گونه‌شناسي تخيّل علمي

 

تخيّل علمي داراي ويژگي‌هايي است كه آن را به وضوح از ديگر گونه‌هاي روايي جدا مي‌سازد. از يك سو، تعريف و تعيين مرزهاي تخيّل علمي كاري ناشده است و چه بسا ناشدني باشد، در حالي كه چهارچوب ژانرهاي ديگر آن قدر مشخص و شناخته شده است كه حتي مخاطب عام نيز با سهولتي نسبي قادر به گونه‌بندي آثار در حوز‌هاي مختلف هنري ـ اعم از ادبيات داستاني، شعر، نمايش، فيلم و بازي‌هاي رايانه‌اي ـ است. از سوي ديگر، گونه‌هاي روايي شناخته شده (درام، تراژدي، تاريخي، معمايي، هجو و...) كمتر دچار اشتقاق مي‌شوند و به ندرت پيش آمده كه يك گونة واحد در يك مقطع زمانيِ مشخص، چنان به اَشكال متفاوت و متنوعي تقسيم شود كه بتوان آنها را شاخه‌هايي مستقل از هم، ولي همچنان جزئي از پيكرة اصليِ آن گونه دانست. در برابر، روايت‌ها‏ي علمي‌ـ تخيّلي در عين وفاداري به جريان بنيادي تخيّل علمي، چنان تنوعي از خود بروز مي‌دهند كه گاه برخي از آنها را به سختي مي‌توان عضوي از يك گونة واحد به شمار آورد. به عنوان مثال، ژانر وِستِرن را مي‌توان به چند خرده‌گونة «راهزن‌ها و كلانترها»، «سرخپوست‌ها»، «جنگ داخلي» و «وسترن اسپاگتي» تقسيم كرد كه چه در ظاهر و ساختار، و چه از نظر داستان و محتوا، تفاوت‌هاي قابل توجه و مشخصي با يكديگر دارند. ولي لااقل مي‌دانيم كه اسب و هفت‌تير‌كشي و كلاهِ كابويي جزء تفكيك‌ناپذيرِ همة آنهاست و از نظر موقعيت مكاني و زماني نيز غالباً بايد در مناطق بكر آمريكاي شماليِ نيمة دوم قرن 19 رخ بدهند.

از طرف ديگر، شناسايي وجوه اشتراك ظاهري ميان فرانكنشتاين مري شلي، سفر به مركز زمين ژول ورن، جنگ دنياها و خفته برمي‌خيزد اچ. جي. ولز، 2001: اوديسه‌اي فضايي آرتور سي. كلارك و پارك ژوراسيك مايكل كرايتون به اين سادگي نيست. كار به جايي مي‌رسد كه لري نيوِن در تعريف تخيّل علمي مي‌گويد: « كتاب علمي‌ـ تخيّلي آن است كه رويش نوشته شده باشد ’’علمي‌ـ تخيّلي’’» و دِيمون نايت معتقد است: «علمي‌ـ تخيّلي چيزي است كه به سويش اشاره مي‌كنيم و آن را ’’علمي‌ـ تخيّلي’’ مي‌ناميم»؛ يعني نيون خالقِ اثر، و نايت مخاطبِ اثر را تعيين‌كنندة «علمي‌ـ تخيّلي بودن» يا «علمي‌ـ تخيّلي نبودن» آن مي‌داند.

شايد دو تعريف فوق در نخستين نگاه بي‌مفهوم جلوه كنند و به واقع هيچ يك از اين دو جمله را نمي‌توان «تعريف» قلمداد كرد. اما به هر جهت نبايد آنها را ناديده گرفت؛ نه فقط از آن رو كه گويندگانشان هر دو از علمي‌ـ تخيّلي‌نويسان طراز اولِ نیم قرن اخیر و از صاحب‌نظرانِ برجستة اين حوزه هستند؛ بلكه نكته در اين است كه حتي بسياري از نخبگان هنر و ادبيات و انديشة علمي‌ـ تخيّلي نيز براي تعيين حيطة كار خود، شناخت حسي را ترجيح مي‌دهند. به گمان من تلاش براي گونه‌شناسي و مرزبندي تخيّل علمي توسط شيوه‌هاي كلاسيك و خطی، روشی بيهوده است. بر خلافِ گونه‌هاي روايي شناخته شده و تعريف شده، تخيّل علمي به مرزهاي روايت محدود نمي‌شود و قادر است به تفكر و زندگي روزمرة مخاطب نفوذ كند و از آن به طور متقابل تأثير بگيرد؛ و شايد به همين دليل به سادگي مي‌تواند با گونه‌ها و مضامين رواييِ متنوع ممزوج شود و آثاري دورگه يا چندرگه بيافريند. به اعتقاد نگارنده، تخيّل علمي متنوع‌ترين و تنوع‌پذيرترين گونة بياني است كه تاكنون در عرصة ادبيات و هنرهاي نمايشي نمود پيدا كرده است.

نكتة ديگري كه موجب تمايز تخيّل علمي از گونه‌هاي ديگر و پيچيدگي بيشتر نسبت به آنها مي‌شود، رابطة ميان اثر، خالق آن و مخاطبانش است. در بيشتر گونه‌هاي روايي، به‌خصوص آنها كه در حيطة هنرهاي روايي مِينستريم[1] قرار مي‌گيرند، «خالقِ اثر» نقطة شروع است، «مخاطب» نقطة پايان است و «اثر»، نقش واسطة انتقال انديشة خالق به مخاطب را ايفا مي‌كند. اما بروز پديده‌هاي فرهنگي هواداري و همايش‌ها ـ كه در اصل به دست گروه‌هايي از نوجوانان و جوانان آمريكايي شيفتة ادبيات علمي‌ـ تخيّلي در نيمة دوم دهة 1930 پايه‌گذاري شد ـ اين خط را به يك مثلث بسته تبديل كرد. وضعيت نسبي راويانِ تخيّل علمي (اعم از نويسنده يا سينماگر) با مخاطبان­شان از حالت توليد‌‌‌‌‌كننده و مصرف‌كنندة صرف به يك رابطة دوسویه تبديل شد. ستون‌هاي فعال نامه‌هاي خوانندگان در نشريات علمي‌ـ تخيّلي، باشگاه‌هاي هواداران، هوادارنامه‌ها، ادبيات و داستان‌نويسي هواداري و ـ در اين سال‌هاي اخيرـ سايت‌ها، صفحات و پايگاه‌هاي اينترنت به سادگي اجازه نمي‌دهند كه يك روايت در مرزهاي تعيين شدة خالقش حبس شود و موجب بروز برونزدهاي مختلفي مي‌‌شوند. تلاقي بينش، سليقه و نظر راويان و مخاطبانشان، اَشكال متنوع‌تري از روايت را پديد آورده است.

موضوع قابل توجه ديگر، رابطة ميان تخيّل علمي با علم و ادبيات است. از سويي، گاه پژوهش‌ها و دستاوردهاي علمي/ فنيِ نوين به شدت تحت تأثير حدسيات عميق و انديشمندانة علمي‌ـ تخيّلي قرار مي‌گيرد، همان گونه كه رمان‌ها‏ي دوگانة ژول ورن، آتش شوق دستيابي به توانايي سفر به فضا را در ميان دانشمندان حفظ كردند و به آن دامن زدند. از آن شايع‌تر، تأثيرپذيري انديشمندان علمي‌ـ تخيّلي از دستاوردهاي علم است. اكنون چندين دهه است كه به محض تولد يك نظرية علمي جديد، يا يك اختراع يا اكتشاف نوين، موجي از داستان‌هاي علمي‌ـ تخيّلي ظاهر مي‌شوند كه از آن پديده‌هاي نو به عنوان يكي از مضامين‌شان، يا حتي به عنوان پيرنگ و استخوان‌بندي اصلي روايت سود مي‌برند، تا جايي كه گاه از درون آنها شاخه‌اي نوين از روايت‌ها‏ بروز مي‌كند. يك مثال از اين دست، خرده‌گونة‌ سايبرپانك است كه بر پاية دانش سايبرنتيك شكل گرفت و با نفوذ رايانه به زندگي و بينش روزمرة مردم، صاحب شخصيتي مستقل و پويا شده است.

در عين حال، از آنجا كه هر داستان، فيلم، يا اثر تجسمي علمي‌ـ تخيّلي به هر حال عضوي از كل پيكرة ادبيات، سينما يا هنرهاي تجسمي است، نمي‌تواند خارج از قوانين و مرزهاي آن عمل كند، زيرا در غير اين صورت ديگر داستان، فيلم، يا اثر تجسمي نخواهد بود. داستان علمي‌ـ تخيّلي مي‌تواند رومانتيك، پوچ‌گرا يا پَسا‌مُدرن (پُست‌مدرن) باشد، بدون آن كه با اصل خود ضديّت پيدا كند. در واقع، پس از معماري هيچ شاخه‌اي از هنر به قدر سينماي علمي‌ـ تخيّلي نتوانست با فلسفة پسا‌مدرن هماهنگ شود، چنان كه پس از آن كه محبوبيت اين سبك در ابتداي دهة 1990 نزد هنرمندان كاهش يافت، توانست از اين طريق تا اواخر دهه، حضور مستمر خود را در سينما حفظ كند. حتي اكنون برخي از اجزا و عناصر معماري و طراحي پسا‌مدرن به استريوتايپ‌ها و عناصر ثابتِ صحنه‌پردازي‌هاي سينماي علمي‌ـ‌تخيّلي مبدل شده‌اند.

از ظواهر امر چنين به نظر مي‌رسد كه در گونه‌شناسي تخيّل علمي هم با مشكلي مشابه تعريف آن مواجهیم؛ يعني قادر به ارائة تقسيم‌بندي‌هاي خطيِ دقيق و مطلق نيستيم و براي اين مسئله هنوز چيزي در اختيار نداريم كه بتوان آن را يك پاسخِ جامع و مانع دانست. لذا، شايد در حال حاضر مناسب‌ترين راهكار آن باشد كه حوزة علمي‌ـ تخيّلي را از زواياي مختلف مورد بررسي قرار دهيم، بلكه شايد در نهايت به يك جمع­بندي كلي دست بيابيم. در اين مورد پرسش‌هايي مطرح مي‌شوند كه ارزش كند و كاو را دارند. از جمله اين كه جايگاه تخيّل علمي در هنرهاي روايي چيست؟ آيا مي‌توان تخيّل علمي را يكي از گونه‌هاي رواييِ موجود در ادبيات دانست؟ اگر چنين باشد، آيا تخيّل علمي يك گونة مستقل است، جزئي از يك گونة وسيع‌تر است، يا پديدة ديگريست كه خرده‌گونه‌هاي نيمه‌مستقلي را در دل خود انباشته است؟

 

نخست ببينيم كه آيا تخيّل علمي صرفاً يكي از جريان‌هاي منطبق بر پيكرة ادبيات مِينستريم است، يا مي‌توان آن را يك گونة روايي مجزا دانست؟ در حقيقت، براي اين نخستين پرسش هيچ پاسخ مطلق وجود ندارد، بلكه بايد گفت كه هر دو فرض مي‌توانند صحيح باشند. از سويي، چنان كه اشاره شد، ادبيات علمي‌ـ تخيّلي نيز بخشي از كل ادبيات است و از نظر ساختاري و دستوري از همان قواعد عموميِ مرسوم تبعيت مي‌كند. در ضمن، سبك‌شناسي تخيّلِ علمي  نيز از همان شيوه‌هاي معمول مورد مطالعه قرار مي‌گيرد. به بيان ديگر، بين علمي‌ـ تخيّلي بودن يك روايت و رئاليست، اگزيستانسياليست، سوررِئاليست يا نيهيليست بودنش هيچ تناقضي وجود ندارد. به علاوه، روايت‌ها‏‏ي علمي‌ـ تخيّلي ظرفيت نامحدودي براي جذب ژانرهاي ديگر دارند. يافتن داستان علمي‌ـ تخيّلي كه در عين حال تغزّلي، جنگي، تاریخی، قهرماني، فلسفي، تراژيك، دلهره‌آور (تريلِر)، وحشت‌آفرين، معمايي، جنايي، حتي وسترن يا تركيبي از آنها باشد، كار بسيار آساني است.

پس به اين ترتيب شايد بتوان گفت تخيّل علمي همچون پوسته‌اي ظريف بر سرتاسر پيكرة ادبيات مينستريم كشيده شده؛ يعني يك تحول وراثتي است كه گاهي خود را با شدت و ضعفِ متغير به نمايش مي‌گذارد. گرچه اين نظر تا حدودي صحت دارد، اما ريشه‌اي نيست. تخيّل علمي در ذاتِ خود اسليپستريم است. در واقع، از آنجا كه قصه‌پردازي در اصل شيوه‌اي براي فرار موقت از دنياي خشن و كسل‌كنندة واقعي بوده، ادبيات و هنرهاي روايي با اسليپستريم آغاز شده‌اند و قرن‌ها طول كشيد تا بينش و سليقة داستان‌سرايان تحت تأثير ذهنيت طبيعت‌گرايانة رنسانس به سمتي تغيير جهت دهد كه ما اكنون آن را «ادبياتِ غالب» يا همان «مينستريم» مي‌شناسيم. قصه‌‌هايي كه زندگي روزمره و دنياي واقعي را روايت كنند، در ادبيات پيش از قرن 15 ميلادي نمونه‌هايي بسيار نادر به شمار مي‌روند. در ضمن، همان گونه كه شرح داده خواهد شد، صحيح است اگر تخيّل علمي را شاخه‌اي از فانتزي بدانيم و تكليف فانتزي نيز كه روشن است، چون با اندكي اغماض مي‌توان آن را مترادف با اسليپستريم دانست. در حقيقت، بسياري از علمي‌ـ تخيّلي‌نويسانِ شاخص، طبقه‌بندي آثارشان در گروه مينستريم را نوعي توهين تلقي مي‌كنند. ايشان به طور مشترك به مجموعه‌اي از قواعد و روال‌هاي منطقي تكيه مي‌كنند، تا توسط آنها در چهارچوب تخيّل علمي باقي بمانند. آنها مجموعة اين قواعد را «توافق‌نامه» يا «پروتوكل» مي‌نامند و نويسندگاني را كه در عين استفاده از عناصر و مضامين علمي‌ـ تخيّلي، اين پروتوكل‌ها را به عمد ناديده مي‌گيرند، «علمي‌ـ تخيّلي‌نويسانِ مينستريم» خطاب مي‌كنند. حتی در دهة 1960 بسياري از نويسندگان و هوادارن‌شان، اين گروه از علمي‌ـ تخيّلي‌نويس‌ها‏‏ي مينستريم، از جمله كورت وونِگوت جونيور را خيانت‌پيشه مي‌ناميدند كه اين نحوة برخورد تا به امروز نيز كم و بيش ادامه يافته است.

باز هم يك پيچيدگي ديگر: يكي از نامدارترين و تأثيرگذارترين آثار در ادبيات علمي‌ـ تخيّلي، يعني آرمانشهر (يوتوپيا) نوشتة تامِس مور را نمي‌توان اسليپستريم دانست، بلكه اين داستان بيشتر در پيكرة مينستريم جاي مي‌گيرد. همچنين، مخاطبانِ رابين كوك رمان‌ها‏ي مينستريمِ او را علمي‌ـ تخيّلي مي‌دانند، در حالي كه خودش آنها را «تِكنوتريلر» مي‌نامد و برچسبِ «علمي‌ـ تخيّلي‌نويس» بودن را نمي‌پذيرد. از سوي ديگر، اغلب آثارِ علمي‌ـ تخيّلي مايكل كرايتون، ‌نويسندة برجستة سه دهة گذشته، به وضوح مينستريم هستند. آيا اين يك تصادف است كه برداشت سينمايي نخستين رمانِ كوك، يعني اغماء[2] را كرايتون كارگرداني كرده است؟

پس شايد بهترين نتيجه‌اي كه بتوان گرفت اين است كه گرچه تخيّل علمي قادر است در حوزة روايي مينستريم هم ظهور پيدا كند، ولي بايد خاستگاه و زيست‌بومِ عمدة آن را در ادبيات اسليپستريم جست. بنابراين ظاهراً چاره‌اي نداريم جز آن كه تخيّل علمي را به فهرست گونه‌شناسي هنرهاي روايي بيفزاييم. ولي پيش از آن بايد بدانيم كه آيا علمي‌ـ تخيّلي مي‌تواند گونة مستقلي باشد، يا خرده‌گونه‌اي است كه از دل يكي از گونه‌هاي موجود سر بر آورده است؟

در نگاه نخست بيشتر چنين به نظر مي‌رسد كه تخيّل علمي را به تنهايي يك ژانر كامل و فارغ از وابستگي شناخته باشند. اغلب ناشران فعال در اين حوزه، حروف اختصاري SF را روي كتاب‌هاي علمي‌ـ تخيّلي خود درج مي‌كنند، در حالي كه بسياري از آنها براي مشخص كردن ژانرِ ديگر نشريات‌شان چندان اصراري ندارند. حتي ديده شده كه بسياري از ناشران ايراني هم اين رسم را رعايت مي‌كنند. همچنين، فرهنگ‌نامه‌ها و سايت‌هاي اطلاعاتي ادبي و سينمايي نيز استقلال اين گونه را به رسميت مي‌شناسد. آيا نبايد شيوة موضوعي/ بياني را كه از حمايت هزاران اديب و هنرمند فعال و ميليون‌ها مخاطب از سنين و قشرهای مختلف برخوردار است و دايرت‌‌المعارفي با يك و نيم ميليون واژه و 5000 مدخل را مي‌طلبد، «ژانر» تلقي كرد؟

شايد نه. رابرت سيلوِربِرگ، يكي از آگاه‌ترين، هوشمندترين و پرافتخارترين داستان‌پردازان اين رشته و يكي از پركارترين نويسندگان تاريخ، نظري غير از اين دارد كه توجه به آن ضروري است. او مي‌نويسد:

«داستان علمي‌ـ تخيّلي هم يك داستان معمولي و هم در عين حال، چيزي ديگر است. روايت‌ها‏ي مينستريم به هر صورت كه باشند، در محيطي رخ مي‌دهند كه به طور مستقيم از دنياي آشناي خود ما نشأت گرفته‌اند. گاهي در اين روايت‌ها‏، همچون شيوة داستان‌پردازي فرانتس كافكا، واقعيت‌هاي عام و شناخته‌شدة جهانِ ما كمرنگ مي‌شوند و گاهي نيز همين بديهيات به سبك و سياقِ آثار جان اوهارا يا اسكات فيتزجرالد با موشكافي بازسازي مي‌شوند. اما از طرف ديگر، تخيّل علمي شاخه‌اي از فانتزي است، چون بر واقعيت‌هاي جهان شناخته‌ شدة ما خط بطلان مي‌كشد؛ نه به هدفِ نمايش آن چه كه هست، بلكه به قصد توصيف آن چيزي كه وجود ندارد. فانتزي در خالص‌ترين شكل خود سعي دارد آنچه را كه ناممكن مي­دانيم، به تصوير بكشد و آن را معقول و پذيرفتني جلوه بدهد. بنابراين تخيّل علمي زيرمجموعة فانتزي است، چون همان هدفِ قابل قبول نماياندن روايت را دنبال مي‌كند؛ اما با اين تفاوت كه به جاي پرداختن به مقوله‌هاي ناممكن (از جمله گرگ‌هاي انسان‌نما، چوب جادو، يا حوري‌هايي كه قادرند به درخت تبديل شوند)، با نكاتي دست و پنجه نرم مي‌كند كه به نظر محتمل مي‌رسند، ولي هنوز به واقعيت نپيوسته‌اند (به عنوان مثال، تشكيل مهاجرنشين روي سطح مريخ، سفر به ستارة همسايه، آلفا سِنتوري، يا انسان‌هاي مصنوعي كه مرتكب قتل مي‌شوند) و سعي دارد تا حسي از واقعيت را به اين حوادث تحقّق‌نيافته القاء كند، يا لااقل عجالتاً مخاطب را با چرب‌زباني وادارد تا به ميل و ارادة خود براي مدتي به آن چيزي پناه ببرد كه "تعليقِ خودخواستة ناباوري" مي‌ناميم. اين عبارت مشهورِ جان كولريج به زيبايي توصيف مي‌كند كه چرا همة نويسنده‌ها، به ويژه نويسندگان فانتزي و علمي‌ـ تخيّلي، بايد براي رسيدن به هدفشان تلاش فراواني به خرج دهند.»

«به تعليق درآوردن حسِ ناباوريِ خواننده، قلقِ اصليِ كار است. فانتزي‌نويس (و به طريق اولي، علمي‌ـ تخيّلي‌نويس) اين كار را توسطِ توليدِ روايتي انجام مي‌دهد كه بنياني واقع‌گرا دارد، ولي آن را حول محور حدس‌ها و گمانه‌‌ها، ادراك‌ها و تعابيري بنا مي‌كند كه با دقت تعريف شده‌اند و به طور ذاتي با يكديگر سازگار هستند. چنين گمانه‌زني‌ها و تعابيري را مي‌توانيد در دنياهاي خلق شده در ذهن لوييز كَرول، جِي. آر. آر. تالكين، رابرت اِي. هِينليِن، آيزاك آسيموف و آرتور سي. كلارك بيابيد. شايد اين گمانه‌زني‌ها فوق‌العاده فانتزي جلوه كنند كه در واقع، بايد هم چنين باشند. ولي همة آنها بايد در درون خود واقعيت‌هايي مسلم را نيز ذخيره كرده باشند. بدون اين شرط، فانتزي بسيار سهل و در نتيجه، مبهم و نامفهوم و در نتيجه، كسل كننده مي‌شود.»[3]

با اين حال، حتي به فرض پذيرش ديدگاه سيلوربرگ نيز (كه نگارندة متن آن را صحيح مي‌داند) مشكل همچنان پابرجا مي‌ماند. اكنون مي‌توان گفت كه تخيّل علمي شاخه‌اي از فانتزيست كه طي يك قرن گذشته به نوعي استقلال شخصيت دست يافته است. ولي با وجود اين همه روابطِ بازخوردي ميان اين گونه و آن همه پديده‌هاي نام‌بردة فرهنگيِ مرتبط با آن، هنوز روي تقسيم­بندي داخلي‌اش، يا به عبارت ديگر، در شناخت خرده‌گونه‌هايش با همان ابهام‌هاي پيشين روبرو هستيم. در نتيجه، به گمان نگارنده روش مناسب آن است كه اين خرده‌گونه‌ها را تا حد ممكن به طور مجزا مورد بررسي قرار دهيم و نقاط تداخلشان را مشخص کنیم كه هر يک، مقالة مستقلي را مي‌طلبد. ولي پيش از آن بايد به دو تقسيم‌بندي مرسوم در حوزة علمي‌ـ تخيّلي نيز اشاره كرد؛ يكي تقسيم‌بندي تاريخي و ديگري، تقسيم‌بندي محتوايي

تخيّل علميِ نخستين/ تخيّل علميِ مدرن

به اعتقاد بسياري از صاحب‌نظران و هواداران، ادبيات علمي‌ـ تخيّلي به معناي امروز آن از 1926 و با تأسيس نخستين نشرية ويژة اين گونه از ادبيات، يعني نشرية اَمِيزينگ استوريز[4] (داستان‌هاي شگفت‌آور) توسط هيوگو گِرنزبَك آغاز شده است. اما گروهي ديگر (از جمله نگارندة متن) اين نظر را فاقد دقت كافي مي‌دانند و معتقدند كه تخيّل علمي گونه‌اي شيوة انديشيدن است كه قدمتش به لحظة بروز نخستين بارقه‌هاي خلاقيّت در ذهن بشر بازمي‌گردد. حتي شخص گرنزبك نيز خود را پايه‌گذار اين رشته از ادبيات نمي‌داند، چون در سرمقالة نخستين شمارة آن نشريه مي‌نويسد: «منظور من از "علمي‌ـ تخيّلي"[5] نوعِ داستان‌هاي ژول ورن، اچ. جي. ولز و ادگار آلن پو است... يعني گونه‌اي داستانِ خيالي دلنشين كه با حقايق علمي و پندارهاي پيشگويانه ممزوج شده باشد.»[6]

گرچه اكنون ديگر تعريف گرنزبك به وضوح نارسا مي‌نمايد، ولي ما را وامي‌دارد كه براي يافتن سرچشمة ادبياتِ نوين علمي‌ـ‌تخيّلي به زماني دورتر از 1926 بازگرديم. آيا بايد پو را نخستين علمي‌ـ تخيّلي‌نويس حقيقي تاريخ ادبيات دانست؟ البته نمي‌توان منكر اين حقيقت شدكه ادگار آلن پو يكي از تأثيرگذارترين اديبان قرن 19 آمريكا و از پيشگامان تخيّل علمي است و مشخص است كه حيطة كارش فانتزي است. اما او عواملي را كه گرنزبك «حقايق علمي و پندارهاي پيشگويانه» مي‌نامد، نخست براي ايجاد حس شگفت‌زدگي نزد خواننده دستاويز قرار مي‌دهد و سپس گاهي (و نه هميشه) آن را به عنوان ابزاري براي القاي مفهوم «علم» در داستان‌هايش به كار مي‌برد. در واقع، پو ارزش، كاربرد و اولويت استفاده از عوامل علمي‌ـ تخيّلي را بيش از عناصر فانتزي و ماوراء‌الطبيعه نمي‌داند.

پس به اعتقاد نگارنده، ادگار آلن پو نه قصد پيشگويي آينده را داشته و نه داستان‌هايش را به هدف تشريح و آموزش دانش زمانش نوشته است. ولي وضع درمورد ژول ورن فرق مي‌كند. اگرچه ورن كارش را به شدت تحت تأثير پو آغاز كرده، اما گذشته از سرخوشي، طنز و خوش‌بيني حاكم بر داستان‌هايش، حقايق مسلم علمي و فني زمان خود را به عنوان ستون فقرات روايت‌ها‏يش برمي‌گزيند، آنها را تعميم مي‌دهد و حتي گاه براي پيشبردشان به پژوهش علمي مي­پردازد. به عنوان مثال، در حين نگارش از زمين تا ماه در 1864 از يك دوست فيزيك‌دان خواهش كرد تا براي نخستين بار، حد‌اقلِ سرعتِ لازم براي فرار اجسام از كمربند جاذبة زمين (11 كيلومتر در ثانيه) را برايش محاسبه كند. به علاوه، تمركز و وفاداري كه او بر نگارش داستان‌هايي با ذهنيت علمي به خرج مي‌دهد، پيش از آن سابقه نداشت. حتي بسياري از داستان‌هاي ورن همچون پنج هفته در بالن، دور دنيا در 80 روز يا فرزندان كاپيتان گرَنتكه اكنون در گونة ماجرايي و مینستریم گنجانيده مي‌شوند، وقايعي را روايت مي‌كنند كه در زمان انتشار، از ذهنِ اكثريت قاطعِ مخاطبان­شان به دور (به عبارت ديگر، اسليپستريم) بودند و جوهرة آنها را تخيّل علمي تشكيل مي‌داد.

گرچه پو پيشگام ادبيات علمي‌ـ تخيّلي است، ولي معتقدم كه بايد وِرن و وِلز را پدران و پايه‌گذاران واقعی اين گونه دانست. بازتابي كه اين دو نابغه بر جهان ما داشته‌اند آن‌چنان عميق است كه همچون بسياري از بديهيات، از ديدگان‌مان مخفي مي‌ماند. اين دو بودند كه با داستان‌هايشان به رقابت با گوي بلورين پيشگوها برخاستند. ورن در تخیل خود مه‌نورد، زيردريايي، تلويزيون، راديو و بسياري ديگر از ابزارهاي روزمرة ما را اختراع كرد و ولز، عاقبتِ كمونيسم، مهندسي ژنتيك، جنگ جهاني، نبردهاي هوايي، جنگ شيميايي و بيولوژيك و كشتار توسط لشگرهاي تانك را پيشگويي كرد. به علاوه، موضوع‌ها، مضامين و جزئياتي را كه آنها وارد داستانهاي خود كردند، هنوز به طور وسيع كاربرد دارند، به صورتي كه بخشِ عمدة «پروتوكلِ تخيّل علمي» را تشكيل مي‌دهند. به يك تعبير، ورن و ولز طي دهه‌هاي 1860 تا 1900 الگوي بنياديِ ادبياتِ علمي‌ـ تخيّلي را شكل بخشيدند و اين كار را توسط مواد اوّليّه‌اي انجام دادند كه ذره­ـ ذره و در طول هزاران سال گرد آمده بود. شايد پو كاشفِ معدنِ اين مواد اوّليّه بوده، ولي ورن و ولز براي نخستين بار استخراج و پالايش آن را آغاز كردند.

اما اگر آثار اين دو نويسندة انديشمند آغازگر تخيّل علمي است، پس تكليف اين همه روايت شفاهي و مكتوبِ پيش از آنها چه مي‌شود؟ گرچه آثار ادبي با پيش‌زمينة فكريِ علمي‌ـ تخيّلي هر از چند گاه و با فواصل زمانيِ طولاني بروز مي‌كردند، اما تعدادشان در مجموع كم نيست. سابقة مفاهيم علمي، فني و پيشگويانه در داستان‌ها به چند هزار سال پيش مي‌رسد. (تذكر اين نكته نيز ضروريست كه بسياري از آن انديشه‌هايي كه اكنون براي ما افسانهه‌اي و خرافي جلوه مي‌كند، براي نياكان‌مان واقعيت‌هاي پذيرفته‌شدة علمي بودند.) در اسطوره‌‌هاي ايكاروس، گيلگَمِش، گولِم و كِيكاووس، رگه‌هايي قوي از بينش علمي به چشم مي‌خورد. در حوزة ادبيات مكتوب نيز به فهرستي طولاني برمي‌خوريم كه حاوي نام برخي از ستايش‌شده‌ترين نوابغ عصر باستان و چندين عنوان از ماندگارترين كتاب‌هاي تاريخ است؛ از جمله اوديسه (هومر، سدة 8 ق.م.)، جمهوري (افلاطون، سدة 4 ق.م.)، تاريخ حقيقي (لوسي‌يَن، سدة دوم ق.م.)، طوفان (شكسپير، 1623)، آتلانتيسِ نو (فرانسيس بيكن، 1627)، سومنيوم يا درياي ماه (يوهانس كِپلِر، 1634)، انسان در ماه (فرانسيس گادوين، 1638)، جهان‌هاي ديگر (سيرانو دو بِرژِراك، 62-1657)، سفرهاي گاليور[7] (جاناتان سوييفت، 1726)، ريزغولها[8] (ولتر،1752)، فرانكنشتاين، يا پرومتة جديد (مري شلي ، 1818) و...

 اين گروه از آثار ادبي، «علمي‌ـ تخيّليِ نخستين»[9] (يا «پيش‌علمي‌ـ تخيّلي»)‌ ناميده مي‌شوند. البته آنها كه گرنزبك را آغازگر تخيّل علمي مي‌دانند، آثار ورن، ولز و همچنين ديگر علمي‌ـ تخيّلي‌نويسان تا پيش‌ از 1926 همچون مارك توئِين، ادوارد بِلَمي، رابرت لوييس استيوِنسون، آلدوس هاكسلي، كارِل چاپِك و جك لاندِن را نيز در ردة تخيّل علميِ نخستين جاي مي‌دهند. اما تفكر و اهداف نهفته در ذهنيت اين اديبان به حدي با انديشه و آثار علمي‌ـ تخيّلي‌نويسان مابعدِ گرنزبك همخواني دارد كه جدا دانستن آنها از هم نگرشي نادرست مي­نمايد. البته، وسوسة شناسايي تخيّل علميِ نخستين به مثابه يكي از خرده‌گونه‌هاي علمي‌ـ تخيّلي نيز وجود دارد، چون برخي از نويسندگان علمي‌ـ تخيّليِ مدرن در آثارشان به عمد از شيوة نگارش، يا مضامين و موضوع‌هاي علمي‌ـ تخيّلي نخستين بهره برده‌اند. به‌خصوص، اين ترفند بارها در آثار سينمايي كارگر افتاده است. اما در مجموع نمي‌توان يك پيش‌زمينة ذهني مشترك و مشابه را در ميان همة اين آثار يافت، بلكه در آنها به چنان تنوعي از نگرش‌هاي متفاوت و بلكه متضاد برخورد مي‌كنيم كه مانع اجتماعشان در يك خرده‌گونة واحد مي‌شود و همان بهتر كه «تخيّل علمي نخستين» را در برابر «تخيّل علمي مدرن» قرار دهيم و كاربرد آن را به تقسيم‌بندي تاريخي محدود كنيم. در حقيقت، نطفة بسیاری از متداول‌ترين خرده‌گونه‌هاي تخيّل علمي، در دوراني بسيار پيش‌تر از عصر ورن و ولز بسته شده است.

تخيّل علميِ سخت/ تخيّل علميِ نرم[10]

اصطلاح «تخيّل علمي سخت» در ميان هواداران و مخاطبان هنر و ادبيات علمي‌ـ تخيّلي كاربرد روزمره دارد. اَلِن استيل در مقاله‌اي تحت عنوان «باز هم سخت»[11] آن را چنين توصيف مي‌كند: « تخيّل علميِ سخت گونه‌اي انديشة ادبي است كه ستون فقراتش را علوم اثبات شده، يا حدس‌هاي بسيار دقيق و موشكافانة علمي تشكيل مي‌دهد». اگر ايرادي در اين تعريف وجود داشته باشد، محدود شدن آن به حوزة ادبيات است، در حالي كه مي‌توان ردپاي واضحِ تخيّل علميِ سخت را در تصوير سازي (شامل نقاشي، گرافیک، كُميك و رمان‌ها‏ي گرافيك) و همچنين در كارگرداني هنري و صحنه‌آرايي فيلم‌هاي علمي‌ـ تخيّلي نيز مشاهده كرد. پس فقط كافيست كه در جملة استيل، عبارت «زيبايي‌شناختي» يا «ادبي/ هنري» جايگزين واژة «ادبي» بشود.

به اين ترتيب مي‌توان گفت كه داستان يا اثر «علمي‌ـ تخيّليِ نرم» آن است كه اصراري بر تشريح و موشكافي دقيق علمي ندارد، بلكه تنها از مفاهيم و گمانه‌زني‌هاي علمي، علم‌نما و دانشِ‌ خيالي به عنوان عوامل دراماتيك يا به قصد شگفت‌زده كردن مخاطب بهره مي‌برد. ولي توجه به اين نكته ضروريست كه سخت يا نرم بودن يك اثر علمي‌ـ تخيّلي هيچ ارتباطي با غنا و ارزش‌هاي زيبايي‌شناسانه و معنوي آن ندارد. به عنوان مثال، مي‌توان به صدها اپيزود مجموعة تلويزيوني/ سينمايي سفر ستاره‌اي (در ايران، پيشتازان فضا) اشاره كرد، كه اغلب در ردة تخيّل علميِ نرم قرار مي‌گيرند، ولي از آنجا كه هدف اصلي اين فيلم‌ها طرحِ چالش‌هاي اخلاقي و القاي حسي از خوش‌بيني نسبت به آيندة بشر است، روز به روز عميق‌تر و ظريف‌تر مي‌شوند. حتي برخي از داستان‌هاي برجستة ادبيات كلاسيك علمي‌ـ تخيّلي همچون سفر به مركز زمين ورن، مرد نامرئي و ماشين زمان ولز، يا اغلب رمان‌ها‏ي ادگار رايس باروز را می‌توان «نرم» تلقي كرد، چون به طور عميق درگيرِ مفاهيمِ علمي نمي‌شوند. به علاوه، برخي از آثار را مي‌توان از يك جنبه سخت و از جنبة ديگر نرم دانست. براي نمونه مي‌توان از دو فيلم جيمز كمرون، بيگانه‌ها (1986) و ورطه (1989) ياد كرد كه گرچه فيلم‌نامه‌هايشان در ردة تخيّل علمي نرم جاي مي‌گيرد، ولي كارگرداني هنري و طراحي صحنه‌ها و دكورهايشان كه از ذهن خلاق ران كاب تراوش كرده، بي‌نهايت دقيق‌اند و آن چنان با دانش زمان حال و تكنولوژي موعودِ آيندة نزديك مطابقت دارند كه لاجرم بايد آنها را علمي‌ـ تخيّليِ سخت تلقي کرد.

البته برخي از صاحب‌نظران، اين دو عبارت را به معناي ديگري نيز به كار برده‌اند كه چندان دقيق و قاطع نمي‌نمايد. آنها تخيّل علمي نرم و سخت را به موازات علمِ نرم و سخت در نظر مي‌گيرند. ايشان به طور عام بسياري از رشته‌ها و مسائل بغرنج مطرح شدة علمي از جمله نجوم، كامپيوتر، كيهان‌شناسي، سايبرنتيك، گرانش، سرعت ماوراي نور، رياضيات، انرژي هسته‌اي، منابع نيرو، دانش پرتابه‌ها، سفرهاي فضايي، اسلحه‌شناسي، زيست‌شناسي، مهندسي ژنتيك و زمين‌گونه‌سازي را جزو علوم سخت قرار مي‌دهند و در برابر، مردم‌شناسي، محيط‌شناسي، اقتصاد، تكامل، زبان‌شناسي و آينده‌شناسي را علمِ نرم تلقي مي‌كنند. واضح است كه چنين طبقه‌بندي صحيح نيست. به عنوان مثال، اقتصاد كه تا چند دهة پيش دانشي نيمه‌مبهم تلقي مي‌شد، اكنون با رياضيات عالي و پيشرفته گره خورده و درك آن از عهدة هر كسي برنمي‌آيد. در برابر، مقوله‌اي همچون سرعت ماوراي نور، محورِ بسياري از داستان‌هاي علمي‌ـ تخيّلي نرم را تشكيل مي‌دهد. به علاوه، برخي از رشته‌هاي علمي كه در اين دو گروه آمده‌اند، در اصل از هم قابل تفكيك نيستند؛ از جمله مهندسي ژنتيك و تكامل در اصل يك ريشة واحد دارند. به علاوه، هيچ الزامي وجود ندارد كه داستان علمي‌ـ تخيّلي سخت حتماً از مفاهيم علمي سخت بهره ببرد. به عنوان مثال مي‌توان از رمان امپراتوريِ ترس (1988) اثر برايان اِستِيبِلفورد ياد كرد كه به ظرافت و با موشكافيِ علمي، به يكي از موضوع‌هاي به شدت غيرعلمي، يعني انسان‌هاي خون‌آشام (وَمپايرها) مي‌پردازد. به طور كلي مي‌توان اين گونه نتيجه گرفت كه داستان علمي‌ـ تخيّلي سخت الزاماً نبايد وارد جزئيات دقيق و مشروح علم شود، بلكه هدفش شناخت و دركِ روحِ حاكم بر بينشِ علمي و ارج نهادن بر آن است.


 

 - Mainstream [1] آن را در فارسي، «جريان غالب» نيز گفته‌اند. اما ادبيات مينستريم تنها در قياس با ادبيات «اسليپستريم» (Slipstream) مفهوم پيدا مي‌كند. هر دو اصطلاح از واژگان تخصصي مكانيك سيالات به امانت گرفته شده‌اند. مينستريم يك جريان سايل اصلي و اسليپستريم، خرده‌جريان‌هاي گردابيِ حاشيه و درون آن هستند. اما در تقسيم‌بندي و گونه‌شناسي ادبيات، داستان‌هاي مينستريم آنهايي هستند كه در حيطة اصول، حقايق و قوانين شناخته‌شده جهان باقي مي‌مانند، ولي داستان‌هاي اسليپستريم اين چهارچوب‌ها را نقض مي‌كنند.

[2]-Coma

[3]- Sylverberg, Robert; Science Fiction 101; ibooks; 1st Print, 2001; pp XIV-XV

[4] - Amazing Stories

[5]  در آن زمان گرنزبك اصطلاح Scientifiction را برگزيده بود، كه خود وي در 1929  آن را به Science Fiction تغيير داد.

[6] - Clute, John & Nicholls, Peter; Encyclopedia of Science Fiction; St. Martin’s Griffin; 2nd Ed., 1995, p. 311

[7] عنوان اصلي كتاب سفر به چند كشور دوردست جهان... اثر لِموئِل گاليور است.

[8] Micromegas. ترجمة فارسي اين كتاب حدود 55 سال پيش با عنوان ميكرومگاس چاپ شده است.

[9] - Proto Science Fiction

[10]- Hard SF/ Soft SF. نگارنده مدتها در ترديد به سر برده كه آيا بايد در ترجمة اين دو عبارت از واژه‌هاي «سخت» و «نرم» استفاده كند، يا شايسته است كه آنها را «سبك» و «سنگين» بنامد؟ البته به دلايلي پيشنهاد دوم معقول‌تر به نظر مي‌رسد. اما گاه اين دو واژه در ارتباط با مقوله‌هاي ذهني همچون انديشه و فرهنگ و هنر  براي ارزش كيفيت  به كار مي‌رود و اغلب كلمة «سبك» باري منفي القاء مي‌كند، كه مي‌تواند در مورد مقولة مورد نظر ما موجب سوء تفاهم شود. لذا از استفاده از آنها چشم پوشيدم. به هر صورت، اينها دو معادل پيشنهادي هستند و هنوز در صحتشان جاي بحث وجود دارد. توجه داشته باشيد كه مبادا اصطلاح Hard SF را با عبارت مشابه ديگر، يعني Hardcore SF يا «تخيّل علميِ دوآتشه» اشتباه بگيريد. عبارت اخير توسط هواداران و در دهة 1960 براي اشاره به شيوة داستان‌نويسي و روح حاكم بر  ادبيات دهه‌هاي 1940 و 1950 استفاده مي‌شد، در حالي   اكنون از آن دوره با عنوان «عصر طلايي» ياد مي‌شود.

[11] - Steele, Allen; “Hard Again”; New York Review of Science Fiction, June 1992

 

 


 

اين وب‌پيج آخرين بار در تاريخ 2008/03/12 روزآمد يا ويرايش شده است.

© 1387-1385 مهرداد تويسركاني

 © 2006-2008 Mehrdad Tooyserkani