شیربان

 

 

 

وقتي كه چارلي خيلي كوچك بود، يعني زماني كه خانواده‌اش هنوز در آفريقا زندگي مي‌كردند، آنِبا آشانتي در جست‌وجوي انواع گياهان و خزه‌ها و قارچ‌هايي كه براي پژوهش‌هايش لازم داشت، مرتباً به جنگل‌هاي بزرگ و انبوه و تاريك مي‌رفت. در اين سفرها كه گاهي چندين روز طول مي‌كشيد، او از درخت‌هاي غول‌آسايي بالا مي‌رفت كه مي‌شد بين ريشه‌هاي عظيم‌شان خانه ساخت و تمام اين مدت را زير چتر جنگل و در محل زندگي ميمون‌ها و پروانه‌ها سپري مي‌كرد. شب‌ها هم نَنويش را ده‌ها متر بالاتر از سطح زمين، ميان درخت‌ها مي‌آويخت و در آن مي‌خوابيد، در حالي كه زير پايش، فيل‌ها خاك را در جست و جوي دانه‌هاي وحشي بزرگ و ريشه‌هاي خوراكي شخم مي‌زدند. گاهي هم چارلي كوچولوي نوپا را هم كه تازه داشت زبان باز مي‌كرد، با خود مي‌برد و او را در طول سفر روي دوش حمل مي‌كرد.

در يك روز داغ و شرجي، صبح خيلي زود، آنِبا سرگرم كندن پوست سبز و براقِ يك گياهِ رَوَنده بود. در آن لحظه چارلي را هم كه هنوز خواب بود، بر پشت خودش بسته بود. او مي‌خواست نمونة خوب و تميزي از پوست گياه را بردارد و چون هيچ دوست نداشت به اشتباه دستش را با چاقويش (كه به تازگي تيز كرده بود) ببُرد، همة هوش و حواسش را روي كار متمركز كرده بود. براي همين هم نديد كه پلنگ ماده‌اي براي نوشيدن آب به سمت آبگير مي‌رفت و از زير همان درخت رد مي‌شد. باز هم به همين دليل، متوجه تولة‌ تُپُل و سرحال پلنگ هم نشد. همچنين نديد كه آن توله وقتي به دنبال مادرش مي‌دويد، از نزديكي مارِ زمرّدي‌رنگي عبور كرد كه وسط انبوه بوته‌ها مخفي شده بود.

امّا شنيد كه توله از دردِ نيش مار و ورود زهر سوزان به بدن كوچكش زوزه كشيد. صداي نعرة نگران پلنگ مادر را هم شنيد. آنِبا در حالي كه چارلي را بر دوش و چاقو را ميان دندان‌هايش گرفته بود، در يك چشم به هم زدن از درخت پايين پريد و در نقطه‌اي نزديك به ماده‌پلنگ، روي زمين فرود آمد. مار مثل برق فرار كرد و ميان بوته‌ها ناپديد شد. ولي مادّه‌پلنگ سر جايش ماند و به آنِبا خيره شد. وحشت سراپاي آنِبا را در بر گرفت. اما جانوران آن منطقه به حضورش عادت داشتند. مي‌دانستند كه او شكارچي نيست، بلكه فقط براي چيدن گل و برگ و بيرون كشيدن ريشه‌ها از خاك در آن اطراف پرسه مي‌زند. براي همين هم ماده‌پلنگ بي‌درنگ و به قصد كُشت به او حمله نكرد. فقط به آنِبا زل زد و آنِبا هم به او.

صداي زوزه‌هاي توله‌پلنگ، چارلي را هم به گريه و شيون انداخت.

دل آنِبا از غصه خون شد. با تمام وجود مي‌خواست به داد پلنگ كوچك برسد و پادزهري هم براي درمان نيش مار به همراه داشت. او هميشه اين سِرُم را براي روز مبادا در كوله‌‌پشتي‌اش حمل مي‌كرد، تا اگر روزي خودش يا چارلي دچار مارگزيدگي شدند، از آن استفاده كند. او بايد هر چه سريع‌تر دارو را به توله تزريق مي‌كرد. ولي با وجود مادرش، چطور مي‌توانست اين كار را انجام دهد؟

در چشم‌هاي پلنگ ماده هيچ احساسي ديده نمي‌شد. آنِبا هم سعي كرد ظاهر خود را خونسرد و بي‌احساس نشان دهد.

فقط يك راه وجود داشت. ولي آنِبا خيلي ترسيده بود.

با اين حال، چارلي را آهسته و آرام از پشت خودش باز كرد و او را روي يك تخته‌سنگِ صاف و دور از ماده‌پلنگ بر زمين گذاشت. بعد بي‌‌آنكه چشم از جانور بردارد، كورمال كورمال در كيفش به دنبال سرنگ حاوي پادزهر گشت. وقتي پيدايش كرد، سرنگ را بيرون آورد و دودستي طوري جلوي خودش گرفت تا پلنگ آن را به وضوح ببيند و پرسيد: «اجازه دارم به بچه‌ات كمك كنم؟»

پلنگ همچنان بي‌حركت، به او خيره ماند.

حالا چارلي كه هنوز روي تخته‌سنگ نشسته بود، آرام‌تر گريه مي‌كرد.

زوزه‌هاي توله هم به ناله تبديل شده بود.

آنِبا از چارلي دور شد و آرام به سمت توله رفت.

ماده‌پلنگ چشم نازك كرد، گوش‌هايش تيز شد و سبيلش را جنباند. بعد، سريع سر چرخاند، برگشت و از توله‌اش، آنِبا و چارلي دور شد. بعد از ده گام ايستاد، چرخيد، نشست و دوباره به آنِبا زُل زد.

آنِبا كنار توله زانو زد و با حركتي سريع و مطمئن، داروي نجات‌بخش را به ران چاق پاي جانور تزريق كرد. در همين هنگام...

چارلي فرياد زد: «بَتسه كوتسولو!» بعد، تاتي‌تاتي‌كنان به نزد پدرش آمد و توله را كه حالا از درد سوزن زوزه‌مي‌كشيد، نوازش كرد. آنِبا كه غافلگير شده بود، بي‌اختيار و با يك حركت ناگهاني، سوزن را بيرون كشيد.  قطره‌اي خون روي موهاي بلند توله ظاهر شد. چارلي خنديد. توله كه از اين صدا ترسيده بود، پنجه‌اش را بالا آورد و دست چارلي را محكم چنگ زد. چند قطره از خون چارلي روي بدن پلنگ كوچك چكيد و قطره‌اي از خون حيوان هم روي زخم بازوي چارلي ريخت. حالا توله و چارلي هم‌زمان با هم زوزه مي‌كشيدند.

آنِبا چارلي را محكم بغل زد، ماده‌پلنگ هم جلو پريد و توله‌اش را به نرمي و مثل يك بچه‌گربه به دندان گرفت. بعد، هر كدام در جهت مخالف ديگري به سويي دويدند.

چارلي با خوشحالي فرياد زد: «بابا-بابا-بابا، بتسه كوتسولو!»

توله‌پلنگ غرشي كرد و گفت: «خُرررررر!»

چارلي هم در جواب گفت: « خُرررررر!»

از آن روز به بعد، چارلي همان طور كه با آدم‌ها حرف مي‌زد، توانست با گربه‌ها هم صحبت كند. البته هميشه از دعوا و مرافعه و دشمني ميان اين جانوران متعجب بود و كاملاً هم احساسات و اسرار‌شان را درك نمي‌كرد، امّا واقعاً گربه‌ها را دوست داشت و آنها را دوست خود مي‌دانست. پدر و مادرش روي او يك دنيا آزمايش و مطالعه كردند. آنها مي‌دانستند كه بايد چه چيزي باعث اين تغيير شده باشد، ولي نتوانستند دليلش را بفهمند.

ماگدالن گفته بود: «پسرمون خودشو تغيير داده. همة دنيا راجع به تغيير و اصلاح و جهش ژنتيكي ورِّاجي مي‌كنن، ولي چارلي كوچولو بدون كمك هيچ كسي، خود به خود دچار جهش ژنتيكي شده.»

و آنِبا هم حيران پرسيده بود: «پس يعني اون توله‌پلنگ هم حالا مي‌تونه انگليسي صحبت كنه؟»

...

 

 

اين وب‌پيج آخرين بار در تاريخ 2008/05/23 روزآمد يا ويرايش شده است.

© 1387-1385 مهرداد تويسركاني

 © 2006-2008 Mehrdad Tooyserkani