صفحة قبل    1    2    3    4    5    6    7    8    9    صفحة بعد

 

از اين مرحله به بعد، تصميم گرفتم رنگ ديوار راهروها را عوض كنم. سفارش كردم كه سرتاسر دكورها را اول با خاكستري متاليك رنگ بزنند و بعد، لايه‌اي از رنگ طلايي بر رويشان بپاشند. اين كار هم به قصد ايجاد تنوع بود و هم به نيّت خصمانه نشان دادن فضا. اما به علت آن كه وقت بسيار اندكي تا پايان مهلت فيلمبرداري باقي مانده بود، كارگرها جلوتر از دوربين به سرعت كار نقاشي ديوارها را انجام مي‌دادند. از آنجا كه كار عجولانه انجام مي‌شد و به رنگ فرصتِ خشك شدن نمي‌داديم، بعضي از نقاط لك و ناهماهنگي داشت داشت. به همين دليل، من جلوي دالي يك جعبة حاوي رنگ‌پاش نصب كرده بودم و خودم گام به گام در مسير حركت دوربين، ديوارِ دكورها را لكه‌گيري مي‌كردم.

               

يك نماي خارجي از دماغة شاتل نارسيسوس داريم. از ميان پنجره مي‌توانيد سيگورني را ببينيد كه در حال رفت و آمد داخل شاتل است. ترفند ساده‌اي به كار برديم. شات لازم را در داخل دكور شاتل با يك دوربين 16 ميلي‌متري فيلمبرداري كرديم، بعد فيلم را از پشتِ دكور، روي سطح پنجره‌هايش نمايش داديم.

       

در سكانسِ مرگِ پاركِر و لَمبِرت در انبار، ماشيني در دكور قرار داده شده كه لَمبِرت براي برداشتن كپسولهاي ذخيرة اكسيژن داخلش مي‌شود. با كمي دقت متوجه خواهيد شد كه اين ماشين، يك هليكوپتر جنگي اسقاط است كه سراپايش را رنگ طلايي زده‌ايم.

               

آه، بله! ريپلي به ياد جونز مي‌افتد و بر خلافِ انتظارِ تماشاگر، خودش را براي نجات گربه به خطر مي‌اندازد. صحنة جالبي است، چون جنبة نرم‌خو‌تر او را به نمايش مي‌گذارد كه تا اين لحظه مخفي مانده بود. اما اين صحنه از يك جهت ديگر هم حائز اهميت است، چون ترديد بيننده را نسبت به گربه برمي‌انگيزد. من مي‌خواستم كه تماشاگران هر صحنه‌ از فيلم را با حسي از سوء ظن بگذارنند، هر لحظه منتظر واقعة ناخوشايندي باشند و با  همين حس فيلم را به پايان ببرند. جونز مدتي طولاني در صحنه غايب بود و تقريباً فراموش شده بود. بيننده احتمالاً از خود مي‌پرسد كه آيا طي اين مدت بيگانه بلايي سرش نياورده و در انتها وقتي گربه را در تابوت يا كپسول كنار ريپلي مي‌بيند، با اين پرسش سالن سينما را ترك مي‌كند كه آيا جونز يك بيگانة نوزاد در شكم ندارد؟

   

فيلمبرداري اين صحنه‌ها به سبب منابع نور ضعيف موجود و استفاده از لنز وايد و كادرهاي عريض در دكور، بسيار مشكل بود. حتي يكي دو شات درست فوكوس نشده‌اند كه نشان مي‌دهد ما در آن زمان چقدر از نظر وقت تحت فشار بوديم. نماي دلهره‌آميزي از سيگورني در پلِ فرماندهي داريم كه به دنبال جونز مي‌گردد. در اين صحنه مي‌خواستم مخاطب به غلط تصور كند كه زمان مرگ ريپلي فرا رسيده است. انتظار داشتم همه اعتراض كنند كه چرا او مي‌خواهد جانش را به خاطر يك گربه به خطر بيندازد. اما صداي هيچ‌كس درنيامد. ظاهراً همة بينندگان اين فيلم را عشّاق سينه‌چاكِ حمايت از حيوانات تشكيل مي‌دهند. در همين صحنه او به اشتباه كليدي را فشار مي‌دهد كه باعث بالا پريدن صندلي مي‌شود. اين هم يك تلاش ديگر براي ايجاد هيجانِ سبك بود. اما ژانر سينماي وحشت به اين جزئيات پيش‌پا افتاده نياز دارد. روش كلاسيك ايجاب مي‌كند كه در تمام مدت تنش حفظ شود. به علاوه، جهش و جيغ ناگهاني گربه باز هم اين پرسش را تشديد مي‌كند كه آيا جانور باردار نشده؟

                   

 

مي‌خواستم ظاهر بيگانه تا حد ممكن چشم‌نواز و ظريف باشد. فكر مي‌كنم در نماي محسور كنندة حمله به لمبرت به هدفم رسيده باشم. البته، بازي خوب ورونيكا هم صحنه را تكميل كرده كه آن هم تحت تأثير موسيقي بود كه سر صحنه پخش مي‌شد. من از اين ترفند براي تشديد ارتباط بازيگران با فضاي فيلم زياد استفاده مي‌كنم. مثلاً هنگام فيلمبرداري سكانس فرار ريپلي در راهروها به سمت شاتل، يك ست استريو با پانزده بلندگو را در دكور قرار دادم و موسيقي توميتا پخش كردم. صداي دستگاه را آن قدر بالا بردم كه مجبور بودم براي دستور «اكشن» و «كات» فرياد بزنم. يادم هست كه سيگورني در صحنة داخل شاتل دچار مشكل شده بود. پرسيدم: «كمك لازم نداري؟» گفت: «چرا!» گفتم: «پس به اين گوش كن.» و برايش سَيّارات توميتا را گذاشتم. ظاهراً بازي خيلي خوبي هم ارائه داد. فكر مي‌كنم حس ازدحام يك اركستر بزرگ در اطرافش به او كمك زيادي كرد. طبيعي است كه در اين سكانس ريپلي بايد بسيار تنها به نظر مي‌رسيد. من نمي‌خواستم او مرگ دو همقطارش را ببيند، بلكه بايد آن را مي‌شنيد. در عين حال، مي‌خواستم شنيدن مرگ از ديدنش وحشتناك‌تر شود. در حقيقت، براي ضبط صداي جيغ لَمبِرت مشقت زيادي را در استوديوي ضبط متحمل شديم. به گمانم موفق شديم مخاطبان را واداريم تا خود را به‌جاي شخصيتها در حال مرگ تصور كنند. به اين ترتيب، دست روي نقطة ضعفشان گذاشتيم و به آنها نشان داديم كه خودشان تا چه حد مي‌توانند آسيب‌پذير باشند. معتقدم همين عامل باعث شده كه اين فيلم چنين ترسناك باشد. 

                               

خلق سكانس انفجار پالايشگاه، بغرنج، پردردسر و البته بسيار خسته‌كننده بود. اما جالب است كه با يك نكتة طنزآميز آغاز مي‌شود، چون اگر كسي بخواهد از اين طريق به زندگي خودش خاتمه بدهد، ناچار بايد مرحله به مرحله از يك دستورالعمل پيچيده عمل كند. اين دقيقاً همان كاري است كه ريپلي هنگام فعال كردن سيستم انهدام نوسترومو انجام مي‌دهد. البته اين صحنه در عين حال كاملاً منطقي است. يك روز نيكي آلدر به دفتر كارم آمد و گفت كه گنجاندن دستورالعمل در فيلم ضروري است، چون بمب اتمي را طوري نمي‌سازند كه بر حسب تصادف و به‌طور غيرعمد منفجر شود، بلكه طوري آن را طراحي مي‌كنند كه فقط فردي آشنا به سيستم و آگاه از عملِ خود، قادر باشد فعالش كند.

                               

 حالت چهرة سيگورني هنگام دويدن در راهروها بسيار طبيعي به نظر مي‌رسد كه البته تا حدودي همين‌طور هم هست. اگر توجه كنيد، در اين صحنه نيز دكور انباشته از گاز دي‌اكسيد كربن است. البته اين گاز روي هم رفته بي‌ضرر است، ولي به هر حال، غلظت اكسيژن محيط را كاهش مي‌دهد كه باعث مي‌شود آدم نفس كم بياورد.

به شاتي كه ريپلي از دريچة كف راهرو بالا مي‌آيد، توجه كنيد. من هميشه از اين صحنه احساس رضايت فراوان كرده‌ام. او نمي‌توانست از طبقة پايين بالا بيايد، چون ما اصلاً دكور دوطبقه نداشتيم. بنابراين، فقط دكور را اندكي بالاتر از سطح زمين ساختيم تا او زيرش چمباتمه بزند، دستش را روي لبه دريچه بگذارد و خودش را بالا بكشد. حتي كف استوديو هم نمي‌شد حفره‌ ايجاد كرد. بنابراين فقط يك نردبان به دريچه اضافه كرديم. بعد متوجه شديم كه دكور به سبب محدوديت در نورپردازي، ظاهر بسيار بي‌حال و كسالت‌باري پبدا كرده است. ناچار از سيگورني خواستم كه تا حد ممكن به ما كمك كند و البته او هم در اين صحنه بازي بسيار چشمگيري ارائه داد. در عين حال، استدلال كرديم كه اگر سفينه‌اي دچار نقص فني جدي بشود (آخر، انهدام خودكار سفينه توسط سر‌ريز انرژي، نقص فني موتورها و انفجار آنها انجام مي‌شد) بايد سيستم برق‌رساني و روشنايي داخلي هم دچار اختلال بشود و در ضمن، يك عالمه لامپ‌هاي اضطراري و چراغ‌هاي چشمك‌زن اخطار هم به كار بيفتند. به همين جهت، يك چراغ استروبوسكوپ در سمت جلوي دالي نصب كردم كه مي‌توانستم سرعت خامو‌ش و روشن شدنش را به ميل خودم تغيير بدهم. در نتيجه، محيط به سبب همين چشمك‌هاي نامنظم زنده است كه در زمان ساخت بيگانه يك ترفندِ نوظهور در نورپردازي محسوب مي‌شد. اما خدا مي‌داند از آن زمان تا امروز در چند فيلم از آن استفاده شده است.

                           

حالت كنجكاوي بيگانه نسبت به گربه نيز جالب است كه در جعبه‌اش تنها رها شده‌: به‌خصوص كه عاقبت به دليل نامشخصي دست از سر جونز برمي‌دارد. در اينجا هم باز بيننده نگران مي‌شود كه مبادا جونز بعد از ورود به شاتل دردسر بتراشد.

حالا ريپلي بايد تمام راه را برگردد تا جلوي انفجار پالايشگاه را بگيرد، چون بيگانه بين راه او و شاتل قرار دارد. بر طبق آنچه در فيلمنامه قيد شده بود، مادر از ابتدا به ريپلي اطلاع مي‌داد كه خنثي كردن سيستم انهدام خودكار پس از آغاز شمارش معكوس ناممكن است. اما به اين ترتيب، بازگشت ريپلي بي‌فايده و غير منطقي مي‌شد. براي رفع اين اشكال يك تغيير جزئي داديم، از اين قرار كه شمارش معكوس ده دقيقه طول بكشد و ريپلي اجازه داشته باشد بمب را حداقل پنج دقيقه پيش از انفجار خنثي كند. اما او به نقطة بدون بازگشت مي‌رسد و حالا فقط پنج دقيقه فرصت دارد تا سفينه را ترك كند. به اين ترتيب، كمي به هيجان صحنه افزوده شد.

موتورخانه بزرگترين دكور مينياتوري بود كه براي فيلم ساختيم. نتيجة كار بهتر از حد انتظارم بود، چون بر پردة سينما كاملاً طبيعي و غول‌آسا جلوه مي‌كند. اما به نظرم جالب‌ترين نكته آن است كه در طول هفده دقيقة پاياني فيلم، هيچ گفتاري جز زمزمه‌هاي ريپلي با خودش را نمي‌شنويم. ولي فس‌فس‌هاي مداوم انتشار گاز و عربده‌هاي كركنندة آژير خطر كه با صداي دالبي شش‌باندي پخش مي‌شود، اين كمبود را كاملاً جبران مي‌كند. واقعاً تركيب گوش‌خراش و مؤثري است. يك صداگذاري عالي ديگر.

حالا ريپلي بايد مسير موتورخانه و شاتل را براي سومين بار طي كند. تهيه‌كننده‌ها مي‌خواستند همة اين بخش را حذف كنند. اما من اعتراض كردم و گفتم كه اگر به اين صحنه دست بزنند، تداوم منطقي فيلم آسيب خواهد ديد. در يكي از نماها، ريپلي از يك درگاه رد مي‌شود كه اگر درست دقت كنيد، خواهيد ديد كه يك نفر كنار در ايستاده تا راه نور را سد كند. حتي به دور انداختن اين شات هم رضايت ندادم.

نكتة جالب ديگر، عصبانيت ريپلي از دست يك محصول تكنولوژي است، كه جانش را تهديد مي‌كند. اين كه او به فحاشي پناه مي‌برد و مادر را «زنيكة هرزه» خطاب مي‌كند، بسيار طبيعي و در عين حال، مضحك است. براي ثبت همة نماهاي متحرك داخل راهروها، دوربين را روي دوش فيلمبردار گذاشتيم و او را به دنبال سيگورني دوانديم. به عمد از اِستِدي‌كَم استفاده نكردم، چون به اعتقاد من حركاتش براي اين صحنه بيش از حد نرم بود.

لازم است اينجا از تري راولينگز هم يادي بكنم كه تدوينگر شش عنوان از فيلم‌هايم بوده است. اولين همكاري او با من به عنوان تدوينگر صدا در فيلم دوئليستها بود. به همين سبب از او دعوت كردم تا تدوين بيگانه را به عهده بگيرد و فكر مي‌كنم كاري بي‌رقيب انجام داد. سطح دانش تري در موسيقي بسيار بالاست. در واقع، هر چه را كه دربارة موسيقي فيلم مي‌دانم، از او ياد گرفته‌ام. او دقت و توجه من را نسبت به اصوات و موسيقي متن فيلم بسيار بالا برد.

به هر صورت، نگران بوديم كه فيلم را چطور تا لحظة ورود ريپلي به شاتل از افت و كسالت حفظ كنيم، چون بر طبقِ روالِ كلاسيكِ سينما بايد داستان با فرار او به پايان مي‌رسيد. تماشاگر نيز چيزي جز اين انتظار نداشت. اما بر خلاف انتظار، به سبب كار خوب جيمي شيلدز در تركيب اصوات و نقش‌آفريني چشمگير سيگورني، سكانسي بسيار زنده و پويا از كار درآمد.

از طرف ديگر، هر چه به ساخت اين صحنه نزديكتر مي‌شديم، بيشتر حس مي‌كردم كه فيلم نبايد در اين مقطع، بلكه بايد با يك صحنة نبرد تمام شود. اگر قرار بود بر طبق فرمول عمل كنم، داستان با بسته شدن در شاتل به آخر مي‌رسيد. احساس مي‌كردم كه اين ريتم غلط است. آخر، هر چه باشد، ريتم يعني ضرباهنگ، يعني موسيقي. مي‌توانستم بگويم كه موسيقي فيلم، يا به عبارت ديگر، ضرباهنگ داستان فيلم درست نيست و چيزي كم دارد. يعني در لحظة اوج هيجانِ فيلم ريپلي را نشان مي‌داديم كه روي صندليش نشسته كه كاري بي‌معني بود. بايد براي رفع اين نقطة ضعف فكري مي‌شد و من راه حل را مي‌دانستم. بيگانه بايد در شاتل مخفي شده باشد، تا يك پردة چهارم هم به داستان بيافزايد. همكاران گفتند كه دارم زياده روي مي‌كنم. اما من پاسخ دادم كه چنين فيلمي زياده‌روي مي‌طلبد. طي سال‌هاي اخير فيلمهاي زيادي را با پايان در پايان در پايان ديده‌ام. اما در آن زمان افزودن يك پايان دوم كاري نوظهور بود و من نخستين كسي بودم كه به فكر چنين ترفندي افتادم.

بالاخره شاتل از نوسترومو جدا مي‌شود و ريپلي فرار مي‌كند. بعد هم انفجار رخ مي‌دهد. لرزشِ صحنه، ناشي از همان حقة قديمي لرزاندن دوربين است كه در ابتداي فيلم با آن آشنا شديد. باقي هم تمام و كمال كاِر دست و نقاشيِ صرف است. از چندين فريمِ نقاشي شده تصويربرداري كرديم و بعد قطعات انيميشن را روي هم سوپرايمپوز كرديم. براي تابش نور انفجار به داخل شاتل و روي صورت سيگورني هم دوباره از استروبوسكوپ بهره برديم كه نتيجة بسيار خوبي داشت. فكر كردم عظمت پالايشگاه با سه انفجار پي در پي بهتر القاء مي‌شود. البته وقوع حتي دو انفجار هم احمقانه است، چون انفجاري به آن عظمت چيزي باقي نمي‌گذارد كه در مرحلة دوم منفجر شود. ولي چون بايد براي هر چيز استدلال كرد، مي‌گويم كه پالايشگاه سه بار منفجر مي‌شود، چون تا سه نشه، بازي نشه. به علاوه، يك موج طوفان آتش نيز حسن ختام اين صحنه را اعلام مي‌كند. گرچه كمي تصنعي است، ولي به عنوانِ يك كار گرافيك دستي قابل قبول است. به هر صورت، شات پاياني انفجار، خيلي آبكي و نچسب است.

درست چند لحظه بعد از فرا رسيدن آرامش پس از انفجار، ريپلي مي‌گويد: «دخلِتو آوردم، حرومزاده!» همين اشاره براي تماشاگر كافي است تا بداند كه دردسر هنوز ادامه دارد. البته در اين لحظه موسيقي با پرهيز از آرامش و حفظ ريتم تنش‌آميز كمك شايان توجهي مي‌كند. بعد، يك نماي گمراه كننده از گربه داريم. به اين ترتيب، مخاطب تقريباً يقين مي‌كند كه يا بيگانه گربه را باردار كرده، يا خودش در شاتل مخفي شده است. به‌خصوص وقتي كه با هيجان لباس ريپلي را چنگ مي‌زند، از خود مي‌پرسيد كه آيا اين صرفاً نشانة رضايت حيوان است، يا حالتي تهديد‌آميز است؟ ولي اگر به موسيقي متن توجه كنيد، جواب را مي‌يابيد. يادم هست كه به جري گفتم مي‌خواهم موسيقي اين صحنه، بالة زيباي خفته را تداعي كند. خنده‌دار اينجاست كه حتي اين قطعه موسيقي آرامبخش هم باعث تشديد دلهره مي‌شود، چون مخاطب به شدت نگران است كه قرار است چه اتفاقي رخ بدهد.

نكتة جالب اين است كه هيچ‌كس نمي‌پرسد آيا كسي كه شش همقطارش را از دست داده، مي‌تواند آن قدر خونسرد و به خود مسلط باشد كه تحت چنين شرايطي منطقي باقي بماند و با خونسردي به جزئيات فني لازم براي بازگشت به خانه فكر كند؟ البته اين سوأل براي خودم هم پيش آمد. ولي سري را كه درد نمي‌كند، دستمال نمي‌بندند. ساختار اين فيلم به نوعي است كه اصلاً چنين پرسش‌هايي مطرح نمي‌شود. در غير اين صورت، منطقي اين بود كه ريپلي بعد از مشاهدة آن همه وقايع دلخراش، عقل و سلامتِ روانش را از دست بدهد.

فيلمبرداري داخل يك گنجة كوچك به قدر كافي مشكل هست، چه رسد به اينكه بخواهيد نشان دهيد كه بازيگر كلاهخودش را هم به سر مي‌گذارد. نمي‌دانم چطور، ولي نيكي آلدر اين كار را كرد. متعاقبش هم صدايي شبيه به خروج هواي فشرده مي‌شنويد، و تمام. كلاهخود محكم شده است. به اين مي‌گويند صرفه‌جويي در هزينة توليد. كلاهخودهاي بسيار زيبايي بودند. اين يك دست از همان لباس‌هايي است كه در صحنه‌هاي سطح سياره استفاده كرده بوديم. جزئياتش را مقداري تغيير داديم و سرتاسرش را رنگ سفيد زديم.

سعي كرديم به‌جاي تپانچة ليزر يا سلاحهاي آتشين، ابزار متفاوتي را به عنوان اسلحه انتخاب كنيم. بعد من به ياد نيزه‌هاي صيد نهنگ افتادم و همكاران تپانچه‌اي شبيه به‌ آن را طراحي كردند و ساختند. اگر كسي بپرسد كه آخر يك چنين چيزي در يك قايق نجات به چه درد مي‌خورد، پاسخ مي‌دهم كه شايد براي پهلو گرفتن و اتصال قايق به يك سفينه لازم باشد؛ البته براي روز مبادا. به علاوه، اين تپانچه‌ها ظاهر بسيار مرگباري دارند. تپانچه‌هاي معمولي خيلي لوس و معمولي هستند.

زمزمة آواز، فكر سيگورني بود. او گفت: «دلم مي‌خواهد ترانة تو ستاره‌ بختم هستي را بخوانم تا خودم را آرام كنم و به اتفاق وحشتناكي كه ممكن است پيش بيايد، فكر نكنم.» ايدة خوبي بود و اجرايش كرديم. 

نورپردازي اين صحنه را بسيار دوست دارم. به نظرم در آن واحد هم زيبا و هم خشن است. باز هم كارايي استروبوسكوپ به كمك‌مان آمد. در شات‌هايي كه از بيگانه نشان داده شده، پديدة استروبوسكوپي موجب مي‌شود كه حركات جانور، جهشي به چشم بيايد. البته اين توهمي بيش نيست، ولي مؤثر واقع شد. نمايي را هم كه از ميان شكاف ديوار بيرون مي‌آيد مي‌پسندم، چون ظاهري انسان‌واره، ولي خوفناك پيدا مي‌كند. برخي ايراد مي‌گيرند كه ظاهر بيگانه در اين صحنه آن قدرها هم بيگانه نيست. من معتقدم كه به قدر كافي بيگانه است. به علاوه، او بايد ظاهري شبهه انساني داشته باشد، چون از شكم يك انسان بيرون آمده. مثلاً اگر از گربه زاده شده بود، قيافه‌ و حركاتي گربه‌وار مي‌داشت.

اگر قرار بود اين فيلم در زمان حال ساخته شود، از لحظة جيغ كشيدن سيگورني به بعد همه چيز را با گرافيك كامپيوتري اجرا مي‌كردند. اما چيزي كه در فيلم مي‌‌بينيد، به‌طور كامل فيزيكي و مادي است كه البته كار بسيار مشكلي بود. براي اين صحنه لباس بيگانه را به بدل‌كارمان، روي اسكَمبِل پوشانديم، به‌جاي نخ متصل به نيزه، يك طناب اِلاستيك به كمرش بستيم، او را از سقف به پايين پرتاب كرديم و دوباره بالا كشيديم. براي نمايش فعال شدن موتورها از جريان آب اسپري استفاده كرديم، در حالي كه چند پروژكتور قوي را پشت سرشلنگها رو به دوربين روشن كرديم. اين نما‌ها به‌خصوص از موفق‌ترين لحظات فيلم هستند. پرسيده‌اند كه اينها چه هستند؟ پاسخ مي‌دهم: «خوب، معلوم است ديگر، اينها پس‌ سوز موتورهاي با سوخت پلاسما هستند.» براي صحنة رها شدن هم بدلكار را واقعاً از آن بالا رها كرديم تا روي تشك محافظ سقوط كند. چيزي نمانده بود روي سرِ خودم بيفتد.

دو نماي خارجيِ آخر از شاتل، ظاهري كروي دارد كه به دليل استفاده از لنز فيش‌آي است. ما به دلايل فني ناچار بوديم از لنزي با حداقل فاصلة كانوني ممكن استفاده كنيم. به سادگي مي‌توانيد اعوجاج شديد تصوير را در لبه‌هاي كادر تشخيص بدهيد. اما شات‌هاي بسيار زيبايي هستند.

عاشق ريتم مكرر موسيقي بر متن آخرين جمله‌هاي سيگورني هستم. به بييننده فرصت نفس كشيدن مي‌دهد. به پايان بردن فيلمي چنين سنگين و پرتنش با سكوت نسبي مي‌تواند جالب باشد.

طراح توليد بيگانه مايكل سِيمور، يكي از همكاران قديمي من از دوران ساخت آگهي‌هاي تجارتي تلويزيون بود. دو كارگردان هنري فيلم را نيز خودش انتخاب و به كار دعوت كرد. راجر كريسچن دستيار او در اجراي دكورها و ساخت ماكت‌هاي سفينة نوسترومو بود. راجر چند سالي است كه از كارگرداني هنري دست كشيده و تا امروز خودش چند عنوان فيلم كارگرداني كرده است. نفر بعدي لِس ديلي بود كه مسئوليت همة مراحل اجرايي وابسته به طرح‌هاي خارق‌العادة گيگر را به عهده داشت. وظيفة او تبديل، يا بهتر بگويم، ترجمة آن طرح‌ها به دكورهاي غول‌آسا بود كه براي خودش كار بزرگي به شمار مي‌رود، چون از طراحي صحنه تا تبديل آن به فضايي ملموس و واقعي راه زيادي وجود دارد و در اين فاصله، هر خطاي جزئي مي‌تواند به اصالتِ ساختارِ نهاييِ طرح لطمه بزند.

كلام آخر اينكه تا پيش از بيگانه فيلم‌هاي زيادي از جمله آگهي‌هاي تجاري و همچنين فيلم بلند سينمايي دوئليستها را ساخته بودم. از اين رو، بهترين و كاردان‌ترين دست‌اندركاران حرفه را مي‌شناختم. در ضمن، چون كارگردان بسيار پرتوقعي هستم و در عين حال با اعضاي گروه نيز خوب تا مي‌كنم، مي‌دانستم كه به بهترين‌ها نياز دارم. آخر، وقتي يك عده آدمهاي مستعد و كاردان دور هم جمع مي‌شوند، در حين كار به يكديگر الهام مي‌بخشند. معتقدم آدم نبايد كاري را كه برايش لذت ندارد، انجام بدهد. من عاشق فرايند فيلمسازي هستم و خدا را شكر كه هنوز مي‌توانم به كارگرداني ادامه بدهم.

 

صفحة قبل    1    2    3    4    5    6    7    8    9    صفحة بعد

 


 

اين وب‌پيج آخرين بار در تاريخ 2007/12/29 روزآمد يا ويرايش شده است.

© 1386-1385 مهرداد تويسركاني

© © 2006-2008 Mehrdad Tooyserkani
Tooyserkani