شیربان- جلد 2: تعقیب
...
همان شب، یکی- دو ساعت بعد امواج اطراف دماغة قایق در تاریکی شروع به تلألو کردند. نورهایی شبیه به جرقههای جوشکاری، به رنگ سبز درخشانِ فُسفُرِ ساعت شبنما و مثل الماسهایی بودند که در میان لایة محو قطرات ریز آب چشمک میزدند و بعد در ظلمت محو میشدند.
مادهشیرها با حیرت به این صحنه چشم دوختند. السینا آن قدر سعی کرد جرقهها را با پنجه بقاپد که شیر کهنسال دمش را به دندان گرفت و او را عقب کشید. حتی سرگی هم ساکت، محو تماشای زیبایی غیرعادی و ناآشنایش شده بود.
چارلی نفسش را بیرون داد و آهسته پرسید: «این چیه؟»
هیچ کس نمیدانست. با مشاهدة این صحنه، همه زیبایی خارقالعاده و غیرضروری جهان را در دل احساس کردند.
اما لحظهای بعد، در میان آن تاریکی جادویی، بهجای آن سکوت مطبوع و آن حال و هوای روحافزا، ناگهان یک کشتی پیش رویشان بود. کشتی بزرگی، اما غولپیکر نبود؛ هیچ یک از چراغهایش هم روشن نبود! به شکلی کاملاً نامرئی، در یک آن جلوی چشمشان ظاهر بود. به هیچ وجه نمیتوانستند نزدیک شدنش را ببیند. حالا هم چیزی نمانده بود از رویشان رد شود.
چارلی نعرهای کشید و به سمت آژیر قایق خورشیدی دوید. چیزی نمانده بود شیر جوان هم بغرّد که مادهشیرها ساکتش کردند و به جای آن، صدای زوزة آژیر بلند شد. کشتی با شدت تغییر مسیر داد و قایق خورشیدی بیاختیار در امواجی که بهپا کرده بود، بالا و پایین میرفت.
چارلی به سمت تاریک فریاد کشید: «چیکار میکنین؟ نزدیک بود ما رو بکشین، الاغهای دریایی نفهم!»
از کشتی که هنوز خیلی نزدیک بود، صدای ناله آمد؛ نالة انسان بود.
مثل لکهای تاریک، بین نور مهتاب و جرقههای فسفری در حرکت بود.
چارلی داد زد: «چرا چراغهاتون خاموشه؟»
البته صدایش به گوش هیچ کس نرسید.
سرگی با نگرانی گفت: «چارلی!»
چارلی گفت: «چیه!» جداً عصبانی بود. آخر آن کشتی احمق به چه حقی وسط تاریکی شب، بدون نور و صدا حرکت میکرد؟ مگر او خودش چراغ نداشت؟ یکی روی دماغه، یکی روی پاشنه، یکی سمت راست، یکی هم چپ، یعنی درست همان طور که در عرشه سیرکی از جولیوس یاد گرفته بود...
چارلی سرگی گفت: «چارلی، هیس!»
چیزی در صدایش بود که چارلی را به اطاعت واداشت.
برای لحظهای، همه چیز ساکت شد، مگر صدای برخورد امواج دریا به یکدیگر یا به بدنة قایق و کشتی. و صدای ناله.
بعد، کسی بر عرشة کشتی غریب ظاهر شد. چیزی فریاد کشید؛ به زبانی که چارلی هرگز نشینده بود، ولی لحنش اندوهی باورنکردنی موج میزد.
چارلی نجواکنان پرسید:«این چیه؟»
سرگی که سبیلهایش را سیخ کرده بود، سرش را بالا گرفته بود، دو گوش ناقصش را بیحرکت نگهداشته بود و به بالا زُل زده بود، گفت: «گاز بده! باید از اینجا بریم.»
چارلی که همیشه آمادة بحث و مناظره بود، پرسیدک «چرا؟» اما سرگی به او رو کرد و با یک فشفش تیز گربهای داد زد: «راه بیفت! بجنب!»
چارلی از خشم و حرارت ناگهانی صدای سرگی چنان جا خورد که بیمعطلی دستورش را اجرا کرد.
در حالی که قایق خورشیدی از آن کشتی تیره فاصله میگرفت، صدای نالهها انگار ضعیفتر که نه، بلکه رساتر میشد؛ مثل دستهای از همسرایان که با صدای غم و رنج و تنهایی آواز میخواندند. چارلی پشت سر را نگاه کرد و هیکل چند نفر دیگر را دید که به عرشه میآیند و همچون لکههایی تاریک در برابر مهتاب، کنار نفر اول میایستند، دستهایشان را دراز میکنند و صدایی حزنآلود سر میدهند.
چارلی زیر لب پرسید: «اینها کی هستن، سرگی؟ مشکلشون چیه؟ نباید کمکشون کنیم؟»
سرگی عاقبت گفت: «این کشتی احمقهاست، چارلی. اونها هم احمقهای پیر بودن.»
چارلی که هیچ متوجه نشده بود، پرسید: «آخه کی هستن؟ از کجا مییان؟»
سرگی گفت: «اونها انسانهایی هستن که از هیچ کجا مییان.»
چارلی که گیج شده بود،گفت: «نمیشه که یه نفر از هیچ کجا بیاد!»
سرگی بیمعطلی گفت: «اونها هیچ جایی برای زندگی ندارن، چون محل زندگیشونو ترک کردن که دنبال جای بهتری بگردن.»
چارلی در این مورد چیزهای میدانست. آنها پناهندگان آواره بودند. انبوهی از مردم به دلایل مختلف آواره شده بودند: به میل خود از سرزمینشان دل کنده بودند، از آن اخراج شده بودند، یا به نوعی ناچار شده بودند زندگیشان را از نو در جای دیگری آغاز کنند. بله، او آوارهها و پناهندهها را میشناخت و همیشه بهخاط بخت و اقبالش شکر میکرد که لندن جایی است که آوارهها به آن پناهنده میشوند، نه جایی که مردمش آواره و به جاهای دیگر پناهنده میشوند.
پرسید: «خوب، پس چرا الآن اونجایی که میخوان برن، یا توی یه اردوگاه یا همچنین جایی نیستن؟»
سرگی گفت: «چون هیچ جا قبولشون نمیکنه.»
چارلی این نکته را هم درک کرد. آخر، ظرفیت همة اردوگاههای آورگان پر شده بود. پرسید: «برای چی به کشور سابقشون برنمیگردن ؟ مگه براشون خطر داره؟»
سرگی زهرخندی زد و گفت: «برای بیشترشون، آره. اگه برگردن، یا کشته میشن، یا میافتن توی زندان. ولی وضع احمقها فرق میکنه.»
چارلی پرسید: «چطور؟»
سرگی گفت: «آخه کشور سابقشون دیگه وجود نداره.»
چارلی گفت:«چی؟ متوجه نشدم.»
سرگی تکرار کرد: «کشورشون دیگه وجود نداره. چون یا به دستور قانون و به حکم دادگاه منحل شده، یا در اثر جنگ نابود شده، یا خاکش مسموم شده، یا غرق شده و رفته ته دریا. همینها که دیدی، ما رو به زبون اوکراینی صدا میزدن. اما الآن پنجاه ساله که کشوری به اسم اوکراین وجود نداره.»
چارلی مدتی به او خیره شد، بعد با صدای ضعیف پرسید:«پس یعنی نباید کمکشون کنیم؟»
سرگی با لحنی سرد جواب داد: «گربهها به آدمها کمک نمیکنن.»
چارلی گفت: «تو که داری به من کمک میکنی!»
سرگی کمی ساکت ماند و سرانجام گفت: «انسانها باید خودشون پنجاه سال پیش به اونها کمک میکردن.»
...
اين وبپيج آخرين بار در تاريخ 2008/05/23 روزآمد يا ويرايش شده است.
© 1387-1385 مهرداد تويسركاني
© 2006-2008 Mehrdad Tooyserkani