دروغهاي واقعي
در يك نگاه فارغ از تعصب به سينماي داستاني به يك واقعيت محرز و خدشهناپذير ميرسيم و آن اين كه هر چه در فيلمها ميبينيم، چاخان است. بسياري از تحليلگران و مورخان سينما اين صنعت را «كارخانة رويا سازي» ناميدهاند. اما اگر بخواهيم رو دربايستي را كنار بگذاريم، شايد عنوان «صنعت خاليبندي» بيشتر برازندهاش باشد. بنابراين، فيلم خوبِ خوشساخت آن است كه باوركردنيترين دروغها را به بينندهاش تحويل بدهد. كار بسيار سختي است، چون گرچه مخاطب سينما از همان ابتدا ميداند كه به تماشاي وقايع، شخصيتها و فضاهاي غيرواقعي مينشيند، اما در ازاي پولي كه پرداخت ميكند، انتظار دارد از فيلمساز چاخان تميز و شسته و رفته و دست اول تحويل بگيرد. حتي از اين جنبه نيز پس از گذشت بيش از دو دهه و با وجود آن كه هم تكنولوژي دروغپردازي سينما و هم سواد بصري و شمِ دروغيابي و سطح توقع مخاطبانِ عام دچار پيشرفت چشمگيري شده، ولي بيگانه هنوز يك خاليبندي مثالزدني است.
شايد براي شناخت عواملي كه بيگانه را باوركردني مينمايانند، بايد از همة طراحان و دستاندركاران اين فيلم نام برد (در واقع، اين يكي از اهداف كتاب حاضر است، كه البته به نتيجة مطلوب نيز نميرسد). اما در اين ميان بخصوص بايد به حاصل تحسينبرانگيز دستاندركاران كارگرداني هنري، طراحي صحنه و طراحي لباس توجه نمود. هدف اين عده آن بود كه پوستة ظاهري بيگانه، يعني همان تصاويري كه بر پردة سينما تابيده ميشود، واقعنما باشند. اما براي رسيدن به اين مقصود پيريزيهايي لازم بود كه مخاطب عام شايد هرگز به آنها نينديشد، چون حتي لحظهاي چشمش به آنها نميافتد. بخشي ديگر نيز جزئياتي هستند كه ذهنيت، خلاقيت و توان فراواني براي به جسميت درآوردنشان صرف شده، ولي آن قدر پراكندهاند و آن قدر بطور عمد گذرا نمايش داده شدهاند، كه شايد برخي از آنها فقط با نمايش فريم به فريم فيلم قابل مشاهده باشند.
وقتي توليد بيگانه آغاز شد، اُبنون وظيفة طراحي لباس را بر عهدة ژان ژيرو (موبيوس) گذاشت. او نيز كارش را با ظرافت فراوان انجام داد. از جمله، طرحهاي فراواني براي يونيفورمهاي سرنشينان نوسترومو رسم كرد. ولي شايد زيباترين كارش در اين مجموعه، طرح كلاهخود لباس فشار فضانوردان باشد (تصوير 33). در واقع، اين تنها اثر موبيوس است كه بدون دخل و تصرف در فيلم گنجانيده شده است. اما او پيش از آغاز فيلمبرداري پروژه را رها كرد و دست همكارانش را در پوست گردو گذاشت.
[تصوير 30، 31 و 32
–
سه طرح از موبيوس]
وقتي اسكات كارگرداني فيلم را بر عهده گرفت، چندين ماه از بازگشت ژيرو به كشورش ميگذشت. گرچه او هرگز فرصت ملاقات با اين هنرمند فرانسوي را كسب نكرده بود، اما چنان شيفتة طرحهاي او شد كه آنها را به عنوان اساس كار پذيرفت. مشكل اين بود كه ژيرو كارش را چنان خوب انجام داده بود، و آن قدر سطح سليقه و انتظار همكارانش را بالا برده بود كه حالا يافتن جانشين مناسب براي او كار سادهاي نبود. گرة اين مشكل نيز وقتي باز شد كه اسكات جان مولو را براي اتمام كار به شپرتون دعوت كرد. او تعريف ميكند: «ريدلي انبوهي از فتوكپي طرحهاي موبيوس را به من داد. مشخص بود كه خودش به شدت تحت تأثير اين كارها قرار گرفته. همچنين طراحي لباس برايش اهميت زيادي داشت، چون از همان ابتدا براي من جلسة توجيهي برگزار كرد. او بيشتر ميخواست لباسهاي فشار ظاهري ژاپني داشته باشند؛ چيزي شبيه به لباس رزم ساموراييها (تصوير 35). او انتظار لباسهايي كاربردي و واقعي نما و درعين حال، چشمنواز را داشت. در ضمن، اصرار داشت كه لباسها بايد همه مستعمل و مندرس به نظر برسند. همينطور، اگر درست به ياد داشته باشم، او بود كه پيشنهاد كرد طرحي مشابه بالهاي مصري باستان را به عنوان آرم شركت ويلند ـ يوتاني (صاحب نوسترومو و كارفرماي گروه فضانورد) استفاده كنيم (تصوير 36). به درخواست او، علامتهاي اختصاري نوسترومو را هم من طراحي كردم. اين نشانهها و نمادهاي گرافيكي هر كدام معناي خاصي داشتند و كاربرد قسمتهاي مختلف سفينه را نشان ميدادند (تصوير 37). علامتهاي مشابهي هم براي وصله كردن روي لباسها در نظر گرفتيم كه رستة افراد (مهندسي، علمي و...) را مشخص ميكرد (تصوير 38). در ضمن، هر لباس بايد رنگ متفاوتي ميداشت تا به راحتي هويت فضانورد يا رسته و درجهاش را مشخص كند. در كنار اينها بايد ماسماسكهايي با چراغها و علامتهاي رنگارنگ را براي نصب روي لباسها طراحي ميكردم، كه مثلاً وظيفة نمايش شرايط داخل لباس، يا ارائة اطلاعات ديگر را داشتند. بر و بچههاي جنگهاي ستارهاي اين زوايد را گريبلِر ميناميدند، كه حالا در ميان گروههاي حرفهاي دستاندركار توليد فيلمهاي علميـ تخيلي به يك اصطلاح رايج تبديل شده است.»
[تصوير 35- كارترايت و اسكريت در لباس فشار]
[تصوير 36- آرم شركت ويلند-يوتاني]
[تصوير 37- نشانههاي داخل سفينة نوسترومو]
[تصوير 38- نشان رستة فرماندهي]
بطور معمول، تداركات لازم براي فيلمهايي كه نياز به جلوههاي ويژه و كارگرداني هنري پيچيده دارند، شامل طراحي و ساخت تعداد قابل توجهي اشياي ريز و درشت و متنوع است. بعضي اوقات اين اشياء پس از اتمام فيلمبرداري توسط مالكين فيلم به عمد معدوم ميشوند (در اواسط دهة 80 يك گروه مهندسي در آمريكا هنگام حفاري در صحرا به كشف مجسمههاي غولآسايي از ابولهولهاي مصر باستان نايل آمدند، كه در نهايت معلوم شد بخشي از دكورهاي عظيم ده فرمان هستند، كه به دستور سيسيل بي. دوميل در محل فيلمبرداري دفن شده بودند). آنها كه از اقبال بيشتري برخوردار هستند، توسط تهيهكنندگان به عنوان سند يا مجموعههاي باارزش آثار تجسمي حفظ ميشوند. مثلاً جورج لوكاس پس از نمايش اپيزود اول جنگهاي ستارهاي در 1999 نمايشگاهي از طرحها و احجام ساخته شده براي مجموعة علميـ تخيلي خود با عنوان هنر جنگهاي ستارهاي ترتيب داد و در چندين شهر بزرگ جهان در معرض ديد عموم قرار داد. برخي اوقات هم اين اشياء به قصد كسب اندكي درآمد بيشتر در حراجيها به مزايده گذاشته ميشوند. اگر چه بخشي از خريداران را هواداران عادي فيلمها تشكيل ميدهند، ولي اغلب ايشان كلكسيونرهاي حرفهاي و كارشناس هستند. يكي از صاحبنامترين اين افراد، رابرت بِرنز، مجموعهدار اشياي سينمايي است كه تخصصش در جمعآوري آثار باقيمانده از فيلمهاي علميـ تخيلي، فانتزي و ترسناك است.
مجموعهاي كه برنز از آثار تجسمي بيگانه و بيگانهها جمعآوري كرده، بر لب هواداران اين فيلمها آه حسرت و تحسين جاري ميكند. او معتقد است در حالي كه دو دهه از توليد بيگانه گذشته، اشيايي كه براي استفاده در اين فيلم ساخته شده، جزو خلاقانهترين و ظريفترين نمونهها در نوع خود در تاريخ سينما هستند. شدت توجه او به حاصل زحمات طراح توليد و كارگردان هنري بيگانه بيجهت نيست. اغلب اين اشياء ابزارهاي كاربردي هستند كه ديگر استفاده از لفظ «خاليبندي» در موردشان بيانصافي است. دقت وسواسآميز اسكات در واقعنمايي فضا و حس كمالگرايي همكارانش موجب طراحي و ساخت چيزهايي شد كه حقيقتاً كار ميكنند و قابل استفاده هستند.
يكي از جالبترين نمونهها، قفس گربه است. جعبهاي كه ريپلي جونز را در آن حمل ميكند، ساختار پيچيدهاي دارد. در طراحي اين قفس جزئياتي اعمال شده، كه شايد با توجه به زمان اندك نمايشش در فيلم ديوانگي به نظر برسد. گرچه ظاهر كلي اين شيئي مكعب مستطيل است، ولي به هيچ وجه متقارن نيست. ران كاب آن را چنان طراحي كرده كه از هر وجه به شكل متفاوتي ديد ميشود. هدف او از اين كار زيبايي صرف نبوده، بلكه چند نكتة اساسي را در نظر داشته است: قفس ميبايست داراي توازن باشد و دستهاش در جاي صحيح تعبيه شده باشد تا به اصطلاح خوشبار باشد، و در ضمن، هنگام حمل زياد تكان نخورد؛ بايد به نحوي طراحي شود تا در هنگام اصابت احتمالي به در و ديوار كمترين آسيب ممكن به جانور وارد شود؛ سطوح شفاف بايد در جاهاي مناسب تعبيه شوند تا هم گربه از نور كافي برخوردار شود و هم صاحبش قادر باشد داخل جعبه را ببيند. در ضمن، روي بدنه محل كوچكي هم براي حمل غذاي حيوان در نظر گرفت. اما حس حيواندوستي او و همقطارانش وقتي آشكار ميشود كه بدانيم در داخل قفس يك كپسول هواي فشرده هم تعبيه شده است.
[تصوير 40
–
طرح ران كاب براي قفس گربه]
[تصوير 41
–
نمونة نهايي قفس گربه]
در مجموعة برنز يك جعبة ابزار پيچيده و كارآمد هم هست كه گرچه حداقل به اندازة قفس جونز فكر و كار برده، ولي آن قدر خوشاقبال نبود، چون هرگز در هيچيك از صحنههاي فيلم نمايش داده نشد. وقتي وجه پشتي جعبه باز شود، يك رديف كشو ظاهر ميشوند كه مجموعة جالبي از ابزارهاي بهدردخور را در خود جا دادهاند: يك دستة كامل آچار و پيچگوشتي با اندازه كاراييهاي مختلف، يك چكش، دستگاه لحيم، ميخكوب برقي، يك دريل با مولد برق و باطري، سيمبر، ميخكش، يك سمبادة برقي و يك دستگاه چراغ مدادي. در داخل بدنة جعبه يك پنكة قوي نيز تعبيه شده. تمام دستگاههاي الكتريكي اين فهرست با باطري داخل جعبه كار ميكنند؛ يعني حقيقتاً قابل استفادهاند. ظرافت و دقت در ساخت اين جعبه و محتوياتش به حدي است كه شايد اگر كاب و همكارانش دست به توليد انبوه اين مجموعه ميزدند و آن را به بازار روانه ميكردند، ميتوانستند درآمد هنگفتي كسب كنند. برنز با شگفتي نشان ميدهد كه بيست سال پس از ساخت، تمام اين قطعات هنوز قابل استفاده هستند و حتي باتري مولد برق جعبه دچار افتِ پتانسيل قابل توجهي نشده.
[تصوير 43 - محتويات جعبة ابزار ]
[تصوير 44 - برنز در حال نمايش عملكرد اجزاي جعبة ابزار
(1998) ]
دستگاه حركتياب هم نمونة جالب ديگري است. اين وسيله نيز همچون جعبة ابزار به قصد استفادة حقيقي ساخته شده و هنوز كار ميكند. در فيلمنامه گفته ميشود كه حسگرهاي اين دستگاه توسط دريافت تغيير در غلظت موضعي هوا قادر به تشخيص حركت اشياء در يك برد مشخص هستند، در حالي كه نمونة توسط ارسال و دريافت پژواكهاي ماوراي صوت عمل ميكند. منتها صداي بوق متصاعد شده از دستگاه چندان رضايتبخش نبود، كه به توصية اسكات در فيلم جلوة صوتي مناسبتري برايش در نظر گرفتند.
از جمله اشياي ظريف ديگر، اسلحة كمري است كه آن هم هميشه در غلاف متصل به لباس فشار فضانوردها مخفي است. تنها كِين در يكي از شاتهاي سكانسِ سيلوي تخمها در سفينة متروك تپانچهاش را در دست ميگيرد، كه آن نيز در تدوين نهايي حذف شد. اما شاهكار اصلي، دماغة شاتل نارسيسوس (قايق نجات نوسترومو) است كه برنز آن را گل سرسبد مجموعة خود ميداند. در ساخت اين مدل چنان ظرافتي به كار رفته كه به هيچ وجه در فيلم نميتوان به ماكت بودن آن پي برد، و حتي با استانداردهاي تكنولوژي زمان حال نيز از نظر دقت در نمايش جزئيات، يك شاهكار تلقي ميشود.
اين وبپيج آخرين بار در تاريخ 2007/12/29 روزآمد يا ويرايش شده است.
© 1386-1385 مهرداد تويسركاني
© © 2006-2008 Mehrdad Tooyserkani
Tooyserkani