آنها!

Them!

(1954)


 

برادران وارنر؛ كارگردان: گوردون داگلاس؛ تهيه كننده: ديويد وايسبارت؛ فيلمنامه:تد شِردِمَن، راسل هيوز بر اساس داستاني از جورج وورتينگ يِيتس؛ فيلم‌بردار: سيد هيكاك؛ كارگردان هنري: استنلي فلِيچِر؛ تدوين: تامس رِيلي؛ صدابردار: فرانسيس جِي. شِيد؛ طراح صحنه: جورج برنستين؛ جلوه‌هاي ويژه (طراحي مورچه‌ها): ديك اسميت موسيقي متن: برانسيلاو كاپر؛ بازيگران: جيمز ويدمور، ادموند گوئن، جوان ولدون، جيمز آرنس، آنسلو استيونس، شون مك‌گلوري، كريس ديك، سندي دشر، لئونارد نيموي؛ سياه و سفيد؛  82 دقيقه

خلاصة داستان: گروهبان پليس، بن پيترسون (جيمز ويدمور) و همكار جوانش دختر بچه‌اي تنها ، سرگردان و بهت‌زده (سندي دشر) را در صحراي نيو‌مكزيكو در نزديكي وايت سندز مي‌يابند. والدين كودك مفقود شده‌اند، خانة كارواني خانواده به طرز عجيبي تخريب شده، و آثار خون و زد و خورد به چشم مي‌خورد. در صحرا از دور دست صداي جيرجير بلند و نا‌آشنايي به گوش مي‌رسد. پليس‌ها شب‌هنگام مي‌فهمند كه در  نزديكي محل حادثه، خانه‌اي روستايي به همان شكل مورد حمله واقع شده است. صاحبخانه به قتل رسيده، و تنها چيزي كه در خانه دست خورده، بشكه‌هاي حاوي شكر است. ساعتي بعد، پليس جوان در همان خانه به طرزي مرموز و فجيع به قتل مي‌رسد. 

با پيچيده شدن پرونده، مأمور اف.‌بي.‌آي. رابرت گراهام  (جيمز آرنس) وارد ماجرا مي‌شود،  و از مركز تقاضاي كمك مي‌كند.  وزارت كشاورزي يك دانشمند حشره‌شناس به نام دكتر هرولد مدفورد (اموند گوئِن) را به همراه  دختر و دستيارش دكتر پاتريشيا مدفورد (جوان ولدون) را به محل اعزام مي‌كند. دكتر ولدون با مشاهدة جاي پاي قالب‌گيري شدة ناشناس هويت عامل قتلها را حدس مي‌زند، اما در اين مورد اظهار نظر نمي‌كند، و تنها اين حدس را به زبان مي‌آورد كه شايد مسئلة جهش ژنتيك در ميان باشد.  او به عيادت دختر بچه ـ كه هنوز در حالت شوك عميق به سر مي‌بردـ مي‌رود، و مقداري محلول اسيد فرميك (جوهر مورچه) را زير بيني او مي‌گيرد. دخترك با استشمام بوي اسيد دچار حملة عصبي مي‌شود، و فرياد مي‌زند: آنها!... آنها!

ولدون‌ها به همراه پيترسون و گراهام به محل وقوع حوادث مي‌روند. ناگهان مورچه‌اي به ارتفاع سه متر به گروه حمله‌ور مي‌شود. به دستور دكتر ولدون، هيولا با هدف قرار دادن شاخك‌هاي حساسش از پا در مي‌آيد. دانشمند نتيجه مي‌گيرد كه اين موجود حاصل يك جهش ژنتيك ناشي از نخستين آزمايش انفجار بمب هسته‌اي سال 1945 در نوادا است.

قهرمانان داستان به همراه سرگرد ارتش، كيبي (شون مك‌گلوري) دهانة اصلي لانة مورچه‌هاي غول‌آسا را مي‌يابند. گراهام مي‌بيند كه يك مورچه باقيماندة اسكلت و وسايل پليس جوان را از لانه بيرون مي‌ريزد. آنها مورچه‌ها را با شليك بازوكا به كندو پس‌رانده، سپس با تزريق گاز سيانور به داخل لانه قتل عامشان مي‌كنند.

پيترسون، گراهام و پاتريشيا برا ي تجسس وارد لانه مي‌شوند، جسد مورچة ملكه، و تخم‌هايش را مي‌يابند. يك مورچة جوان به آنها حمله ور شده، و از پا در مي‌آيد. پاتريشيلا متوجه مي‌شود كه سه عدد از تخم‌ها خالي است، و نتيجه مي‌گيرد كه سه  مورچه موفق به فرار شده‌اند. به در خواست او، همراهانش باقي تخم‌ها را با شعله‌افكن به آتش مي‌كشند.

ولدو‌‌ن‌ها با آزمايش روي پوستة تخم‌هاي خالي احتمال مي‌دهند كه يكي از مورچه‌هاي مفقود شده ماده است، و دانشمند پير اصرار مي‌كند كه رئيس جمهور در جريان قرار بگيرد. او در كاخ سفيد با نمايش يك قطعه فيلم مستند در مورد مورچه‌ها اظهار مي‌كند كه آنها تنها موجوداتي جز انسان هستند كه جنگ و لشكر كشي مي‌دانند، و اخطار مي‌كند كه اگر مورچة ملكه نابود نشود، عمر انسان به عنوان نژاد حاكم بر زمين فقط يك سال ديگر ادامه خواهد يافت.

به دستور رئيس جمهور گروهي شامل قهرمانان داستان مأمور يافتن مورچة ملكه مي‌شوند. يك خلبان نيروي هوايي ـ كه اشتباهاً به عنوان بيمار رواني بستري شده ـ  شهادت مي‌دهد كه چندي پيش سه مورچة بالدار غول‌آسا را در حال پرواز مشاهده كرده. در همين حال، يكي از مورچه‌‌‌‌‌‌‌‌ها به يك كشتي باري حامل شكر در سواحل اقيانوس آرام حمله مي‌كند.. از سوي ديگر در خاك اصلي 40 تن شكر از داخل يك قطار مفقود مي‌شود.

رد مورچه‌هاي بالدار تا لوس‌آنجلس، و هزارتوي فاضلاب شهر تعقيب مي‌شود، در حالي كه طول شبكة فاضلاب بيش از 700 مايل است. دولت مردم را در جريان قرار مي‌دهد. رئيس جمهور طي اطلاعيه‌اي، در لوس‌آنجلس حكومت نظامي اعلام مي‌كند، و ارتش براي مقابله با مورچه‌ها وارد شهر مي‌شود. قهرمانان داستان به همراه نيروهاي نظامي وارد فاضلاب مي‌شوند، تا علاوه بر مورچه‌ها، دو كودك مفقود شده را نيز بيابند. پيترسون بچه‌ها را مي‌يابد، اما توسط مورچه‌ها محاصره مي‌شود، و جانش را از دست مي‌دهد. مورچة‌ ملكه مورچة ملكه و محل تخمگذاريش را مي‌يابند، و همه را نابود مي‌كنند.

 

با پايان يافتن جنگ جهاني دوم، دنياي غرب وارد عصر اتم شد؛ دوراني كه در آن كابوس مرگ و تخريب ناشي از شعله‌ها و تشعشعات انفجار هسته‌اي بسيار واضح‌تر از دستاوردهاي سازنده‌اش بود. طي دهه‌هاي 1950 و 60 سينماي آمريكا به شدت  تحت تأثير اين وحشت دائمي قرار گرفته بود. به موازات اين ديدگاه ـ كه افكار تحميل شده از سوي سياستمداران پارانويد و شوروي‌ستيز همچون سناتور مك‌كارتي نيز به آن دامن مي‌زدـ سليقة ديگري نيز بر سينماي تجاري حاكم مي‌شد. مجموعه‌اي از فيلم‌ها حول محور مخلوقات عجيب، مهاجم و مرگبار توليد شدند، كه آغاز آن مخلوقي از بركة سياه[1] ( جك آرنولد/1954) بود. از تركيب اين دو، خرده‌گونة جديدي در سينماي مخلوقات پديدار شد؛ فيلم‌هايي دربارة موجودات زندة طبيعي كه در اثر تابش پرتوهاي راديو‌اكتيو به هيولاهاي غول‌آسا تبديل مي‌شوند. بنابراين كم و بيش با اطمينان مي‌توانيم همة اين گونه آثار را علمي ـ تخيلي بدانيم، چرا كه همگي به نحوي مشابه سعي دارند تا بازتاب‌هاي مخرب ناشي از استفادة غيرمسئولانة دانش و فن را بر محيط زيست به نمايش بگذارند. اگر چه اكثراين فيلم‌ها توليداتي سطحي و كم‌خرج بودند، ولي اين نكته در مورد نخستين نمونة اين فيلم‌ها يعني آنها! صدق نمي‌كند. در واقع آنها! هنوز يكي از برترين‌ها است، و از بسياري جهات، حتي  يك سر و گردن از بسياري از نمونه‌هاي مشابه اخير نيز بالاتر است.

آنها! اثري است كه تماشايش براي نخستين بار، حتي پس از گذشت 60سال از توليدش، مي‌تواند تجربه‌اي دلچسب باشد. در حال حاضر علاقه‌منداني كه به نسخة دي.وي.دي اين فيلم دسترسي دارند، قادر به مشاهدة نكته‌اي هستند كه از نخستين اكران آن تا دهة 1990 از ديد مخفي مانده بود؛ در حالي كه كل فيلم سياه و سفيد است، عنوان اصلي با رنگ‌هاي سرخ و آبي بر پرده (در واقع بر پس‌زمينه‌اي تكرنگ از صحراي نوادا) ظاهر مي‌شود. اين صحنه نه تنها تماشاگران دهة 50 را متعجّب مي‌ساخت، بلكه به ايشان پيام مي‌داد كه آنها! يك فيلم معمولي نيست.

نخستين ويژگي بارز آنها! شخصيت پردازي محكم است. در سينماي تجاري دهة 50 كمتر فيلمي را مي‌توان يافت كه نقش‌آفرينانش تا اين حد از حركات اغراق‌آميز تئاتري پرهيز كنند. اين نكته در كنار فيلم‌نامة يكدست، و ديالوگ‌هاي طبيعي تد شرمن تقويت مي‌شود. در تمام طول فيلم به ندرت صداي جيغ‌هاي گوش‌خراش (ابزار اصلي القاي وحشت در دهه‌هاي نخست سينماي ناطق) به گوش مي‌رسد. كسي عبارت «آه، خداي من» غليظ را به زبان نمي‌آورد. شخصيت‌ها مردمي عادي، و باور كردني هستند. حتي شخصيت رئيس جمهور هم از واژگان روزمره استفاده مي‌كند، و به نظر مي‌رسد كه به اندازة بقيه از پيچيدگي و عظمت ماجرا گيج شده. پليس‌هاي فيلم قهرمانند، اما بزن‌بهادر نيستند؛ مرداني عادي هستند كه ناخواسته در موقعيتي غيرعادي گير افتاده‌اند و از شرايط موجود مي‌ترسند.

با اين حال، شايد قابل تأمل‌ترين شخصيت‌هاي فيلم، دانشمند داستان و دخترش باشند. اغلب دانشمندان خوش‌نيت فيلم‌هاي آن دوران ويژگي‌هاي كليشه‌اي و يكساني دارند؛ سر و وضعي آشفته دارند، حواس‌پرت و مضحكند، جملاتي به زبان مي‌آورند كه هيچ‌كس از آنها سر در نمي‌آورد، و روي هم رفته كاريكاتورهاي بي‌مايه‌اي از ظاهر آينشتاين هستند. اما دكتر مدفورد از اين گونه دلقك‌هاي دانشمند‌نما نيست. در واقع، كليدي‌ترين جملات داستان از زبان او ادا مي‌شود و مانند هر دانشمند آگاه از ابراز نظر عجولانه پرهيز مي‌كند. پيش از نخستين برخورد با مورچة غول آسا، آرنِس كه حس كرده او نكته‌اي را دريافته، نظرش را مي‌پرسد، اما ولدون از پاسخ طفره مي‌رود، و توضيح مي‌دهد كه اگر حدسش نادرست باشد، ابراز نكردنش به كسي آسيب نمي‌رساند.

شخصيت پاتريشيا ولدون نيز براي سينماي آن زمان استثنايي است. در يك كلام، پاتريشيا به وضوح يك فمينيست است و به هيچ وجه خود را از مردها كمتر نمي‌داند. در واقع پيش از آن كه چهره‌اش را ببينيم، شاهد هستيم كه پيشنهاد كمك يك افسر را براي پياده شدن از هواپيما رد مي‌كند. در تمام طول فيلم او نه جنس مخالف، كه يك انسان فعال و آگاه است. تنها جايي كه واژة «لطفاً» را به زبان مي‌آورد، در صحنة ورود به لانة مورچه‌ها در صحرا است؛ هنگامي كه تصميم دارد همراه مردها برود، و گراهام با ژست جوانمردانه مخالفت مي‌كند، استدلال مي‌‌كند كه پدرش به علت كهولت سن قادر به انجام مأموريت نيست، و دكتر ولدون نيز تأييد مي‌كند كه دخترش به اندازة خود او مي‌داند، و مي‌تواند جايش را پر كند. تماشاگراني هم كه منتظر اظهار عشق بين مرد و زن اول داستان، يا بوسة نهايي فيلم هستند، كاملاً نا‌اميد مي‌شوند. با اين حال، بروز عشقي افلاطوني بين پاتريشيا و گراهام در طول داستان حس مي‌شود.

در حقيقت، آنها! پيش از آنكه فيلمي دربارة مورچه‌هاي آدم‌خوار باشد، داستاني دربارة دانشمندان و بينش علمي است. اين كه چند هيولا عده‌اي را به قتل رسانده‌اند، مهم نيست، بلكه موضوع اصلي بلايي است كه طي گذشت زمان بر سر انسان خواهد آمد. آنچه كه بيش از صحنه‌هاي درگيري با مورچه‌ها (كه چندان هم زياد نيست) موجب القاي حس وحشت مي‌شود، ارائة اطلاعات واقعي علمي به دقيق‌ترين شكل ممكن است. اين كار تا آنجا پيش مي‌رود كه گوردون داگلاس با شجاعت يك فيلم مستند پنج دقيقه‌اي در مورد مورچه‌ها را با فيلمبرداري عالي همراه با توضيحات صحيح دكتر ولدون در ميان فيلم اصلي مي‌گنجاند (اين فيلم در كاخ سفيد براي رئيس جمهور و مشاورانش نمايش داده مي‌شود)؛ كاري كه حتي اسپيلبرگ و كرايتون نيز نتوانستند در پارك ژوراسيك (1993) به اين خوبي انجام دهند. به اين ترتيب، آنچه كه بيننده را به وحشت مي‌اندازد، آگاهي از حقايقي در مورد توان حيرت‌انگيز مورچه‌ها، به نسبت جثة ريزشان و تطابق آنها با هيكل چند متري هيولاهاي فيلم است. به دليل همين نگاه منطقي است كه ساختار فيلم‌نامه تا حدي به داستان‌هاي كارآگاهي شباهت دارد. مورچه‌ها هم مثل جنايتكاران مدرك جرم از خود به جا مي‌گذارند. اما كارآگاهان اصلي نه پليس‌ها، كه دو دانشمند ماجرا هستند. حتي آخرين جملات فيلم هم بر اساس ترديدهاي علمي بيان مي‌شود؛ آنجا كه پس از نابود شدن مورچة ملكه گراهام مي‌پرسد: «اگر اين فقط حاصل يك انفجار اتمي است، پس بقية انفجارها چه كرده‌اند؟» و دكتر ولدون پاسخ مي‌دهد: «هيچ‌كس نمي‌داند. وقتي كه انسان عصر اتم را آغاز كرد، به دوره‌‌‌‌اي گام نهاد كه وقايعش را نمي‌توان پيشبيني كرد.»

جلوه‌هاي ويژة فيلم اگرچه شايد اكنون كمي ابتدايي و يا حتي باسمه‌اي به نظر برسد، اما در زمان خود كاري قابل قبول تلقي مي‌شد. طراحي فضاي لانة مورچه‌ها نيز به رغم سادگي، به يكي از نمونه‌هاي كلاسيك سينما تبديل شده، به طوري كه سه دهة بعد، جيمز كمرون و گروهش براي ساخت بيگانه‌ها از آن الهام گرفتند.


 

1- Creature from the Black Lagoon

 


 

اين وب‌پيج آخرين بار در تاريخ 2008/03/12 روزآمد يا ويرايش شده است.

© 1387-1385 مهرداد تويسركاني

 © 2006-2008 Mehrdad Tooyserkani