صفحة قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 9 صفحة بعد
تفسير كارگردان
بيگانه پس از دوئليستها دومين كار بلند سينمايي من بود. اين فيلم را در 1978 ساختم، كه در 1979 به نمايش عمومي درآمد.
من دو گرافيست صاحب نام، يعني استيو فرانكفورت و ريچارد گرينبرگ را به همكاري دعوت كردم. خوب، ما در اصل فقط بر سر طراحي پوستر و آگهيهاي مطبوعاتي مذاكره ميكرديم. اما وقتي طرح پيشنهاديشان را ديدم، از آنها خواستم تا در ساخت عنوانبندي فيلم هم شركت كنند، چون هميشه حس ميكردم كه سكانسهاي عنوان، هيچ اثري از طرح پوستر را در خود ندارند. تنها خط فكري كه به آنها دادم اين بود كه يك جور نوشتار هيروگليف ميخواهم كه از ابتدا در تصوير حاضر باشد. هدفم القاي اين نكته بود كه اين موجود بيگانه شايد از جامعهاي پيشرفته آمده باشد؛ البته واضح است كه پيشرفت اين جامعه با معيارهاي دنياي ما قابل قياس نيست، ولي بر اين تصور بودم كه هر چه آنها را پيشرفتهتر نشان بدهيم، ترسناكتر جلوه خواهند كرد. در نتيجه، به گمانم اين يكي از بهترين عنوانبنديهايي بود كه طي سالها، يعني از زمان ساول باسِ كبير ديده بودم. در حقيقت از آن زمان تا به امروز هم كمتر فيلمي را با عنوانبندي به اين خوبي ديدهام. به اين ترتيب، فيلم با حالتي رخوتآور و ملايم آغاز ميشود.
به ياد دارم كه دقيقاً در همان زمان با چند تن از همكارانم در استوديو درگير بحث بودم. آنها مرتب ميگفتند: «اما آخر در 45 دقيقة اول فيلم كه هيچ اتفاق خاصي نميافتد!» و من جواب ميدادم: «اصلاً نكته همين است؛ چون به گمانم وقتي واقعة اصلي شروع شود، مخاطبين را در مشت خواهم داشت.» به اعتقاد من، در عين آن كه طي 45 دقيقة نخست هيچ اتفاقي رخ نميدهد، اما دنيا و عملكرد اين كارگران فضايي براي بيننده آشكار ميشود. اين نكته از نظر من بسيار جالب است كه حالا، يعني در سال 1999، ما دربارة استخراج معادن در اعماق فضا صحبت ميكنيم، كه البته هدف و مشخصة اصلي سفينة نوسترومو است.
به اين ترتيب، در ادامة عنوانبندي مشخص ميشود كه نوسترومو چيست و نوشتار انتهاي آن به ما ميگويد كه اين شناور تركيبي است از يك سفينة باربري، يك ناو هواپيمابر و يك پالايشگاه صنعتي.
سپس وارد بخشي از سفينه ميشويم كه ميتوانيم آن را بخش مسكوني بناميم. از ابتدا در نظر داشتم اين صحنه را با نمايش يك شيئي متحرك شروع كنم؛ مثل همان پرندة اسباببازي ديوانه كه به ليوان آب نوك ميزند. البته تصميم داشتم بعداً از اين صحنه درست در لحظة پيش از انفجار نوسترومو استفاده كنم. در اين مورد توضيح بيشتري خواهم داد.
ما فيلم را با صبحگاه سفينه شروع ميكنيم؛ البته كاري به معناي «صبح» در بيزمانيِ فضا ندارم، بلكه ما شاهد بيدار شدن يك سفينة فضاپيما هستيم. يا بهتر بگويم، شاهد هستيم كه كامپيوتر مركزي، موسوم به مادر، سفينه را از خواب بيدار ميكند. كوبريك پيش از اين اسم بسيار مناسب هال را براي كامپيوتر سفينهاش انتخاب كرده بود. من تحت تأثير اين انتخاب بودم، ولي نميتوانستم به چيزي غير از مامان يا مادر فكر كنم.
ايدة بازتاب تصوير مانيتورها بر سطح شيشة كلاهخودها هم در آخرين ساعات فيلمبرداريِ اين صحنه به ذهنم خطور كرد. اين كلاهخودها در اصل كلاههاي محافظ اضطراري هستند كه براي روز مبادا روي تكيهگاه صندليهاي پل فرماندهي تعبيه شدهاند. وقتي اين دو كلاهخود را ديدم كه روبهروي هم قرار گرفتهاند، در آخرين لحظات فكر كردم بد نيست كه آنها را در حال گفتوگو با يكديگر نشان بدهم. به هر صورت، فكر ميكنم اين صحنه خيلي خوب از كار درآمد.
بعد به اتاق خواب مصنوعي و محفظههاي كمارتفاعش ميرسيم. احتمالاً خدمه در هنگام بيداري از اين مجموعه به عنوان بيمارستان استفاده ميكردهاند. هميشه فكر كردهام كه موسيقي جِري گلدسميت براي اين صحنه بياندازه ـ اگر بخواهم صفت بينمكي برايش استفاده كنم ـ شاعرانه است. هر بار تلفيق اين صحنه با موسيقي آن را ميبينم، بغض گلويم را ميگيرد. خوب، چيزي كه ما در اتاق خواب مصنوعي ميبينيم، هفت بچة خوابآلود و از همه جا بيخبر است. به همين سبب است كه اين قطعه از موسيقي متن فيلم را خيلي دوست دارم. جري يكي از آهنگسازاني است كه به معناي واقعي به بازيگران چشم ميدوزد و نقشآفريني آنها را در آثارش منعكس ميكند.
من به قصد واقعيتگرايي محض ميخواستم در اين صحنه همة بازيگران را لختِ مادرزاد نشان بدهم؛ يعني همان طور كه قاعدتاً بايد در شرايط واقعي باشند. اگر قرار باشد فضانوردان را در وضعيت خواب مصنوعي قرار داد، بايد آنها را برهنه در اين شرايط حفظ كرد. اما واضح است كه نميتوانستم چنين كاري بكنم، چون [در آن زمان] به عنوان نخستين شات فيلم، صحنهاي خارقالعاده و خلاف عرف تلقي ميشد. حتي در صحنة فيلمبرداري اصرار كردم كه لااقل زنها نيمهبرهنه باشند. دليل من اين بود كه هر قدر حس واقعيتگرايي بيشتري به فيلم القاء كنم، بعداً قادر خواهم بود آن را ترسناكتر بسازم. اما باز هم به همان دلايل، بحث را باختم. با اين وجود، به ياد دارم كه دو نسخة متفاوت از اين صحنه را فيلمبرداري كردم، ولي بعد گفتند كه اجازه ندارم از نسخة دوم استفاده كنم. لذا بازيگران را با پوشش نشان دادم.
نمايش همة قهرمانان داستان بعد از بيداري، صحنة قشنگي از آب درآمد. در اين سكانس گرچه شخصيتها به بيننده معرفي ميشوند، اما من ميخواستم كه اين معرفي از حد گپ زدنهاي معمول ميز صبحانه فراتر نرود، چون همة آنها به اين امر آگاهند كه چيزي در حدود شايد هجده ماه در خواب بودهاند. به همين دليل هم آن خوراكيهاي نه چندان خوشظاهر را با اشتها ميبلعند؛ آخر، اين اولين لقمههاي غذاست كه پس از چندين ماه به بدنشان ميرسد. در ضمن، اين صحنه دو شخصيت متعلق به عرشة پايين را معرفي ميكند. اين دو، يعني هَري دين استَنتون (برِت) و يافِت كوتو (پاركِر) هستند كه يك بند از قراردادشان شكايت دارند. عاقبت هم نميفهميم كه آيا جدي ميگويند، يا اين بحثِ تكراري و هميشگي آنها با فرمانده است. در ضمن، ترتيبي دادم كه همه با هم صحبت كنند و به ميان حرف يكديگر بپرند كه مشخص نباشد راجع به چه چيزهايي حرف ميزنند، تا شايد به اين ترتيب حسي از بيقراري در بيننده ايجاد كنم. در واقع، اعصابِ خودم از اين كه ببينم همه با هم حرف بزنند و نفهمم چه كسي چه ميگويد، خُرد ميشود. البته اينجا صدا را به طريقة دالبي ششباندي ضبط كرديم كه نتيجهاش بسيار گوشخراش و اعصابخرد كن بود. به هر حال، توجه بيننده را به قدر كافي به خود جلب ميكند.
بعد از آن صحنة پر سر و صدا به آرامش اتاق كامپيوتر ميرسيم كه فرماندة سفينه، دالاس (تام اسكريت) به آنجا رفته تا بفهمد چرا مادر بيدارشان كرده. واضح است كه سقف كوتاه و ديوارهاي بههمفشردة دكور، براي القاي حس كلاستروفوبياي مطلق طراحي شده است. و البته، علاوه بر سقف، ديوارها هم از چهار طرف بسته شدهاند. اين وضع، مدير فيلمبرداريم، دِريك وَن لينت را به مبارزة سختي دعوت ميكرد، چون براي تعبية پروژكتور يا منابع نور اضافي هيچ جايي نداشت و ناچار بود از نور موجود در صحنه و دكور استفاده كند. دريك كه پس از بيگانه تا همين اواخر مديريت فيلمبرداري هيچ فيلم بلند ديگري را نپذيرفت، يكي از بهترين همكارانم محسوب ميشود. من و اين رفيقِ قديمي با هم در ساخت چندين آگهي تبليغاتي تلويزيوني اشتراك مساعي داشتيم. حالا وقتي نسخة دي وي دي فيلم را ـ كه از نظر كيفيت رنگ و نور و كنتراست با پزتيو اصلي مطابقت دارد ـ ميبينيد، متوجه ميشويد كه او كارش را چنان عالي انجام داده كه به گمانم بيگانه هنوز اگر نه چشمنوازترين، كه لااقل يكي از چشمنوازترين آثار من است. فيلم را كه تماشا ميكنم، ميبينم كه كهنه نشده و هنوز زيبايي بصري زمان ساخت را حفظ كرده كه حاصل زحمت مشترك دريك و طراحان فيلم است.
من ديالوگ اين صحنه را خيلي دوست دارم، چون با وجود آن كه نامفهوم است، اما برايمان معني دارد. در ضمن، وقتي ريپلي (سيگورني ويوِر) از قارة جنوبِگان اسم ميبرد، تماشاگر با سيارة زمين ارتباط برقرار ميكند. پس آنها به مقصد نزديك شدهاند. شايد هنوز صدها ميليون مايل با منزل فاصله داشته باشند، ولي نزديكش هستند.
صفحة قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 9 صفحة بعد
اين وبپيج آخرين بار در تاريخ 2007/12/29 روزآمد يا ويرايش شده است.
© 1386-1385 مهرداد تويسركاني
© © 2006-2008 Mehrdad Tooyserkani
Tooyserkani