جلد 1: تهديدپنهان

 

 

ـ يك ـ

  

تاتويين[1].

دو خورشيدِ اين سيّارة كويري، در آسمانِ آبي و خالي‌ از ابر شعله مي‌كشيدند و زمين‌هاي وسيع و بي‌حاصلش را در نوري سفيد و خيره‌كننده، شست و شو مي‌دادند. موج لرزاني از گرماي خيس و سوزان، بر سطحِ وسيع و صاف و تفتة شنزار جاري بود و شكاف ميان كوه‌هاي پراكنده را پر مي‌كرد. اين كوه‌ها كه بارزترين ويژگي ظاهريِ تاتويين به شمار مي‌آمدند، در اصل تك‌سنگ‌هايي ستون‌مانند و همچون نگهباناني بودند كه به پاسداري از گرماي سيّال گماشته شده باشند.

امّا هنگامي كه ارّابه‌ران‌ها كوير را به سرعت برق درمي‌نورديدند و موتور ارّابه‌هايشان از عطش لگام‌گسيخته و حرصِ بي‌امان به پيروزي مي‌غريد، گويي نه‌تنها نور و گرما از هم مي‌پاشيدند، كه حتي كوه‌ها به لرزه درمي‌آمدند.

آناكين اسكاي‌واكِر[2] ارّابه‌اش را به داخل پيچ جاده‌ منحرف كرد و با عبور از كنار تخته‌‌‌سنگي كه نشانة ورود به درّة گداها[3] و پايان دور اول مسابقه بود، اهرم گاز را به نرمي به جلو فشار داد و به موتورها كمي بيشتر سوخت رساند. راكت‌‌هاي گُوِه‌اي شكلِ ارّابه، با قدرتِ زياد فوران كردند. قدرتِ موتور سمت راست يك‌ ذره بيشتر از چپي بود و ارّابه را به سمت چپ منحرف كرد. آناكين ناچار براي خنثي كردن انحراف، وزن بدنش را با يك حركت سريع به سمت چپ انداخت. سپس با چالاكي فرمان را چرخاند و مسير ارّابه را صاف كرد، باز هم قدرت موتورها را افزايش داد و مثل فشنگ به داخلِ پيچ تاخت. شن‌ روان در اثر عبور ارّابه از خواب بر‌خاست، به صورتش شلاق ‌زد، فضا را از دانه‌هاي براق ماسه ‌انباشت و آنها را در ميان گرما به رقص وا‌داشت. در همان حال كه انگشت‌‌هايش را روي صفحة كنترل حركت مي‌داد و دست‌هايش را براي گرفتن فرمان آماده نگاه داشته بود، به سمت درة ژرف هجوم برد.

همه چيز به قدري سريع و آني رخ مي‌داد كه تنها يك اشتباه يا يك قضاوت غلط كافي بود تا از دور مسابقه خارج شود؛ تازه اگر بخت ياري‌اش مي‌كرد و زنده مي‌ماند. اصلاً ارّابه‌راني به همين خاطر هيجان‌انگيز بود. اين همه قدرت و سرعت را زير سرانگشتانش در اختيار داشت، ولي حق نداشت مرتكب هيچ خطايي بشود. دو توربين عظيم، ارابة كوچك و آسيب پذير را با سرعتي خارق‌العاده و با مجموعه‌اي از سرگيجه‌آورترين پيچ و تاب‌ها و نفس‌گيرترين تكان‌ها و جهش‌ها، روي شنزارِ پَست به دنبال ‌كشيدند، دورِ كوه‌هاي مُضَرَّص و ناهموار چرخاندند و از ميان دره‌هاي تاريك و پرتگاه‌هاي دلهره‌آور عبور دادند. اين دوموتور با كابل‌هاي كنترل به ارّابه و توسط منگنة انرژي، به يكديگر متصل شده بودند. اگر هر يك از اين سه بخش با جسم جامدي برخورد مي‌كرد، تمام ساختار ارّابه از هم مي‌پاشيد و چيزي جز يك مشت خرده‌فلز و حوضچه‌اي از سوخت مشتعلِ موشك از آن باقي نمي‌ماند. اگر هر يك از بخش‌ها از بقيه جدا مي‌شد، كار تمام بود.

آناكينِ جوان، اندكي نيروي موتورهاي پيشران را افزايش داد و لبخندي بر صورتش نشست.

كمي جلوتر، دره باريك‌تر و سايه‌ها سنگين‌تر ‌شد. آناكين به سمت شكافي نوراني كه به دشت باز مي‌شد، تغيير مسير داد و براي عبور از پهن‌ترين قسمت معبر، ارّابه را تا حد ممكن به سطح زمين نزديك كرد. اگر ارتفاعش را افزايش مي‌داد، ممكن بود موتورها را به صخره‌هاي اطراف بمالد. ماه گذشته، رِگّا[4] مرتكب چنين اشتباهي شد و هنوز داشتند دنبال تكه‌پاره‌هاي بدنش مي‌گشتند.

اين بلا نبايد به سر او مي‌آمد.

اهرم گاز را باز هم بيشتر به جلو فشار داد. موتورها زوزه‌ كشيدند و انفجار پس‌سوزشان روي سطح صاف زمين، شكافي ايجاد كرد.

آناكين در همان حال كه دست به فرمان داخل ارّابه نشسته بود، ارتعاش موتورها را در طول كابل‌ها حس مي‌كرد و وجودش از موسيقي خاص آنها انباشته مي‌شد. او يك لباس پرشِ سرهم‌بندي شده، يك كلاه مسابقه، عينك ايمني و دستكش‌ بر تن داشت و چنان خودش را در صندلي فشرده بود كه مي‌توانست سايش سريع باد بر قسمت عقب ارّابه را حس كند. وقتي اين طور مسابقه مي‌داد، هرگز يك ارّابه‌ران ساده، يا يك قطعة اضافي نبود، بلكه مثل بدنه و كابل‌ها و موتورها، به جزئي از كُّل ارّابه تبديل مي‌شد و به نحوي غير قابل توضيح، به آنها پيوند مي‌خورد. دليل هر صداي بدنه، هر ارتعاش كوچك، هر كشش و چرخش بست‌ها و اتصلات برايش كاملاً آشكار بود و در هر لحظه دقيقاً‌ مي‌دانست كه در هر نقطه از سر تا پاي ارابة مسابقه‌اش چه مي‌گذرد.  ارّابه به زبان خود، با تركيبي از اصوات و احساسات، با او حرف مي‌زد و گرچه از كلمات استفاده نمي‌كرد، ولي هر چه را كه مي‌گفت، آناكين درك مي‌كرد.

گاهي اوقات، تصوّر مي‌كرد كه حتي قبل از آن كه ارّابه حرفي بزند، او مي‌تواند منظورش را حس ‌كند.

ردي از فلزي براق و نارنجي به سرعت از سمت راستش گذشت و او موتورهاي ارابة منحصر به‌ فرد سِبولبا[5] موسوم به اسپليت ايكس[6] را شناخت. آناكين به خاطر يك استارت سريع و غير عادي، از ابتداي مسابقه تا اينجا از بقية شركت‌كننده‌ها پيش بود. امّا حالا سبولبا گوي رقابت را از او ربوده بود. از شدت دلخوري از خودش به خاطر يك لحظه غفلت و از فرط نفرت از ارّابه‌رانِ حريف، اخم كرد. سبولبا از نژاد داگ[7] بود؛ يك تبهكارِ بالفطره كه روي دست‌‌هايش راه مي‌رفت و به‌جاي دست، از پاهايش استفاده مي‌كرد. خلاصه اين كه ظاهر اين موجود هم مثل باطنش،‌ وارونه و غيرعادي بود. سبولبا رقيب خطرناكي بود، چون نه تنها اغلب در مسابقات برنده مي‌شد، بلكه بسيار دوست داشت به قيمت جان بقية شركت‌كنند‌ها اول شود. اين داگ شرور تنها در طول يك سال گذشته برای بيش از ده ارّابه‌ران سانحه آفریده بود و هر بار كه داستان شاهكارهايش را در خيابان‌هاي خاك‌‌آلود مُس‌اِسپا[8] براي ديگران تعريف مي‌كرد، چشم‌هايش از لذت برق مي‌زد. آناكين سبولبا را بهتر از آن مي‌شناخت كه در برابرش دست به مخاطره بزند.

اهرم گاز را فشار داد، نيروي تازة بيشتري به خورد موتورها داد و با حداكثر سرعت پيش تاخت.

همچنان كه فاصله‌اش را با سبولبا كاهش مي‌داد، فكر كرد كه نه تنها انسان بودن هيچ فايده‌اي به حالش ندارد، بلكه بدتر، تنها انساني است كه تا به حال در مسابقات ارّابه‌راني ‌شركت كرده است. ارّابه‌راني در تاتويين آزمون نهايي مهارت و شجاعت به شمار مي‌رفت و محبوب‌ترين ورزش در ميان اهالي مُس‌اِسپا بود. اغلب مردم معتقد بودند كه هيچ انساني مهارتِ ذهني و توانايي‌هاي جسماني لازم براي اين كار را ندارد. موجوداتي كه بازوهاي متعدد با چندين مفصل داشتند، آنها كه صاحب چشم‌‌هاي شاخكيِ متحرك بودند، آنها كه مي‌توانستند سر خود را 180 درجه بچرخانند، يا آنها كه انعطاف‌پذير و بي‌استخوان بودند و مي‌توانستند اعضاي بدنشان را به هر شكل پيچ و تاب دهند، از امتيازهايي برخوردار بودند كه انسان‌ها حتي خواب رقابت با آنها را نمي‌ديدند. سرشناس‌ترين و زبردست‌‌ترين ارّابه‌ران‌ها، همه ظاهري عجيب و غريب، بدني با ساختار پيچيده و از همه مهم‌تر، ميل شديدي به شركت در كارهاي جنون‌آميز داشتند.

گرچه آناكين اسكاي‌واكِر از هيچ يك از اين ويژگي‌ها برخوردار نبود، امّا به طرزي شهودي، مهارت‌هاي لازم براي ورزش مورد علاقه‌اش را آن قدر خوب درك مي‌كرد و ارّابه‌اش را با چنان آسودگي خاطري هدايت مي‌كرد كه انگار هيچ كدام از اين كمبودها ذره‌اي اهميت ندارند. اين نكته براي همه ماية حيرت و به‌خصوص براي سبولبا، اسباب انزجار و آزردگي روزافزون شده بود.

ماه پيش، در مسابقه‌اي ديگر، اين داگِ ‌مكار تلاش كرده بود تا آناكين را به يك ديوارة صخره‌اي بكوبد و تنها به اين دليل شكست خورد كه اسكاي‌واكِر به موقع نزديك شدن او را از پشت سر و از ارتفاع پايين‌تر حس كرده بود. سبولبا قصد داشت توسط يك تيغة ارّه‌اي كه بر خلاف مقررات مسابقه روي ارّابه‌اش نصب كرده بود، كابل كنترل سمت راست آناكين را قطع كند. امّا پيش از آن كه اره بتواند آسيبي وارد كند، آناكين ارابة خود را به سلامت از مسير خارج كرده بود. او به قيمت حفظ جانش، مسابقه را باخته بود و هنوز از اين معاملة اجباري احساس خشم مي‌كرد.

شركت‌كننده‌ها با گذر از ميان دو رديف مجسمه‌هاي باستاني، وارد محوطة ورزشگاهي شدند كه در حاشية شهر مُس‌اِسپا بنا شده بود. آنها از زير تاق‌نماي قهرمانان، از كنار جايگاه تماشاگران كه به تمامي از تشويق‌كنندگان پر شده بود، از كنار درويد‌هاي[9] مكانيك و تعميرگاه‌ها و از كنار هات‌هايي[10] كه مسابقه را در طبقه‌اي بالاتر از جماعتِ عادي و از داخل جايگاه اختصاصي خود نگاه مي‌كردند، رد شدند. يك ترويگِ[11] دوسَر كه وظيفة گزارش مسابقه را بر عهده داشت،‌ از اتاقك بالاي برجي كه روي تاق‌نما ساخته شده بود،‌ نام و وضعيّت شركت‌كننده‌ها را با صداي بلند براي جمعيت اعلام مي‌كرد. آناكين به تماشاگران نيم‌نگاهي انداخت. آنها در اثر سرعت چنان تار و مبهم به چشم مي‌آمدند كه مي‌‌شد فرض كرد كه چيزي جز سراب نيستند. حتماً مادرش، شمي[12] هم مثل هميشه با نگراني در ميان آنها نشسته بود. شمي از يك طرف هيچ دوست نداشت ارّابه‌راني فرزندش را تماشا كند، امّا از طرف ديگر، نمي‌توانست جلوي خودش را بگيرد. گرچه در اين مورد هيچ وقت حرفي نمي‌زد، امّا آناكين معتقد بود كه مادرش فكر مي‌كند حضورش در آنجا به تنهايي كافي است تا او را از خطر حفظ كند. تا اينجا كه اين ترفند مؤثر واقع شده بود. او تا به حال دو بار تصادف كرده بود و تا آن زمان، حتي يك مرتبه موفق نشده بود به خط پايان برسد. با اين وجود،‌ بعد از هفت ـ هشت مسابقه، هنوز هيچ آسيب نديده بود. به علاوه، حضور مادرش را در ميدان مسابقه دوست داشت، چون به او اعتماد به نفس عجيبي مي‌بخشيد كه دلش نمي‌خواست زياد دربار‌ه‌اش فكر كند.

از اين گذشته، مگر آنها چارة ديگري هم داشتند؟ او به اين دليل مسابقه مي‌داد كه در ارّابه‌راني مهارت داشت، واتو[13] از مهارت او باخبر بود و او بايد دستورات واتو را دقيقاً مو به مو اجرا مي‌كرد. اين بهايي بود كه هر برده‌اي بايد مي‌پرداخت و آناكين اسكاي‌واكِر از بدو تولدش، برده بود.

درّة هِلالي در برابر چشمانش پديدار شد. اين درّه در اصل يك ديوارة طويل و منحنيِ صخره‌اي بود كه به تنگة پر پيچ و خمي به نام جَگ كرَگ گُرج[14] منتهي مي‌شد. بر طبق مقررات مسابقه،‌ همة شركت‌كننده‌‌ها بايد از اين مسير وارد دشت مي‌شدند. سبولبا كمي جلوتر، در ارتفاع پايين و تقريباً چسبيده به زمين پيش مي‌رفت و سعي مي‌كرد فاصله‌اش را با آناكين بيشتر كند. پشت سر آناكين، سه شركت‌كنندة ديگر با فاصله از هم روي خط افق ظاهر شدند. پسرك با يك نگاه سريع به عقب، ماهونيك[15] و گاسگانو[16] را شناخت. سومين نفر، يعني ريمكار[17] هم سوار بر ارابة غيرعاديِ حبابي‌شكلش، در تعقيب او بود. هر سه ارّابه‌ران در حال نزديك شدن بودند. آناكين دستش را پيش برد تا باز هم سرعتش را افزايش بدهد، امّا منصرف شد. ديگر خيلي به دره نزديك شده بود و اگر نيروي بيش از حد استفاده مي‌كرد، به دردسر مي‌افتاد. مهلت واكنش در پيچ و خم‌هاي دره، تقريباً به صفر نزديك مي‌شد. پس بهتر بود صبر كند

لحظه‌اي كه به لبة پرتگاه كبير[18] رسيدند و به سمت پايين سرازير شدند، ديگر با هم مساوي بودند.

همان طور كه هر ارّابه‌راني مي‌دانست، قلق عبور از پرتگاه‌ها اين بود كه براي صرفه‌جويي در زمان و پيشي گرفتن از رقيب،‌ تا مي‌توانند در حال شيرجه سرعت بگيرند، ولي نه آن قدر كه نتوانند پيش از برخورد با زمين، سر ارّابه را بالا بگيرند و ترازش كنند. به همين جهت، وقتي سبولبا ارّابه‌اش را زودتر از موعد بالا كشيد، آناكين لحظه‌اي تعجب كرد. بعد، حس كرد كه پس‌سوز موتورهاي اسپليت ايكس از پهلو به ارّابه‌‌اش ضربه مي‌زند. داگِ خيانت‌پيشه فقط تظاهر كرده بود كه قصد دارد از سرعت سقوطش بكاهد، ولي در اصل نقشه‌اش اين بود كه كنار آناكين و ريمكار قرار بگيرد و آنها را به ضربِ فشارِ گازِ متصاعد شده از اگزوز، به صخره بكوبد.

ريمكار كه كاملاً غافلگير شده بود، اهرم گاز را ناخودآگاه تا آخر فشار داد و مستقيم به سمت كوه رفت. لحظه‌اي بعد، خرده‌فلز‌هاي ارّابه و موتورهايش در ميان باراني از آتش به ته دره ‌ريختند و تنها از خود زخمي سياه و طويل بر ديواره باقي گذاشتند.

آناكين هم اگر به حواسش اعتماد نكرده بود،‌ به همين عاقبت دچار مي‌شد. او پيش از آن كه بفهمد چه مي‌كند، درست در لحظه‌اي كه فشار پس‌سوز موتورهاي سبولبا را حس كرد، جلوي ادامة سقوط را گرفت، از ديواره دور شد و چيزي نمانده بود كه با او تصادف كند. امّا سبولباي حيرت‌زده، جان خودش را با يك تغيير مسيرِ الاه‌بختكي نجات داد. اين جاخالي دادن ناگهاني، موجب شد كه مسير و هدايت ارّابه از دستش خارج شود و معلق بزند. به فرمان چنگ زد،‌ جريان سوختِ موتورها را قطع كرد و زمين را ديد كه از ميان سيل ماسه و باز‌تاب نور، با شتاب به سويش هجوم مي‌آورد.

ثانيه‌اي بعد، با ضربه‌اي دردناك به سطح زمين برخورد كرد. ارّابه روي شن‌ها ليز خورد، هر دو كابل از بدنه جدا شدند و هر يك از موتورهاي عظيمش به يك سمت پرواز كردند. اتاقك ابتدا به راست و بعد به چپ منحرف شد و سپس شروع به دَوَران كرد. تنها كاري كه از دست آناكين بر مي‌آمد آن بود كه خودش را محكم نگه‌‌دارد، همراه با اتاقك در ملغمه‌اي از ماسه و حرارت بچرخد و بپيچد و دعا كند كه سر راهش، به هيچ تخته‌سنگي اصابت نكند. صداي جيغِ اعتراضِ فلز به هوا برخاست و داخل اتاقك پر از خاك شد. جايي در سمت راستش، يكي از موتورها با غرشي مهيب منفجر شد. آناكين دست‌‌هايش را به دو طرف باز كرده و لبه‌هاي ارّابه را محكم چسبيده بود و به اين ترتيب، در برابر ضربه‌ها و چرخش مقاومت مي‌كرد و صاف سر جايش نشسته بود. ارّابه همچنان مي‌چرخيد و مي‌چرخيد.

امّا عاقبت ايستاد و با ضرب به يك سمت كج شد. آناكين لحظه‌اي انتظار كشيد، سپس كمربند ايمني‌ را شل كرد و از اتاقك بيرون خزيد. حرارت كوير به استقبالش شتافت و نور كور‌كنندة خورشيدها، چشمش را از پشت عينك ايمني آزار داد. پيش رويش، آخرين ارّابه‌ها با غرش و سر و صدا به سوي افق نيلي مي‌شتافتند. سپس، سكوت سنگيني حكمفرما شد.

سرش را به چپ و راست گرداند، به بقاياي موتورها نگاهي انداخت و ميزان خسارت وارده و زمان لازم براي جبران آن را پيش خودش حساب كرد. سرانجام، با نگاه به ارّابه اخم كرد. واتو هيچ از مشاهدة اين وضعيّت خوشحال نمي‌آمد.

امّا خُب، واتو به ندرت از چيزي خوشحال مي‌شد.

آناكين اسكاي واكر روي زمين نشست،‌ به بدنة له و لوردة ارّابه تكيه داد و تا حد ممكن از شر تابشِ خورشيدهاي دوقلوي تاتويين به زير سايه‌اش پناه برد. تا دوـ سه دقيقة ديگر، ‌يك تندروي خاكي[19] از راه مي‌رسيد و سوارش مي‌كرد. حالا حتماً‌ واتو منتظر بود تا حسابي خدمتش برسد. مادرش هم منتظر بود تا او را در آغوش بگيرد و به خانه ببرد. از اتفاقي كه رخ داد ‌راضي نبود، امّا دلسرد هم نشده بود. اگر سبولبا تقلب نكرده بود، مي‌توانست مسابقه را ببرد؛‌ آن هم به چه راحتي!

آهي كشيد و كلاه ايمني را از سرش برداشت.

بالأخره حتماً يك روز در مسابقات زيادي پيروز مي‌شد؛ شايد همين سال آينده، وقتي به سن ده سالگي مي‌رسيد.


 


[1]- Tatooine

[2] -  Anakin Skywalker . اسكاي‌واكِر را مي‌توان «كسي كه بر آسمان گام برمي‌دارد» يا «آسمان پيما»معني كرد. م.

[3] - Beggars' Canyon

[4] - Regga

[5] - Sebulba

[6] - Split-X. اين كلمه را مي‌توان « ضربدر  نصف شده » يا «ضربدر  شقه شده» معني كرد. وجه تسمية ارابة سبولبا آن است كه دو موتورِ فاصلة دارش در كنار هم، شبيه به حرف  X مي‌شوند. م.

[7] - Dug

[8] - Mos Espa. «مُس» در زبان هاتيس (زبان رايج سيّارة تاتويين) به معناي «بندرگاه» است. م.

[9] - Droid. در دنياي جنگ‌هاي ستاره‌اي،‌ به روبات‌ها و همة ماشين‌هاي متفكر «درويد» مي‌گويند كه صورت كوتاه شدة واژة Android (ماشين متفكر انسان‌نما) است. با واژة  Druid  (كاهن‌ها و جادوگرانِ بريتانياي باستان) اشتباه نشود.م.

[10] - Hutt. هات‌ها يكي از نژادهاي ساكن سيّارة تاتويين هستند. م.

[11] - Troig

[12] - Shmi

[13] - Watto

[14] -  Jag Crag Gorge. به معناي «پرتگاه عميقِ ناهموار» است. م.

[15] - Mawhonic

[16] - Gasgano

[17] - Rimkar

[18] - Metta Drop

[19] - Landspeeder

 


 

اين وب‌پيج آخرين بار در تاريخ 2008/05/19 روزآمد يا ويرايش شده است.

© 1387-1385 مهرداد تويسركاني

 © 2006-2008 Mehrdad Tooyserkani