هيولكها (رمان علميتخيلي نوجوانان)
فصل يك
اَل خُله اولين كسي بود كه براي ما از هَيولَكها تعريف كرد.
اَل پسر عجيب و غريبي بود. حتي من هم كه تنها دوستش بودم، نميدانستم كه اصلاً چرا زحمت رفاقت با او را به خودم دادهام. هيچ وقت هم نميفهميدم كه بايد چقدر از حرفهايش را باور كنم. آخر، او مرتب در مورد خودش قصههاي باورنكردني سر هم ميكرد، انگار كه همة آنها حقيقت دارند. راستش، اگر همسايه نبوديم، هرگز با او معاشرت نميكردم. به علاوه، طوري رفتار ميكردم كه بقية رفقايم خبردار نشوند كه اوقات فراغتم را با اَل ميگذرانم.
از من پرسيد: «جداً خيال داري بري درست روي حاشية ناحية وحشي غربي زندگي كني؟»
با اوقات تلخي گفتم: «روي حاشيهاش، نه. درست وسطش. اطرافمون تا چندين و چند مايل حتي يك خونه هم نيست. آخه من اون جا با كي بيسبال كنم؟ با سنجابها؟»
خواهر كوچكم، كولِت، كه ده سال بيشتر نداشت، گفت: «ميتوني با من بازي كني.»
به او گفتم: «بازي با دختربچهها حال نميده.»
اَل به ما گوش نميكرد. با صدايي آرام، انگار كه داشت با خودش حرف ميزد، گفت: «هيولكها هم همون جا زندگي ميكنن.»
اَل قوة تخيل عجيب و غريبي داشت و وقتي خيالاتش را تعريف ميكرد، خيلي احساساتي ميشد. به همين خاطر هم جز من هيچ دوست ديگري نداشت. اما من آن وقت زياد دلواپس احساسات او نبودم، بلكه بيشتر نگران اتفاقي بودم كه داشت در زندگي خودم رخ ميداد.
گفتم: «هيولكها؟ باز هم داري چرنديات به هم ميبافي؟»
گفت: «خيلي مراقب باش. از خونههاي قديمي و بهخصوص از جنگل پشت خونهها دوري كن. نميتونم توضيح بدم. فقط مواظب باش. هيچ دلم نميخواد اتفاق بدي برات بيُفته.»
«آره، اما تو از كجا از وجود اين چيزها ـ حالا هر چي كه هستن ـ خبردار شدي؟»
«عمو جيم برام تعريف كرده.»
عموي اَل را يك بار ديده بودم. او زماني چوببُر بود. بعد، در اثر يك جور حادثة مرموز يك دست و يك پايش را از دست داده بود. گفتم: «دست و پاي عموي تو در اثر حادثة سقوط تنة درخت قطع شدن، مگه نه؟»
اَل گفت: «همه اين طور خيال ميكنند. البته، جز خودِ عمو جيم.»
كولت موهاي طلايياش را از جلوي چشمهايش كنار زد، عينكش را روي بيني به عقب هل داد و با چشمهاي گرد شده از اَل پرسيد: «يعني عموت فكر ميكنه كه اون چيزها دست و پاشو قطع كردن؟»
كولت بيشتر اوقاتش را صرف مطالعه ميكرد و حسابي زودباور بود.
اَل جواب داد: «من فقط گفتم مراقب باشين.»
حوصلهام داشت از اين مكالمه سر ميرفت. وقتي ظاهر عمو جيم با آن پاچة شلوار خالي تاخورده و شَل زدنش با چوب زير بغلم به يادم آمد، دلم آشوب شد و معدهام تير كشيد. هيچ دوست نداشتم فكرش را بكنم. سؤال كولت هم اعصابم را به هم ريخته بود. به او گفتم: «گمشو كولت! يالاه، اَل. پاشو بريم ببينيم كانال ديسكاوري چي داره نشون ميده.»
اَل داشت به كولت نگاه ميكرد. زير لب گفت: «اميدوارم لااقل تو مراقب خودت باشي. عمو جيم شانس آورد. اونها از بچهها بيشتر خوششون ميياد.»
اين وبپيج آخرين بار در تاريخ 2008/05/19 روزآمد يا ويرايش شده است.
© 1387-1385 مهرداد تويسركاني
© 2006-2008 Mehrdad Tooyserkani