اين گروه وحشتزده
اسكات ميگويد: «به خاطر دارم بعد از نمايش بيگانه، چند نفر از آن منتقدهاي بهانهجو كه دوست دارند ايراد بنياسراييلي بگيرند، گفتند كه ما زياد در فيلم شخصيتپردازي نكردهايم. پاسخ من اين بود كه ما چنين قصدي نداشتيم و اصلاً موضوع فيلم به شخصيتپردازي ربط ندارد. لازم نيست تماشاگر بيش از آن چه كه از شخصيتها ميبيند، در موردشان بداند.»
اين نكتهاي كه است كه در بسياري از آثار اين سينماگر برجسته به عمد تكرار ميشود. او بهندرت در مورد پيشينة شخصيتهاي اصلي فيلمهايش توضيح ميدهد. گذشتة دكرد (هريسون فورد) در بليد رانر دقيقاً تا واپسين نماي فيلم، در پردة ابهام باقي ميماند و در آن لحظه است كه مخاطب درمييابد قهرمان داستان تا پيش از آغاز فيلم اصلاً گذشتهاي نداشته است. در مورد پليس فيلم باران سياه (مايكل داگلاس) نيز چنين است. تماشاگر تا اواخر فيلم نميداند كه آيا با يك مرد باوجدان ولي گرفتار روبرو است، يا با يك پليس فاسدِ رشوهخوار. همچنين قضاوت اولية ما از شخصيت دروني مكسيموس در گلادياتور بر اساس آرامش چهرة راسل كرو و احترام سربازانش به او شكل ميگيرد. اين شيوة اسكات است كه آدمهايش با پيشبرد داستان مخاطب را غافلگير كنند؛ نه صرفاً با اعمالي كه از ايشان سرميزند، بلكه با نشانههايي كه از درونياتشان بروز ميدهند. شايد يكي از جالبترين مثالهاي اين مورد لحظهاي باشد كه در واپسين سكانسهاي هانيبال كشف ميكنيم كه حتي آدمخوارِ ديوانهاي همچون لِكتور (اَنتوني هاپيكنز) نيز قادر به ابراز عشق، و ايثار در راه آن است.
با اين حال، بياطلاعي ما از گذشته و سوابق آدمهاي اسكات به معني ناشناخته ماندنشان نيست. بر عكس، او از طريق رفتار و گفتارشان آن قدر به ما آگاهي ميدهد تا آنها را چشم موجوداتي حقيقي و باوركردني بپذيريم. اين نكته حتي در مورد كاراكترهايي كه در ماوراي معيارهاي انساني قرار دارند نيز صادق است. ما با روي بَتي (روتر هوور)، سايبورگ پر صلابت و به ظاهر هولناك بليد رانر (چون گرچه بليد رانر فيلمي خشن است، اما هيچيك از شخصيتهايش به معناي واقعي منفي نيستند)، امپراتور كومودوسِ جاهپرستِ پارانويد (يواكيم فينيكس) و حتي با شيطان سرخرنگِ شاخدارِ قصيالقلب افسانه (تيم كوري) نيز به راحتي همدردي ميكنيم. آيا وحشت ما از اوساتو، ياكوزاي ساديست باران سياه، يا همين هيولاي سياهرنگ فيلم بيگانه از آن رو نيست كه از اصول اخلاقيشان بياطلاع هستيم و از نحوة اعمالشان سر درنميآوريم؟
نكتة فوق در مورد اَش (يان هولم)، افسر علمي و تنها سرنشين غيرانساني نوسترومو نيز صدق ميكند. او در رفتارش صادق است. گرچه اَش يهوداي فيلم است، اما خيانت او به همقطارانش دليل بر شيطانصفت بودنش نيست. او يك اندرويد انساننماي دانشمند است كه به هدف اجراي دستورات مشخصي ساخته و برنامهريزي شده. او از يك سو بطور محض به اربابانش، يعني شركت ويلندـ يوتاني وفادار است و از سوي ديگر تا اعماق وجود ذهنش يك دانشمند است. اَش با اصول اخلاقي و وجداني بشر آشنا است، منتها آنها را جزو اصول اولية خود نميشناسد؛ شايد به اين دليل كه برنامهريزانش از انسانيت فاصله گرفتهاند، تا آن حد كه حاضرند همنوعانشان را در راه منافع شخصي قرباني كنند. با اين وجود، شخصيتي قابل احترام است. او تنها عضو گروه است كه نه توسط بيگانه، بلكه به دست همقطارانش از بين ميرود. در واقع، جز دالاس (تام اسكريت)، اَش تنها كسي است كه آگاهانه جانش را در راه انجام وظيفه فدا ميكند، در حالي كه ديگران ناخواسته طعمة يك جانور شكارچي ميشوند. به يك معنا ميتوانيم او را شهيد راه علم و كنجكاوي بدانيم.
اَش يكي از پيچيدهترين و پرزحمتترين شخصيتهاي فيلم است. ديويد گايلر و والتر هيل به درستي خلايي را در فيلمنامة اوليه تشخيص دادند. بدون وجود روبات تمام وزنة مخاطرة داستان به سمت بيگانه جلب ميشد و باعث ميشد كه خط روايت بيش از اندازه ساده، سطحي و قابل پيشبيني شود. به علاوه، صحنة قطع شدن سر اَش نيز يكي از غافلگيركنندهترين لحظات فيلم را تشكيل ميدهد و آن قدر مورد پسند واقع شد كه فيلمسازان متعددي از آن برداشت يا كپي كردند. واپسين جملههاي او نيز باعث دردسر شده بود، چون نه تنها او را پرخاشجو و بدجنس معرفي ميكرد، بلكه حتي چنين به نظر ميرسيد كه گويي سعي دارد براي حفظ جانش دست به مصالحه بزند. اما گايلر در واپسين ساعات پيش از فيلمبرداري آن را اصلاح و ويرايش كرد[1]. سخنراني شمرده، مستدل و سرشار از آرامش او پيش از نابودي، و بخصوص جملة آخرش كه ميگويد: «در مورد شانس موفقيتتون نميتونم بهتون دروغ بگم. اما بهتون تسليت ميگم.» و مرگش در حالي كه زهرخندي بر لب دارد، موجب ميشود كه تا لحظة انفجار سفينه تهديد وجودش را حس كنيم. از طرف ديگر، بازي استادانة يان هولم و حركات تيز و ظريف او است كه بين اَش و انسانهاي فيلم مرز مبهمي رسم ميكند. اسكات در تمجيد از او ميگويد: «يان در همان زمان هم يكي از شناختهشدهترين بازيگران تئاتر انگلستان بود. به همين دليل حدس ميزدم كه بايد برايم حسابي دردسرساز بتراشد و با من بر سر انگيزههاي شخصيت اَش وارد بحث بشود. ولي با كمال تعجب، كار كردن با او از بقيه سادهتر بود.»
شايد فرماندة سفينه، يعني دالاس شبيهترين شخصيت فيلم به اَش باشد. او نيز فردي وفادار است، با اين تفاوت كه پيش از هر چيز نسبت به امنيت افرادش احساس مسئوليت ميكند. او نه به قصد حفظ جان خود، بلكه براي نجات معاون اولش، كِين (جان هرت) دستورالعملهاي اولية امنيت سفينه را زيرپا ميگذارد؛ بگذريم كه با اين كار در نهايت موجب مرگ خود و آنها ميشود. در عين حال، افسري كاركشته، خونسرد و منطقي است. به راحتي با يك فرمانِ تند و خشك به وراجيهاي افرادش خاتمه ميدهد، در حالي كه هنگام توجيه اعمالش براي ريپلي، بسيار واقعبينانه به موقعيت موجود مينگرد. در عين حال، رگههايي بسيار قوي از وجدان را در رفتارش ميبينيم. بعد از آن كه كِين با اجازة او، و سپس برِت (هري دين استنتون) به دستور مستقيمش قرباني هيولا ميشوند، تصميم ميگيرد كه اگر قرار است باز هم كسي فدا شود، اولين نفر خودش خواهد بود. گرچه در اين مورد هيچ جملهاي به زبان نميآورد، اما به ما القاء ميكند كه اگر ميخواهد باز هم وفاداري زيردستانش را خفظ كند، بايد با خطر مرگ رو در رو شود. البته در فيلمنامة اوليه در ديالوگي بين او و اَش به اين نكته اشاره ميشود، كه از نسخة نهايي حذف شده است.
[تصوير23- دالاس (تام اسكريت) ]
بيننده در همان نخستين دقايق فيلم درمييابد كه هيچكدام از سرنشينان نوسترومو نه از جهت تخصصي و نه با معيارهاي مادي در ردة ممتاز قرار نميگيرند. ما نميتوانيم آنها را با افرادي كه در دنياي واقعي «فضانورد» ميناميم، همسنگ بدانيم. اين افراد آدمهايي معمولي و از طبقة متوسط كارمند و كارگر هستند كه اين شغل را صرفاً براي امرار معاش برگزيدهاند. حتي اين طور حس ميشود كه اگر پول كافي داشته باشند، فوراً عطاي اين شغل را به لقايش ميبخشند. با اين حال، آنها يكرنگ نيستند. خدمة عرشههاي مختلف بدون آن كه بطور مستقيم حرفي بر زبان بياورند، با هم دعواي سياسي دارند. پاركِر (يافت كوتو) و برِت (هريدين استنتون) بهطور مشخص نمايندة كارگرهاي سراپا چرك و عرق و روغن هستند، كه فرهنگ بالايي هم ندارند . آنها هستند كه بين خودشان با بقية خدمه تفاوت قائل ميشوند و از عبارت «ما و آنها» استفاده ميكنند. آنها هستند كه دوست دارند سادهترين مقررات را زير پا بگذارند. در حالي كه خدمة فرماندهي لباسهاي فرمِ يكسان و تميز بر تن دارند، پاركِر شلختهوار با يك تيشرت نازك و كثيف اين طرف و آن طرف ميرود و برِت از پيراهن هاوايي جلفش دل نميكند. آنها سعي نميكنند فاصلة خود را با «عرشهبالاييها» كاهش دهند، بلكه با تشكيل يك مافياي دو نفره به آن دامن ميزنند. بر سر دستمزد قيد شده در قرارداد چانه ميزنند، سعي ميكنند تا سرحد امكان از زير كار در بروند، بخاطر انجام درست وظيفهشان بر سر ديگران منت ميگذارند و خلاصه ميخواهند سطح خود را با حقير نشان دادن كار ديگران بالا ببرند.
[تصوير 24
–
برِت (هري دين استنتون) ]
[تصوير 25- پاركِر (يافت كوتو) ]
معمولاً در سينماي وحشت وجود يك كاراكتر ترسو عرف است. نقش اين شخصيت آن است كه هم خطر موجود را واضح نشان بدهد، و هم در ميان بقيه جو رعب و وحشت ايجاد كند. در بيگانه اين وظيفه به عهدة لَمبِرت (ورونيكا كارترايت) گذاشته شده است. اسكات در اين مورد ميگويد: «من ميخواستم لَمبِرت شخصيت شكننده وكمطاقت گروه باشد. در طي داستان روشن ميشود كه او احتمالاً زمينشناسي است كه خودش هم واقعاً نميداند كه اصلاً براي چه به اين مأموريت آمده. به همين سبب اولين كسي است كه نشانههايي از نگراني بروز ميدهد. معتقدم كه او بسيار خوب از عهدة ايفاي نقش برآمد، چون از طرفي، هميشه حالتي از ترس را در چهرهاش ميبينيم و از طرف ديگر، به راحتي با سكوت خودش به ما القاء ميكند كه در فكر است. به گمانم اولين بار كه اين احساس را بروز ميدهد زماني است كه پس از فرود از ميان پنجره به محيط خشن و ناملايم سياره خيره شده و با حالتي عصبي سيگار ميكشد.»
[تصوير 26- لَمبِرت (ورونيكا كارترايت) ]
اما كاراكتر افسر اول سفينه، يعني كِين (جان هرت)، در پردهاي از ابهام باقي ميماند. در واقع، نويسندگان داستان به شخصيت او فرصتِ بالندگي نميدهند. وظيفة او قرباني شدن است. با اين حال، ميدانيم كه او هم مثل دالاس افسري لايق است. در سكانس فرود، وقتي بر صندلي فرماندهي تكيه ميزند، از خود صلابت نشان ميدهد. پس از فرود در سياره، او است كه براي پيوستن به گروه اعزامي داوطلب ميشود و او است كه از سر كنجكاوي و براي كشف اسرار سفينة متروك پا پيش ميگذارد و وارد سيلوي تخمها ميشود. هرت نقش يك قرباني از پيش تعيين شده را بسيار خوب ايفا ميكند و به اين منظور، از چهرة هميشه خوابآلودهاش نهايت استفاده را ميبرد
گرچه قهرمان و شخصيت اصلي داستان، افسر جانشين سفينه، اِلِن ريپلي (سيگورني ويور) است، اما بيننده وقتي از اين نكته اطمينان حاصل ميكند كه بيش از نيمي از زمان فيلم سپري شده. اين امر دلايل زيادي دارد. ولي دليل اصلي در سياست ضد زن سالار ( و نه مرد سالار) حاكم بر تهيهكنندگان دوران ماقبل جنگهاي ستارهاي نهفته است. بر خلاف تصورهاي رايج، سانسور فيلم در آمريكا تا نيمة دوم دهة 1970 يك امر بديهي بود. تمامي فيلمهاي آمريكايي تا 1976 ملزم بودند از ادارة سانسور (كه هنوز سياستهاي خفقانآور دورة سناتور مككارتي را دنبال ميكرد) پروانة نمايش دريافت كنند و مهر بيضيشكل و ناميمون آن ميبايست در عنوانبندي اصلي گنجانده شود. يكي از اصول نانوشتة آن تشكيلات از اين قرار بود: «هيچ شخصيت مؤنثي حق ندارد در فيلم با مردها رقابت كند، و پشتشان را به خاك بمالد.» فيلمهايي كه توانستند اين قانون غيرعقلاني را زير پا بگذارند، انگشتشمار بودند. اغلب كاراكترهاي زن قدرتمندِ هاليوود، داستانِ شخصيتهاي واقعي و تاريخي را روايت ميكردند. از جمله اليزابت اول، مري ملكة اسكاتلند، كاترين كبير، ملكه ويكتوريا، يا كالاميتي جين، كه اينها نيز هميشه يك داستان رمانتيك را تعريف ميكردند. بازيگران اين نقشها نيز عمدتاً هنرمندان مشخص، نامآور و صاحبنفوذي همچون كاترين هپبورن و بت ديويس بودند. در واقع، چگونگي نمايش و سطح واقعبيني اين شخصيتها ارتباط زيادي با بازيگرانشان داشت. مثلاً اينگريد برگمن هميشه در قراردادهايش ذكر ميكرد كه ظاهر و لباسش در همة صحنههاي فيلم بايد آراسته باشد. به همين دليل است كه ژانداركي كه او نمايش ميدهد، دختري ظريف و اتو كشيده است كه پس از تحمل حبس و محاكمه و شكنجه و حتي در لحظة اعدام مشخص است كه دقايقي پيش از روي صندلي آرايشگر بلند شده و بر رداي ساده و مندرسش حتي يك لكة غبار نميبينيم. كلئوپاتراي اليزابت تيلور هم پيش از آن كه فرمانرواي مصر باشد، تنها يكي از زنان حرمسراي ژوليوس سزار و مارك آنتوني است. دستة ديگري از شخصيتهاي پرصلابت زن هم وجود داشت، كه عمدتاً در فيلمهاي موزيكال ظاهر ميشدند. از نمونههاي بارز آنها ميتوان اِلايزا دوليتل (اُدري هيپبورن) در بانوي زيباي من، ماريا فونترَپ (جولي اندروز) در آواي موسيقي و فَني برايس (باربرا استرايسند) در دختر مسخره را نام برد. اما حتي در اين نمونهها هم زن داستان ملزم بود در ساية يك مرد عاشق قرار بگيرد. به علاوه، حتي در اين سه نمونة كليدي فونترپ و برايس نيز هر دو شخصيتهايي واقعي هستند، و در مورد الايزا نيز تهيه كنندگان پايان نمايش جورج برنارد شا را صد و هشتاد درجه تغيير دادند، تا شخصيت مرد فيلم، يعني پروفسور هيگينز برندة نهايي باشد.
[تصوير 28
–
ريپلي(سيگورني ويور) ]
به اين ترتيب، سينماي آمريكا تا پيش از انحلال ادارة سانسور فيلم تقريباً هيچ كاراكتر زن قدرتمند واقعگرايي را به خود نديد. شايد تنها مورد استثنايي، شخصيت زن فيلم ماجراي تامس كراون (نورمن جويسون/1968) با بازي فِي داناوي باشد، كه به وضوح خلاف جريان آب شنا ميكند. حتي در آن فيلم نيز از سويي زيبايي و زنانگي داناوي است كه مخاطب سطحينگر را راضي نگاه ميدارد، و از سوي ديگر، او عليرغم هوش سرشار و مقاومت زيركانهاش، مبارزه را به حريف، يعني شخصيت مرد داستان ميبازد. اما در شرايط عادي وضع بسيار كوتهبينانهتر از اين حرفها بود. سرمايهگذاران كمپاني پارامونت پس از تماشاي نخستين اپيزود مجموعة تلويزيوني سفر ستارهاي آن را نپذيرفتند و سفارش ساخت اپيزود ديگري را دادند. يكي از ايرادهاي اصلي آنها به فيلم آن بود كه افسر اول سفينة اينترپرايز نميتواند و نبايد زن باشد. به همين سبب، خانم مِيجِل بَرت ناچار پذيرفت كه نقش فرعيِ سرپرستارِ بهداري كشتي را ايفا كند.
طلسم اين جادوي سياه در 1977 با اكران جنگهاي ستارهاي شكسته شد. لوكاس همة معيارها را بر هم ريخت، كه البته بدون پشتيباني نبود، چون در آن زمان حدود يك دهه بود كه در جامعة غرب فمينيستها و نهضتهاي مساواتطلبي زنان در بسياري از جبههها به پيروزي رسيده بودند. حالا وقت آن فرا رسيده بود كه نتيجة اين مبارزات در سينما نيز نمود پيدا كند. ظهور پرنسس لِيا بر پرده كاملاً تازگي داشت. در سكانس اول جنگهاي ستارهاي او پيش از آن كه حتي يك كلمه صحبت كند، به سوي دشمن شليك ميكند. وقتي اين شاهزاده خانم ريزنقش دست بسته با آن لباس ساده در برابر شخصيت پليد و هولناك و بيرحمِ فيلم قرار ميگيرد، نخستين جملهاش را با تحكم چنين به زبان ميآورد: «دارت ويدر، فقط تو ميتوني اين قدر گستاخ باشي». اين شخصيت آن چنان نامأنوس بود كه منتقدان سينما متفقالقول لِيا را يكي از «پسرهاي فيلم» ناميدند و ادعا كردند كه در جنگهاي ستارهاي اصلاً هيچ كاراكتر مؤنثي وجود ندارد.
با اين حال، گرچه لِيا يكي از شخصيتهاي اصلي و بزنبهادر داستان است و حتي در لحظاتي روي دست مردها بلند ميشود، اما نميتوان او را وزنة اصلي فيلم دانست. ليا نميتواند بدون حضور مردها پيروز شود، و اين تفاوت اصلي ميان او و ريپلي است. بر خلاف او كه راه مبارزه را خودش برگزيده، ريپلي يك زن شاغل عادي است كه هيچ تمايلي به قهرمان بودن يا شهيد شدن ندارد. او نميخواهد رو در روي هيولايي كابوسوار همچون بيگانه قرار بگيرد. شايد خودش فكر ميكند بزرگترين عمل قهرمانانهاي كه ميتواند انجام دهد آن است كه پاركِر و برِت پر مدعا و از زير كار در رو را سر جايشان بنشاند؛ گويي خودش نميداند كه در اصل يك جنگجوي تمامعيار است.
سيگورني ويور بهترين، و شايد تنها انتخاب ممكن در آن زمان براي نقش ستوان اِلن ريپلي بود. او از خانوادهاي فرهيخته برخاسته. پدرش استنلي ويور مدير شبكه تلويزيوني اِن. بي. سي در دهة 1950 و مادرش اليزابت اينگلز بازيگر تئاتر است. از نوجواني به بازي تئاتر روي آورد و مدتي نيز جزو مدلهاي طراز اول دو مجلة صاحبنام مُد، يعني وُگ و هارپر بازار بود. او با مشخصههاي فيزيكي خاص خودش، از جمله صد و هشتاد سانتيمتر قد، شانههاي پهن، پيشاني بلند، گردن كشيده، چشمهاي نافذ، لبخند سرد و صداي كنترالتو درست در قطب مخالف استاندارد سوپراستارهاي زن دهههاي 50 و 60 همچون مريلين مونرو و بريژيت باردو قرار ميگيرد، و گاهي ويژگيهاي گرتا گاربو را در ذهن تداعي ميكند. با اين حال، او از آنها چيزي كم ندارد. اگر مردهاي سينمارو مونرو و باردو را بخاطر جذابيتهاي شهوانيشان ميپسنديدند، هواداران ويور او را با نگاهي سرشار از احترام مينگرند. بخشي از اين احساس به صلابت بازيگري او برميگردد. اما بخش عمدة ديگر ناشي از شخصيتپردازي بيسابقة ريپلي در فيلمنامة بيگانه است.
تا پيش از نمايش بيگانه كسي به ياد نداشت كه تنها بازماندة داستان يك فيلم ترسناكِ هيولايي، مؤنث باشد. حداكثر در متعادلترين نمونهها، قهرمان مرد در آخرين لحظات موجود خونخوار فيلم را ميكشت، تا با ظفرمندي شخصيت زن اول را در آغوش بگيرد و به عنوان پاداش به حرمسراي خود اضافه كند؛ الگويي كه از زمان كينگ كونگ (ايروين شودزاك، ميريام سي. كوپر/1933) در سينماي آمريكا تثبيت شده بود. در واقع، اين پيشزمينه براي مخاطبان پايان دهة 70 نيمي از كشش بيگانه را شكل ميداد. بر اساس اين الگو همه انتظار داشتند كه ريپلي سومين قرباني جانور، و دالاس بازماندة نهايي باشد. آنها كه تخيل قويتري داشتند، حدس ميزدند كه او در نهايت ريپلي را از مرگ نجات دهد. اما ناگهان در ميانة فيلم دالاس از صحنه خارج ميشود، و فرماندهي بازماندگان بر طبق سلسله مراتب، به ريپلي ميرسد. در سرتاسر فيلم از او جز تصميمگيريهاي قاطع و پرخاشجويي و مبارزهطلبيهاي ضروري با افراد چيز ديگري نميبينيم. تنها لحظهاي كه از خود ضعف نشان ميدهد، هنگامي است كه درمييابد او و همراهانش در تمام مدت براي شركت نقش طعمههايي بيارزش را بازي ميكردهاند. اما اين لحظات نيز گذرا است و تماشاگر حس ميكند كه هر مردي بجاي او بود، شايد به گريه ميافتاد.
ريپلي چيزي ماوراي يك زن نيست. تنها اشكال در اين است كه تماشاگر عام عادت نداشت چهرهاي حقيقي از يك زن را ببيند؛ موجودي كه در شرايط بحراني ميتواند در آن واحد هم فردي بسيار عاطفي و هم يك مبارز سرسخت باشد. در اوج لحظات تنشبار داستان او به ياد جونز ميافتد و تصميم ميگيرد كه گربه را نجات دهد. رفتارش بعد از كشته شدن لَمبِرت و پاركِر بسيار پذيرفتني است، چون ناگهان خود را در برابر هيولايي شكستناپذير تنها ميبيند و تنها جونز است كه ميتواند وحشت ناشي از خلاء همراهانش را تسكين دهد. ريپلي شايد وحشتزده به نظر برسد، اما بزدل نيست كه عزيزانش را تنها بگذارد، يا آنها را سپر بلا كند؛ حتي اگر قرار باشد از جان مايه بگذارد.
موفقيت بيگانه و محبوبيت عام شخصيت ريپلي راه را براي فيلمسازان ديگر هموار كرد. فيلمنامهنويسها و تهيهكنندهها جرأت پيدا كردند تا درگير ساخت فيلمهايي حول محور شخصيتهاي زن قدرتمند بشوند. جذابيت ريپلي و مخلوق بيگانه به يك اندازه جيمز كمرون را تحت تأثير قرار داد، تا هفت سال بعد دست به نگارش و ساخت بيگانهها بزند. با اين حال، نميتوان گفت كه چه كسي بيشترين سهم را در اين دستاورد دراماتيك و حساس تاريخ سينما داشته است.
البته شخصيتهاي مشابهي را ميتوان در فيلمهاي بعدي اسكات هم يافت؛ سايبورگهاي مؤنث بليد رانر، دو شخصيت اصلي تلما و لوييز، رستوراندار متمول و متكي به خود باران سياه و مأمور اف. بي. آي هانيبال همگي وحشتزده، و از وضع موجود ناراضي هستند، اما حاضر نيستند بدون مبارزه شكست را بپذيرند. ولي تمام افتخار متعلق به ريدلي اسكات نيست. رانلد شوست به ياد ميآورد: «آلن لد بود كه تصميم گرفت شخصيت اصلي فيلم زن باشد. من و دن شخصيت اصلي را براي يك بازيگر مرد نوشته بوديم. يعني اصلاً همة آدمهاي داستان مرد بودند. ولي آلن گفت كه هر كدام از هفت شخصيت به راحتي ميتوانند زن باشند. پس براي بالا بردن فروش بليط بهتر است كه نه يكي، بلكه دو نفر از آنها زن باشند. بعد از مدتي پرسيد كه آيا ميتوانيم يكي از آن دو زن را به شخصيت اصلي تبديل كنيم؟ من گفتم: ’’بله، ولي راستش، هيچ فكرش را نكرده بوديم. آخر، تابحال هيچ فيلم ترسناكي با بازيگر زن نقش اول فروش نكرده.’’ او گفت: ’’امتحان ميكنيم.’’»
و اسكات ادامه ميدهد: «بعد از من پرسيدند كه پرسيدند كه نظرم راجع به يك شخصيت اصلي زن چيست؟ خوب، من هيچ مخالفتي با اين قضيه نداشتم. گفتم: «بله، چرا نه؟ فكرِ بكري است.»
[1] - آن چه كه در فيلمنامة حاضر در اين كتاب به چشم ميخورد، همان است كه اُبنون و شوست نوشتند و به همين سبب با ديالوگ موجود در فيلم تفاوت دارد.
اين وبپيج آخرين بار در تاريخ 2007/12/29 روزآمد يا ويرايش شده است.
© 1386-1385 مهرداد تويسركاني
© © 2006-2008 Mehrdad Tooyserkani
Tooyserkani