گونه‌شناسي داستان‌هاي آرمانشهري

 

با خيالي آسوده مي‌توان داستان‌ها و انديشه‌هاي آرمانشهري را ريشه‌دارترين و بنيادي‌ترين خرده‌گونة‌ تخيّل علمي دانست. به گمانم آرمانشهرانديشي و خلاقيتِ ذهني، فرزندانِ دوقلوي ذهنِ بشر هستند. آرمانشهر لحظه‌اي پا بر عرصة ‌وجود نهاد كه نخستين جرقه‌هاي تخيّل و تصورِ زندگي بهتر، در ذهن يكي از اجداد غيرمتمدن ‌ما سوسو زد. ولي چرا داستان‌هاي آرمانشهري را علمي‌ـ تخيّلي مي‌دانيم؟ چون آرمانشهر هميشه متعلق به آينده است. اصولاً جامعة آرمانشهري عينيت ندارد و عينيت نخواهد يافت، زيرا تا زماني «آرمانشهر» باقي مي‌ماند كه به وقوع نپيوسته باشد؛ جامعه‌اي است كه يا چشم به راهش هستيم، يا آرزو مي‌كنيم كه هرگز پديدار نشود. پس در تعريف آرمانشهر شايد بتوان گفت: گونه‌اي انديشه يا روايت علمي‌ـ تخيّلي است كه در پي توصيف جوامع تغيير‌يافته و بيگانة آينده از زواياي گوناگون ـ علمي، فني، اجتماعي، مذهبي، اخلاقي و... ـ باشد.

بر اين اساس مي‌توان جمهوري افلاطون را كهن‌ترين اثر مكتوب آرمانشهري دانست. البته واضح است كه افلاطون از خلق جمهوري قصد داستان‌سرايي نداشته و اين كتاب هم چيزي نيست كه بتوان آن را رمان يا اثري داستاني به شمار آورد. ولي او براي نخستين بار طرحي سيستماتيك از ساختار يك حكومت فرضي ارائه مي‌دهد كه در پي دسترسي به اهداف بسيار دراز‌مدت است. نكتة‌ برجسته و نوظهورِ نهفته در جمهوري، برنامه‌ريزي مشخص براي رسيدن به يك حكومتِ تماميّت‌خواه است كه حاضر است براي آنچه كه خير و صلاح جامعه مي‌داند، حتي به درون افكار و سليقه‌هاي اتباعش نفوذ كند، تا جايي كه واضعَش، یعنی شخص افلاطون بزرگ، ترجيح مي‌دهد براي استقرار اوتوپيا، يا همان مدينة‌ فاضله، بخش عظيمي از نيروي فعال ذهنيِ بشر، يعني هنرمندان و اديبان را انگل جامعه بداند و همگي را يكسره از معادلاتش حذف كند.

اما اين كه چرا بين نگارش جمهوري و دومين اثر شاخصِ آرمانشهري نزديك به دوهزار سال فاصله افتاده، جاي تعمّق دارد. آيا در اين حد فاصلِ طولاني، آثار برجستة‌ ديگري نيز پديد آمده‌اند كه در تلاطم تاريخ فراموش يا نابود شده‌اند؟ نمي‌دانيم. بنابراين، در حال حاضر نخستين رمان آرمانشهري را يوتوپيا يا آرمانشهر اثر تامِس مور مي‌دانيم كه نخستين بار در 1516 به  زبان لاتين منتشر شد (چاپ ترجمة‌ انگليسي،1551). كتاب مور يك اثر كلاسيك است، چون برخي از عناصر اساسيِ آنچه را كه در اينجا «آرمانشهرسازي» مي‌نامم،‌ به آيندگان ديكته مي‌كند. نويسنده خود را در مقام راوي داستان قرار داده، ادعا مي‌كند كه از سرزمينی خيالي بازديد كرده و مشاهداتش را براي ديگر شخصيت‌هاي داستان تعريف مي‌كند. پس براي زدودن پرسش‌هاي مزاحم، اين مكان را در نقطه‌اي چنان مبهم و نا‌آشنا قرار مي‌دهد كه خوانندة ‌كنجكاو نتواند با رجوع به نقشة جغرافي، خللي در داستان بيايد‍؛ ترفندي كه تا دوران انقلاب صنعتي به صورت يك اصل كلي در همة‌ داستان‌هاي آرمانشهري تكرار مي‌شود و هنوز كاربرد و تأثير آن به قوت خود باقي است.

عنصر دوم، محصور كردن آرمانشهر و انزواي مطلق آن از جهان خارج بود. از ديدگاه افلاطون و مور، تحول جامعه در گذر زمان يا ناممكن بود، يا مضر و مفسِد. دنيايي را كه آنها مي‌پسنديدند، دنيايي ثابت و ابدي بود و از نظر ايشان آن چنان ساختار بي‌عيب و نقصي داشت كه نه نيازمند تغيير و تحول و تكامل بود، نه چنين چيزي را تاب مي‌‌آورد. به همين دليل، قوانين بسيار خشك و قاطعي را بر آن جاري كردند و مجازات‌هاي بسيار سنگيني براي سرپيچي از اين قوانين نوشتند؛ آن چنان كه اين دو كتاب براي خوانندة امروزي، ‌بوي فاشيسم مي‌دهند. و از ويژگي‌هاي تمدن فاشيست، قطع ارتباط با جهان خارج تا حد ممكن است؛ به بيان ديگر، رويا و توهمِ خودكفايي اقتصادي و فرهنگي. به همين دليل، شهر مور و بسياري ديگر از آرمانشهرهاي پيش از عصرِ توسعه را مي‌توان در جزايري محصور در اقيانوسي بيكران يافت.

همچنين مور نشان داد كه با ساختن يك دنياي خيالي و غيرواقعي، راحت‌تر مي‌توان نظريات مخالف نظام (به معني اخص كلمه، «‌پادشاه») را بر زبان آورد. قوانين سخت ضدِ طلاق در آرمانشهر بيشتر كنايه به بحران ازدواج‌هاي مكرر هنري هشتم، به‌خصوص قضية طلاق دادن ملكه كاترين بود و قواعد اخلاقي آن نيز، بيانیه‌اي عليه نظريه‌هاي ضد كاتوليكِ مارتين لوتر و ابراز مخالفت با استقلال كليساي انگلستان از واتيكان.

اما در قرن هفدهم بود كه ذهنيت علمي و فني از طريق كتاب‌هايي همچون آتلانتيس جديد (تحرير1627، چاپ اول 1629) اثر فرانسيس بِيكِن و شهر آفتاب (1637) نوشتة توماسو كامپانِلا به عنوان ستون فقرات يك جامعة آرماني معرفي شد. بر خلاف ناكجاآباد مور، شهرهاي بيكن و كامپانلا از زير بته سبز نمي‌شوند، بلكه وجودشان توسط گونه‌اي پيشينة تاريخي توجيه مي‌شود. در اين دو داستان است كه براي نخستين بار و يك و نيم قرن پيش از ظهور ژان ژاك روسو، آموزش و پرورش همگاني و يكسان به عنوان عامل اتحاد، رشد و بقاي جامعه تجويز مي‌شود و مؤلفان‌شان با خوش‌بيني، پيشرفت و انتشار علم و فن را عامل رستگاري بشر و رهايي او از گرسنگي و فقر و پليدي و جنگ و بي‌عدالتي مي‌دانند.

بينش بيكن به نوعي ديگر هم از ذهنيتِ كم‌انعطاف‌ترِ مور سبقت مي‌گيرد. گرچه آتلانتيس جديد نيز همچون يوتوپيا از بقية دنيا جدا افتاده، ولي بر خلاف آن نه بي‌عيب و نقص است و نه راكد، بلكه نياز دارد كه همواره علم را به عنوان فرشتة نگهبان بالاي سر ببيند، تا از انحراف از اصول جامعه پرهيز شود. فرمانروايان آتلانتيس گرچه چندان دل خوشي از تغيير ندارند، ولي در هنگام نياز نيز آن را ناديده نمي‌گيرند. دليل اين تحول چيست؟‌ هدف فيلسوف انگليسي و همكارش، سيلوا سيلوارديوم از نگارش اين كتاب، در اصل تدوين يك كاتالوگ تبليغاتي بود تا شايد با ارائة آن به جيمز ششم، پادشاه انگلستان (يا همان جيمز اول، شاه اسكاتلند) بتوانند او را به تأمين بودجة‌ لازم براي تأسيس فرهنگستان سلطنتي ترغيب كنند؛ ترفندي كه ثمره‌اي خارق‌العاده داد، چنان كه فرهنگستان به محل تبادل افكار انديشمندانِ آينده تبديل شد و بزرگاني همچون آيزاك نيوتن (و اكنون، ويليام استیون هاوكينگ) بر كرسي رياست آن تكيه زدند. بيكن در اين كتاب بسياري از دستاوردهايي را كه امكان وقوعشان با دانش زمان رنسانس وجود داشت، با دقتي تحسين‌برانگيز برشمرد و بر لزومِ تن دادن به تغيير در گذر زمان، پافشاري كرد. به همين سبب است كه او صفت «آكرونيا»[1] يا «شهرِ بي‌زمان» را براي جهان خيالي خود برمي‌گزيند‍.

از اين دوره به بعد، به مدت چند دهه، عموم داستان‌هاي آرمانشهري را هجو‌نامه‌هايي تشكيل مي‌دهند كه تلاش‌هاي دانشمندان و مخترعين را به سُخره مي‌گيرند و به بي‌اعتنايي آنها به ماديّات در زندگي مي‌خندند. اغلب اين آثار، امضاي نويسندگان انگليسي را بر خود دارند؛ از جمله، جهان شعله‌ور (1668) نوشتة مارگارت كَوِنديش، سفرهاي گاليور اثر جاناتان سوييفت و راسِلاس اثر ساموئل جانسون. (البته در اين ميان، كتاب سوييفت را بايد يك مورد برجسته و استثنايي قلمداد كرد. سفرهاي گاليور اثري غني و چند‌بعدي است كه گذشته از ديدگاه‌هاي سياسي نويسنده و مطالعة زيركانة اخلاق و جامعه‌شناسي بشر، هم گمانه‌زني‌هاي صائبِ علمي و فني پرشماري را در خود دارد و هم ـ اگرچه نابه‌جا و غيرمنصفانه‌ـ به نقد علوم و دانشمندان زمان خود مي‌پردازد. اهميت اين كتاب در حوزۀ مورد بحث ما به حدي است كه آيزاك آسيموف آن را «نخستين رمان حقيقيِ تاريخ ادبيات علمي‌ـ تخيّلي» مي‌نامد.)

 ولي در قرن هجدهم، بسياري از نويسندگان داستان‌هاي آرمانشهري، سُنَّت بيكن و كامپانلا را حفظ كردند. به عنوان مثال، يكي ديگر از رمان‌هاي آكرونيايي، خاطرات سال دوهزار و پانصد[2] اثر لويي‌ـ سِباستيَن مِرسيه فرانسوي است. نويسنده در اين كتاب دستيابي بشر به كمال مادي و معنوي توسط دستاوردهاي علمي و فني را نه تنها ممكن، بلكه اجتناب‌ناپذير مي‌داند. يكي ديگر از نويسندگان وفاداران اين شيوه، راستين دِ لا برِتون، در داستان نيمه‌بلند خود، «اكتشاف نيمكرة‌ جنوبي توسط يك مرد پرنده، يا دائِدالوس فرانسوي»[3] (1781) نيز نظامي علم‌گرا و فن‌سالار را توصيف مي‌كند، اما آن را زير لواي قوانين جمهوري افلاطون قرار مي‌دهد و علي‌رغم ترديدهاي مستدلِ ارسطو نسبت به كاركرد و پايداري مدل افلاطوني، جهانش را به رستگاري مي‌رساند.

در نتيجة شهرت و موفقيت رمان مرسيه در اروپا، انتشار موجي از داستان‌هاي آرمانشهري به راه افتاد كه همگي علم و اكتشاف و اختراع را تنها راه نجات انسان مي‌دانستند. از جمله، يكي از كساني كه صادقانه به اين ديدگاه ايمان داشتند، مري گريفيث و رمان خوش‌بينانة افراطي‌ او، سيصد سال بعد[4] (1838) است.

اما در نيمة دوم قرن 19 عصر توسعه فرا رسيد و با خود چنان سيل بي‌سابقه‌اي از دستاوردهاي علمي و فني را به همراه آورد كه حتي عده‌اي دانشمند كوته‌انديش و متكبّر را واداشت گله كنند كه ديگر رازي در طبيعت براي گشودن باقي نمانده است. با اين حال، زشتي‌هاي جهان نه تنها به قوت خود باقي ماند، بلكه برخي تشديد هم شد. انديشمندان واقعي مي‌ديدند كه اگر چه امپراتوري بريتانيا آن چنان عظيم و ثروتمند است كه خورشيد هرگز در خاكش غروب نمي‌كند، اما در رفع فقر و جنايت و تبعيض طبقاتي از جزيرة‌ مادر توفيقي به دست نيامده كه هيچ، عوارض نوظهور و مزاحم ديگري همچون آلودگي و نابودي كنترل نشدة‌ محيط زيست و ورود سلاح‌هاي مخرب‌تر و مرگبارتر به ميادين جنگ نيز گريبانشان را گرفته است. طبيعي بود كه اين جهان با جامعة‌ مطلوب آرمان‌گرايان فاصلة بسياري داشت و به همين سبب، ردي قوي از يأس را بر بينش بسياري از آنان باقي گذاشت. نتيجه، اشتقاق داستان‌هاي آرمانشهري بريتانيا به دو شاخة اساسي بود: «اِكوتوپيا»[5] يا «بومشهر» و «ديستوپيا»[6] يا «زُمُخت‌‏‌شهر».

واژة «اِكوتوپيا» ابداع ريچارد براتيگان است كه آن را نخستين بار در 1975 و در رماني علمي‌ـ تخيّلي به همين نام به كار برد. با اين حال، اين كلمه به بينشي اشاره مي‌كرد كه دست كم يكصد سال از عمرش مي‌گشت. وجه مشترك اغلب داستان‌هاي بومشهري، واپس‌گرايي و اصرار بر ايجاد گونه‌اي رمانتيسيسمِ علم‌ستيز است. همة‌ آرمانشهرانديشاني كه تا اينجا از آنها نام برده شد، قلم به دست گرفتند و در حد توان ذهن خود، راهكارهايي را براي رفع كاستي‌ها و معايب جامعة‌ زمانشان ارائه دادند. اما نويسندگان داستان‌هاي بومشهري كه از وعده‌هاي تحقق نيافتة‌ علم‌سالاران دلسرد شده‌اند، قصد حل مسئله را ندارند، بلكه مي‌خواهند صورت مسئله را پاك كنند. ساموئل باتلِر در هجو‌نامه خود، اِرِوُن[7] (1872) با خلق يك جامعة‌ روستاييِ فن‌گريز، مسيري درست بر خلاف داستان‌هاي آكرونيايي را در پيش مي‌گيرد. ويليام هادسون در رمان عصر بلورين[8] (1887) پا را از اين نيز فراتر مي‌گذارد. جهان آرماني او متشكل از جوامع روستايي خودكفايي است كه زير لواي يك نظام طايفه‌ايِ مادرسالار، به شكلي سازمان‌يافته زندگي بي‌دغدغه‌اي را مي‌گذراند و براي حفظ اين انسجامِ راكد، آن‌چنان فن‌ستيز مي‌شود كه مي‌تواند يك اجنبي‌ِ متمدن را نيز در فرهنگ خود حل كند.

ولي افراطي‌ترين و علم‌ستيزترين نمونة بومشهرها در آن دوره، رمان پس از لندن[9] (1885) نوشتة ريچارد جفريز است كه در عين وفاداري به ساختار جامعة‌ بستة روستايي و فن‌گريز، تا حد ستايش عصر وحشيگريِ ماقبل تمدن پيش مي‌رود. فشار و افسردگي ناشي از وقايع تلخ آينده، از جمله دو جنگِ جهاني، باعث شد كه بسياري از نويسندگانِ بريتانياييِ داستان‌هاي آرمانشهري در اوايل قرن بيستم، از جمله لِزلي ميچِل و فاولِر رايت، رمان جفريز را الگوي كار خود قرار دهند و اين تأثير، كم و بيش همچنان باقي است.

تا آنجا كه اطلاع داريم، واژة «ديستوپيا» نخستين بار توسط سياستمدار بريتانيايي، جان استوارت ميل حين سخنراني در صحن مجلس در سال 1868 و به معناي «مخالف آرمانشهر» به كار برده شد. اما اين ‌گلِن نِگلي و مَكس پَتريك بودند كه در اواسط دهة 1950 از اصطلاح مزبور به معناي امروزي آن در كتاب پژوهشي خود، در جستجوي آرمانشهر[10] استفاده كردند. برخي از صاحب‌نظران، معادل فارسيِ «ضد‌آرمانشهر» را براي اين اصطلاح برگزيده‌اند. اما به اعتقاد نگارنده «زُمُخت‌شهر» جايگزيني شايسته‌تر است كه برگردان عبارت «كاكوتوپيا»[11] است. آنتوني بِرجِس در كتاب خود در مورد آرمانشهرها، تحت عنوان  1985 (1978) واژة «كاكوتوپيا» را مناسب‌تر از «ديستوپيا» مي‌داند. دليل نگارندة متن حاضر نيز براي موافقت با نظر برجس و انتخاب معادل «زمخت‌شهر»، در ويژگي‌هاي مشترك ديستوپياها نهفته است.

نخستين مشخصة زُمُخت‌‏‌شهرها، نظر منفي مؤلفانشان نسبت به آن است. توجه به اين نكته ضرورت دارد كه قضاوت در مورد آرمانشهري يا زمخت‌شهري بودن يك داستان، حق نويسندة‌ آن است. همان گونه كه ذكر شد، اگر بخواهيم آرمان‌هاي اجتماعي افلاطون، مور و بسياري ديگر از انديشمندان نامبرده را با معيارهاي زمان حال قضاوت كنيم، برايشان صفاتي برازنده‌تر از «خودكامه»، «تماميّت‌طلب»، «مفتّشِ عقايد» و «فاشيست» نخواهيم يافت. ولي همة‌ اين افراد، دنياهاي خيالي خود را الگوهايي زيبا، كارآمد و كامل مي‌دانستند و صادقانه معتقد بودند كه چنين نظام‌هايي در صورت برقراري، قادر به تضمين سعادت اتباعشان هستند. از سوي ديگر، آلدوس هاكسلي نظام پيچيده‌اي را كه خود در شاهكارش، دنياي شگفت‌انگيز نو[12] (1932) به تصوير كشيده، تقبيح مي‌كند و آن را منحط مي‌شمارد. بنابراين، با وجود آن كه بسياري از خوانندگان رمان مذكور آرزوي زندگي در دنياي شگفت‌انگيز نو را دارند، ولي به سبب نظر واضحِ هاكسلي مبني بر نامطلوب بودنِ جهان ساختگيَش، آن را جامعه‌اي ناهنجار و زمخت مي‌دانيم؛ گرچه این جهان نه‌تنها اصلاً نامطبوع نيست، بلکه می‌توان آن را نوعی بهشت کوچک دانست. حتي چه بسا كه استالين از مطالعة 1984 اورول لذت فراواني برده باشد، چون احتمالاً جهنم تيره‌اي را كه او در رمانش توصيف مي‌كند، با مدل آرماني خودكامة شوروي قرابت بسيار داشته است. اما علي‌رغم همة اينها، نظر مخاطب هر چه كه باشد، جمهوري و آرمانشهر داستان‌هايي آرمانشهري و دنياي شگفت‌انگيز نو و 1984 رمان‌هايي زمخت‌شهري هستند.

در ضمن، زُمُخت‌‏‌شهر تقريباً هميشه اخطار نسبت به احتمال بروز جامعه‌اي نامطلوب در آينده است. دهه‌هاي پاياني قرن نوزدهم، عصرِ تولد ايدئولوژي‌ها و صدور بيانيه‌هاي سياسي و اجتماعي مختلف بود. اغلب نظريه‌پردازان و مبارزان سياسي آن دوره، به عاقبتِ خوشِ باورهايشان ايمان داشتند. طبيعي است آنچه كه آنها آرماني و كمال مطلوب مي‌پنداشتند، از ديدگاه متفكران و مبارزانِ جبهه‌هاي مخالف، كابوسي بيش نبود. همين نكته بسياري از آنها را واداشت تا باورهاي خود را در لفافة داستان‌سرايي بپيچند و از اين طريق به جنگ با انديشة مخالف برخيزند. نخستين نمونة‌ توصيف اصولي و هدفمندِ چنين جامعه‌اي را باز هم در ميان آثار پدر تخيّلِ علمي، يعني در رمان تقديرِ بِگام[13] (1879) نوشتة ژول ورن مي‌يابيم. ورن داستان تقابل دو شهر همسايه و دشمن را تعريف مي‌كند: فرانكويل (در انگليسي به معناي صداقت‌آباد) يك جامعة‌ كاپيتاليستِ آكرونيايي و فضيلت‌طلب، و استالستادْت (در آلماني به معناي فولادشهر) دنيايي مادي‌گرا، كمونيست، آزمند و (همچنان كه از فونِتيك اسمش برمي‌آيد) بسيار زمخت است. البته، تاريخ تحرير اين داستان مقارن با ظهور نخستين جنبش‌هاي سوسياليست آلمان بود. به همين سبب، اگر ورن اين رمان را پس از انقلاب شوروي نوشته بود، شاید نه يك نام آلماني، بلكه يك اسم نازيبا و خشنِ روسي را براي زمخت‌شهرش برمي‌گزيد.

اما داستان ورن مقايسة دو نظام متضاد است، در حالي كه نخستين زمخت‌شهرهاي خالص در دو رمان والتر بِسانت، يعني قيامِ مردها[14] (1882) و خانة‌ دروني[15] (1888) به تصوير كشيده شده‌اند. رمانِ نخست، بيانيه‌اي جنسيت‌پرست دربارة جامعه‌اي است كه به سبب اشتراك زن‌ها در قدرت و مديريت، با يك انقلاب مردانه و فرجامي شوم روبرو مي‌شود و در ديگري، دستيابي بشر به عمر جاودان، او را به اطاعت از سوسياليسم وامي‌دارد. از اينجا به بعد تا زمان حال، تبليغ بر له يا عليه ايدئولوژي‌ها، نظام‌ها و مرام‌هاي سياسي، كاربرد عمدة‌ داستان‌هاي زمخت‌شهري را تشكيل مي‌دهد.

پس از رمان‌هاي بسانت و چند داستان تك‌بعدي و مغرضانة ديگر، هِربِرت جورج وِلزِ بزرگ پا ميدان مي‌گذارد. ولز يك سوسياليست ميانه‌رو و يك اومانيست، ولي پيش از آن، يك «انسان رنسانس» تمام‌عيار و يكي از آخرين حكماي واقعي عصر تخصص‌ها بود، چرا كه در سنين جواني در چند رشتة ‌علمي به مقام استادي رسيده بود. او معلم، اديب، تاريخ‌شناس و ـ‌‌ به طور غير مستقيم‌ـ يكي از پايه‌گذاران بي‌چون و چراي علم آينده‌شناسي بود و به نتيجه رسيده بود كه اگر گونه‌اي سوسياليسم متعادل بر جهان حاكم نشود، جامعة بشري از مسير صحيح دورتر خواهد شد و حتي تا سرحد نابودي به خود آسيب خواهد رساند. از همين رو، در دو رمان داستان وقايعي كه در پيش است[16] (1897) و خفته برمي‌خيزد[17] (1899) جوامعي با تكنولوژي بسيار پيشرفته را توصيف مي‌كند كه علي‌رغم دستاوردهاي درخشان‌شان،‌ براي بقا چاره‌اي ندارند جز آن كه عقيده و شيوة‌ تفكر مطلوب خود را به اتباع‌شان تحميل كنند.

جالب است كه نخستين داستان‌هاي زمخت‌‌شهريِ ضدكمونيست هم به قلم ولز نگاشته شده‌اند. او آگاه بود ذهنيتي كه دست از نقد خود بردارد، محكوم به فناست و ثمرة‌ اين آگاهي، پيش‌بيني انحطاط و سقوط نظام‌هاي كمونيست بود‍؛ البته در كمال حيرت، دو دهه پيش از پيروزي انقلاب اكتبر! او در نخستين رمانش، اختراعي به نام ماشين زمان[18] (معروف به ماشين زمان، 1895) عاقبتِ دو نظام طبقاتي و كمونيست را به موازات هم در يك ميليون سال بعد به تصوير مي‌كشد. نوادگان جوامع اشتراكي به چنان حدي از بي‌نيازي رسيده‌اند كه دو خصيصة‌ بنيادي بشر، يعني حس كنجكاوي و ميل به رقابت را از دست داده‌اند و به گلّه‌اي جانور دوپاي سخنگوي كودن و بي‌دغدغه بدل گشته‌اند. اما فرزندانِ كارگرانِ شبه‌بردة‌ جوامعِ طبقاتي، آن قدر در معادن اعماق زمين زندگي كرده‌اند كه دچار تغييرات وراثتي شده‌اند، با جهان تاريك‌شان خو گرفته‌اند و به موجوداتي وحشي و درنده بدل شده‌اند كه شب‌ها در سطح زمين به شكار افرادِ ديگر گونة مادونِ انساني مي‌پردازند.

ولز همچنين در رمان ديگرش، نخستين انسان‌ها در ماه[19] (1910) براي نخستين بار يك زمخت‌شهر فرازميني و غير انساني را توصيف مي‌كند كه هنوز يكي از كارآمدترين الگوهاي تخيّل علمي است. مسافران او شهرِ كندويي پيشرفته‌اي مملو از مورچه‌هاي غول‌آساي افزارمند را بر سطح ماه كشف مي‌كنند كه توسط يك ذهن واحد هدايت مي‌شوند و آحادش هيچ برتري يا كاستي نسبت به هم ندارند و ذره‌اي تنوع انديشه در ميان‌شان نيست. او به اين ترتيب سعي دارد تا نتيجة نهايي پيروزيِ آرمان كمونيست در بهينه‌ترين حالت كاركردش را به نمايش بگذارد.

اين موجِ نبردهاي تبليغاتي ميان انديشه‌ها، به‌خصوص ميان كاپيتاليسم و سوسياليسم، همچنان ادامه يافت. از داستان‌هاي زمخت‌شهريِ ضد‌كاپيتاليست مي‌توان به پاشنه آهنين (1907) جك لندن اشاره كرد. از ميان رمان‌هاي ضدسوسياليست (كه به مراتب پرشمارتر هستند) مي‌توان فرداي ناشناخته[20] (1910) اثر ويليام له كو و سرود ملي[21] (1938) نوشتة‌ آين رَند، از رمان‌هاي ضد فاشيست، سرزمين زير انگلستان[22] (1931) اثر جوزف اونيل، به دنبال نخود سياه[23] (1937) اثر ركس وارنر و فارنهايت 451 (1951) نوشتة رِي برادبرِي را نام برد. آرتور سي‌ كلارك نيز  كه در بسياري از رمان‌هاي شاخص خود همچون ميعاد با راما (1973) و امپراتوري زمين (1975) دنيايش را به صورت يك آرمانشهر واحدِ رهايافته از ملّي‌گرايي، و بشريت را در اوج سعادت و روبه‌روي آينده‌اي بي‌نهايت روشن توصيف كرده بود، در رمان مشتركش با جِنتري لي، يعني راما 2 (1989) احتمال خطرات فاجعه‌بارِ ناشي از تمدن تك‌مليتي و اقتصاد واحد و يك‌قطبي را هشدار مي‌دهد و آن را به سياه‌ترين شكل ممكن، در قالب یک بحران اقتصادی ویرانگر جهانی پنجاه‌ساله به تصوير مي‌كشد.

البته زمخت‌شهرها هميشه محصول پليديِ يك جبهة‌ سياسي خاص نيستند، بلكه گاهي همچون نمونۀ فوق، یا دنياي شگفت‌انگيز نو هاكسلي يا روز بي‌نقص [24] آيرا لِوين به سبب منش نادرست همة نژاد بشر پديدار مي‌شوند. گاه شرايط غير‌عاديِ علمي‌ـ تخيّلي نيز به انحراف اين جوامع دامن مي‌زنند. دو نمونة‌ خوب از اين دست, هديه‌اي از زمين[25] (1968) نوشتة‌ لري نيون و فرار لوگان[26] (1969) اثر مشترك ويليام نولان  و  جورج كلِيتون جانسون است. اولي داستان یک جامعة مهاجر‌نشين كوچك فاشيستي است كه در محدودة‌ كوچكي از يك سيارة دوردست (تنها بخش قابل زيست سياره) تشكيل شده و از آن راه فرار ندارد. نوادگان سرنشينانِ نظاميِ سفينة مهاجري، نوادگانِ ديگر سرنشينان را استثمار مي‌كنند و آنها را به هر بهانه به قتل مي‌رسانند, تا بعد از اندام‌هايشان به عنوان عضو عاريتي استفاده كنند و طول عمرخود را به حسابِ جانِ ديگران افزايش دهند. فرار لوگان نيز جهان ابتداي قرن 21 را تا خرخره درگير انفجار جمعيت مي‌كند، تا جايي كه جوان‌ها بر ضد مسن‌ترها انقلاب كرده‌اند و به حكم قانون، ديگر هيچ‌كس حق ندارد بيش از 21 سال عمر كند. اين بهايي است كه بايد براي تأمين رفاه، حقوق و امتيازات بشر، يعني زير 21 ساله‌ها پرداخت.

گرچه اين زمخت‌شهرها بسيار متنوع و گوناگون مي‌نمايند، اما همگي در اصل از يك ترس ريشه‌‌اي مشترك ناشي مي‌شوند؛ اين كه هم اكنون نيز هستة زمخت‌شهرها وجود دارد؛ شايد در جزئيات با هم اختلاف داشته باشند، اما در همة‌ آنها اكثريتِ اتباعِ جامعه، تحت سلطة يك گروه اقليتِ نخبه قرار دارند كه تنها تفاوتشان در شخصيت و سليقة رفتاري آنهاست، نه در عملكرد و توانايي‌هايشان. 

گونه‌اي ديگر از زمخت‌شهرها نيز در مخالفت با خوش‌بيني ساده‌لوحانة‌ ابتداي قرن 20 نسبت به نتيجة دستاوردهاي علمي شكل گرفته‌اند. شايد دنياي ادوارد فارستر در داستان كوتاه «ماشين از كار مي‌افتد»[27] نخستين زمخت‌شهر حاصل از فناوري پيشرفته باشد. اين داستان، وحشت زماني را يادآور مي‌شود كه از كار افتادن تكنولوژي، انسانِ وابسته و معتاد به ماشين را ناگهان درمانده و مستعصل به حال خود رها مي‌كند. از سوي ديگر، به اعتقاد برخي از انديشمندان، دستاوردهاي علمي و فني نه تنها به سعادت و عدالت اجتماعي كمك نمي‌كنند، بلكه دست اقليتِ صاحبِ قدرت را براي تحميل عقايد و روش‌هايش به اكثريت بازتر مي‌گذارند. برتراند راسل در كتاب ايكاروس، يا آيندة‌ علم[28] (1924) از همين ديدگاه دفاع مي‌كند و آن را در پاسخ به رمان خوش‌بينانة‌ جان هالدِين، دائِدالوس[29] (1924) مي‌نويسد. هاكسلي نيز در مخالفت با دائِدالوس، عواقبتِ نامطلوبِِ زندگي در يك جامعة پيشرو و سراسر لذت و عاري از اندوه را در دنياي شگفت‌انگيز نو بررسي مي‌كند.

 

در ابتداي دهة ‌1930، يعني زماني كه سيل انتشار داستان‌هاي ديستوپيايي در اروپا و داستان‌هاي آكرونيايي در آمريكا ادامه داشت، شاخة‌ ديگري از انديشه‌هاي آرمانشهري متولد شد كه نگارنده آن را «زَمانشَهر» يا «كرونوتوپيا»[30] مي‌نامد. داستان‌هاي زمانشهري در وحلة‌ نخست، با زير پا گذاشتن يكي از فرض‌هاي بنياديِ ديگر گونه‌هاي آرمانشهر شكل مي‌گيرند. همة‌ جوامع يوتوپيايي توصيف شده تا آن زمان، حتي بومشهرها و زمخت‌شهرها به قصد بقا و ثبات ابدي طراحي شده‌اند و به نوعي، صلابت اهرام ثلاثه را الگو قرار مي‌دهند. در هيچ يك از آنها شورش و مقاومت و مخالفتي نيست، يا اگر هست، به شكست منجر مي‌شود. اما درست در همين زمان، مفهوم واژة «مطلق» نزد انديشمندان طراز اول، از جمله فلاسفه، رياضي‌دان‌ها و اساتيد فيزيكِ نظري، به مرور زير سؤال مي‌رفت.

داستان‌هاي زمانشهري به طور عام مراحل متعددي از فرهنگ‌ها و تمدن‌هاي مختلف را توصيف مي‌كنند كه وابسته به هم هستند و بر طبق يك روال تاريخي، به طور ناگسستني در پي هم بروز مي‌كنند. اين ديدگاه واقع‌بينانه كه از طريق دركِ پوياييِ ذهن، ‌فرهنگ و تاريخ بشر حاصل مي‌شود، ويژگي بنيادي زمانشهر است. داستان‌ها و انديشه‌هاي زمانشهري به دنبال جامعه‌اي ثابت نيستند. حتي گاه اصراري به بقاي اين يا آن گونة‌ تمدن و جامعه ندارند، بلكه هدفشان در نهايت، بقاي بشريت و حتي گاهي بالاتر از آن، بقا و رشد خرد در كائنات است؛ بدون تعصب به اين كه خرد انساني باشد، يا غيرانساني. هدفِ زمانشهر اين است كه بشر تا جايي كه در توان دارد، به حركتش به سوي ابديت ادامه دهد. به بيانِ ديگر، زمانشهرها نه بر سطح خاك، بلكه بر بسترِ حركتِ زمان بنا مي‌شوند.

نخستين داستان زمانشهري، نمايشنامة‌ بازگشت به عصر متوشلَح: يك خَمسة‌ موسويِ متابيولوژيك[31] (1921) اثر فيلسوف و اديب بزرگ ايرلندي، جورج برنارد شا است (به همين سبب، بايد او را در كنار كارِل چاپِك بانيِ تئاتر علمي‌ـ تخيّلي نيز دانست). اين نمايش‌نامة طولاني، تاريخِ بشر را از روز هبوط تا سال 31920 ميلادي دنبال مي‌كند. در پردة نخست، شيطان در ظاهر مار بر آدم و حوا ظاهر مي‌شود، واژه‌هاي عشق، خانواده، مرگ و تسامح را به آنها مي‌آموزد و با زيركي، وحشت از عمر جاودان را در دلشان مي‌اندازد. آدم و حوا با اين عهد كه هر كدام 1000 سال عمر كنند و در اين مدت به يكديگر وفادار بمانند، به زمين مي‌آيند. سپس، قابيل سال‌ها پس از قتل برادر، نزد والدينش بازمي‌گردد، فعاليت‌هاي سازنده و زحماتشان را به باد ريشخند مي‌گيرد، در مدح همنوع‌كُشي و عظمتِ مرگِ با شكمِ دريده دادِ سخن مي‌دهد، ادعا مي‌كند كه چون دنيا دير يا زود با ازدحام جمعيت روبرو خواهد شد، انسان‌ها بايد به انحاي مختلف جوانمرگ شوند تا براي ديگران جا باز كنند و به اين ترتيب، جنگ را هم به فهرست اختراعاتش مي‌افزايد.

پردة دوم به سال 1920 و در منزل نخست‌وزير اسبق بريتانيا و سياستمداري صادق (و در نتيجه، ‌شكست‌خورده) باز مي‌شود. او و برادر زيست‌شناسش به تحقيق دريافته‌اند كه روايت عمر هزارسالة‌ نوح و متوشلح در كتاب عهد عتيق حقيقت داشته و اين طول عمر از صفات ژنتيكي انسان است كه به نحوي غيرطبيعي سركوب شده. آنها پيش‌بيني مي‌كنند كه دير يا زود، گونة جهش‌يافته‌اي از نوع بشر با عمر طبيعي سيصد سال ظهور خواهد كرد.

در پردة‌ سوم در سال 2170 مي‌بينيم كه دو نفر از شاهدانِ اظهارات دو برادر، يعني داماد جوان‌شان و دخترك سياهپوست خدمتكارشان هنوز زنده هستند و مي‌دانند كه 300 سال عمر خواهند كرد. اين آدم و حواي مدرن مي‌روند تا با ازدياد نسل خود، گونة‌ جديدي از انسان‌هاي با عمر طولاني را در جهان منتشر كنند.

پردة چهارم به سال 3000 مي‌جهد. نامزد انتخابات رياست‌جمهوي انگلستان از پايتخت كشورش، بغداد، به سرزمين انسان‌هاي طويل‌عمر، يعني به جزيرة بريتانيا پا مي‌گذارد. 300 ساله‌ها كه به همان نسبت از رشد عقلي نيز بهره‌مند شده‌اند، جامعه‌اي كاملاً صلح‌جو و حكيمانه را بنيان نهاده‌اند. در نهايت، انسان كوتاه‌عمر با اين حقيقت روبرو مي‌شود كه در برابر نژاد جديد و برتر، راهي جز نابودي و انقراض نسل در پيش ندارد.

در زمان وقوع واپسين پردة‌ نمايش، يعني در 31920، ديگر نه كوتاه‌عمرها باقي‌ مانده‌اند و نه كهنسالان، بلكه هر دو در روند تكامل، جاي خود را به ابدي‌ها داده‌اند؛ يعني گونة جديدي از نوع بشر كه از نظر طول عمر به وضعيت آدم و حوا بازگشته‌اند. ولي آنها نيز كه جهاني يكسره عقل و پاكي و راستي را بنا نهاده‌اند، در جستجوي آرمانشهرِ ديگري هستند، چون مي‌دانند كه تازه به مرز بلوغ رسيده‌اند و براي دستيابي به رشد نهايي، بايد مرز جسم مادي را نيز پشت سر بگذارند و به خِرَدِ محض تبديل شوند. در پايان، ليليث، مادر طبيعت، كه كار خود را در سيارة زمين تمام شده مي‌بيند، رهسپار كرات ديگر مي‌شود تا بذر حيات هوشمند را در نقطة ديگري از كيهان بپراكند.

برنارد شا تمام عصارة‌ انديشة زمانشهري را در پيكرة اين نمايش خلاصه كرده است. پردة نخست، يك جهان آرماني و در واقع، بومشهري به نام باغ عدن را معرفي مي‌كند و سپس، آن را از هم مي‌پاشد. فضاي پردة‌ دوم به عينه زمخت‌شهري است، زيرا توصيف تمدن معاصر است. (بر هيچ ذهن روشني پوشيده نيست كه جهان ما با وضعيت آرماني فاصلة بسياري دارد.) جهاني زير سلطة‌ سياستمدارهايي‌ است كه اغلب‌شان در عين زيركي و مهارت در عوام‌فريبي، آن قدر ابله و ساده‌لوح و خودفريبند كه مي‌انديشند قوانين حاكم بر طبيعت را مي‌توان با شعار و وعده‌هاي سرِ خرمن، به ميل خود تغيير داد. در پردة سوم، گرچه هنوز ظاهراً همان سياستمدارها بر رأس قدرت نشسته‌اند، ولي ديگر در واقع تصميم‌گيري‌هاي اساسي و اجراي آنها به عهدة گروه‌هاي كاردان و لايق، يعني چيني‌ها و بانوان محوّل شده است (پيشبيني پيروزي نهضت‌هاي ضد‌نژاد‌پرست و جنبش‌هاي مساوات‌طلبي زنان، كه شا مدافعِ سرسخت هر دو گروه بود) و به اين ترتيب، لااقل با تكيه بر استفادة ‌درست از علوم و فنون، براي همة‌ انسان‌ها سعادت و رفاه مادي فراهم شده و جهان يك گام به سوي آرمانشهر برداشته است.

پردة چهارم، دو تمدن مختلف را با هم مقايسه مي‌كند. گرچه كوتاه‌عمرها محو جلال و جبروت جهانِ كهنسالان مي‌شوند، ولي آن را زمخت‌شهري كابوس‌وار مي‌يابند و براي وطن عزيز و بي‌نقص‌شان دلتنگي مي‌كنند. اما از سوي ديگر، نژادِ جديدِ بشري نيز اجداد كوتاه‌عمر و كم‌عقلش را به چشم تحقير و ترحم مي‌نگرد و با آنها همچون ملتي با چند ميليارد آحاد عقب‌ماندة ‌ذهني رفتار مي‌كند؛ يعني آنها هم جامعة‌ نوظهور خودشان را آرماني و جهان قديمِ رو به اضمحلال را زمخت و ناهنجار مي‌دانند.

در پردة پنجم دنيايي را مي‌بينيم كه گرچه ظاهري بسيار بومشهري دارد، ولي در اصل بي‌نهايت آكرونيايي است، چون بشر همة‌ فعاليت‌هايي را كه در قديم حياتي تلقي مي‌شدند، از جمله علوم تجربي و فن و صنعت و هنر و ارضاي تمايلات جنسي را به عنوان يك مشت بازيِ آموزشي به كودكان محول كرده و انسان‌هاي بالغ جز تعمق در حكمتِ رياضياتِ محض و انتقال آموخته‌هايشان به ديگران، كار ديگري انجام نمي‌دهند. در انتها نيز گرچه بشريت به سرمنزل نهايي، يعني هوشمندي و خردِ محض مي‌رسد، اما داستان همچنان در پهنة‌ كيهان و تا بي‌نهايت ادامه مي‌يابد.

به اين ترتيب، همة‌ اشكال داستان‌هاي آرمانشهري گرد هم مي‌آيند تا يك زمانشهرِ واحد را ايجاد كنند. دليلش هم واضح است؛ چون تاريخ و فرهنگ هميشه نوسان دارد. هيچ جامعه، فرهنگ و تمدني نمي‌تواند بدون تغيير و افت و خيز باقي بماند. جوامع بشري نيز همچون آحاد انساني متولد مي‌شوند، رشد مي‌كنند، مضحمل‌ مي‌شوند و عاقبت، مي‌ميرند. مجموع كنش‌ها و واكنش‌هاي اين سلول‌هاي شبه‌مستقل است كه وضعيت و سرنوشت بشريت را رقم مي‌زند. بر خلاف ديگر گونه‌هاي آرمانشهري كه اغلب به آينده تعلق دارند، آغاز و پايان زمانشهر محدودة‌ زماني خاصي را نمي‌پذيرد و مي‌تواند از ازل تا ابد در نوسان باشد. به همين دليل، داستان زمانشهري هرگز كامل نمي‌شود؛ حتي با مشخص شدن ابتدا و انتهايش، هميشه بي‌شمار خلاء و حفره و ابهام در پيكرة داستان باقي مي‌ماند كه نياز به پر كردن دارد.

در واقع، بازگشت به عصر متوشلح كم‌حجم‌ترين داستان زما‌شهري و تنها نمونة‌ يك‌جلدي از اين دست است كه نگارنده سراغ دارد. نخستين زمانشهر خلق شده پس از نمايشنامة‌ شا، مجموعة‌ تاريخ آينده[32] اثر رابرت اَنسون هِينليِن است كه ـ در كنار كلارك و آسيموف‌ـ يكي از سه غول ادبياتِ علمي‌ـ تخيّلي به شمار مي‌رود. او نگارش تاريخ زمانشهر ‌خود را از سال 1941 با چند داستان كوتاه آغاز كرد كه در سه مجلد تحت عناوين مردي كه ماه را فروخت[33] (1951)، تپه‌هاي‌ سرسبز زمين[34] (1951) و شورش در سال [35]2100 (1953) گردآوري شده‌اند. اين داستان‌ها و چند عنوان از رمان‌هاي صاحب‌نام او از جمله، فرزندان متوشلح[36] (1941؛ با تجديد نظر، 1958) ايتام آسمان[37] (1963) و زندگي‌هاي لازاروس لانگ[38] (1973) روايت خانداني از انسان‌هاي با عمر جاودان است كه براي اين برتري، كاربردي بهتر از هدايت تاريخ و تمدن بشر نمي‌يابند.

هينلين با خلق تاريخ آينده دو بدعت وارد داستان‌نويسي كرد؛ نخست، مجموعه‌اي از داستان‌هاي متعدد كوتاه و بلند را چنان نگاشت كه از يك سو هر يك صاحب پيرنگ و پيكره‌اي مستقل، با خط روايت و آغاز و پايانِ مشخص باشند و از سوي ديگر، چنان به هم ربط داشته باشند كه بتوانند يك مفهوم جامع و كلي از ديدگاه نويسنده را ارائه دهند و در مجموع به عنوان يك ساگا تلقي شوند. دوم اين كه او به هيچ عنوان بر پي‌گيري داستانش روي يك مسير خطيِ زمان اصرار نداشت، بلكه هر از چند گاه به عقب بازمي‌گشت و فاصله‌هاي زمانيِ خاليِ تاريخش را با داستان‌هاي جديد پر مي‌كرد. در نتيجه، هر گاه با گذشت ساليان و ارتقاي دانش و تجربه، ديدگاه‌هايش تغيير مي‌كرد، اصلاح مي‌شد، يا انديشه‌اي نو در ذهنش شكل مي‌گرفت، از اين طريق آنها را به خط روايت تزريق مي‌كرد (اين همان كاري است كه آلدوس هاكسلي مايل بود به نوعي در مورد زمخت‌شهرش انجام دهد و عاقبت او را واداشت كه در سال 1958مجموعة‌ مقالات پژوهشي با عنوان ديداري دوباره از دنياي شگفت‌انگيز نو[39] منتشر كند كه مستنداتي دال بر شكل‌گيري دنياي شگفت‌انگيز نو در عصر حاضر است). 

طي 60 سال گذشته، علمي‌ـ‌تخيّلي‌نويسان صاحب‌نامي از اين شيوه پيروي كرده‌اند كه مي‌توان از میان شاخص‌ترینشان آيزاك آسيموف، آن مك‌كافري و لَري نيوِن را نام برد. به عنوان مثال، بي‌نظمي در تاريخ نگارش زمانشهر تاريخِ كهكشاني آسيموف[40] را مي‌توان به وضوح مشاهده كرد، كه به اين ترتيب است: دو مجلّد مجموعة‌ داستانهاي كوتاه روباتي تحت عنوان روياهاي روبات[41]  و بصيرت روبات[42] (نگارش از 1941 تا 1985، چاپ 1986 و 1990)، رمان‌هاي نِمِسيس[43] (1989)، غارهاي پولادين[44] (1954) ، خورشيد عريان[45] (1957)، روبات‌هاي سپيده‌دم[46] (1983)، روبات‌ها و امپراتوري[47] (1985)، ستارگان همچون غبار...[48] (1951)، جريان‌هاي فضا[49] (1952)، ريگي در آسمان[50] (1950)، سرآغاز بنياد[51] (1988)، پيشبرد بنياد[52] (1992)، سه مجموعة‌ داستان‌هاي كوتاه و نيمه كوتاه با عنوان بنياد[53] ، بنياد و امپراتوري[54] و بنياد دوم[55] (نگارش از 1941 تا 1945، چاپ 1951)، لبة بنياد[56] (1982) و بنياد و زمين[57] (1986). موضوع وقتي پيچيده‌تر مي‌شود كه بدانيم سه علمي‌ـ تخيّلي‌نويس شاخص زمان حال، يعني گريگوري بِنفورد، گرِگ بِر و ديويد برين به ترتيب با سه رمانِ بسيار خوبِ ترس بنياد[58] (1997)، بنياد و آشفتگي[59] (1998) و پيروزي بنياد[60] (1999) داستان آسيموف را به طرز شايسته‌اي پيش‌بردند كه وقايع‌شان به موازات  پيشبرد بنياد و در ميان خلاء‌هاي موجود در فصل‌هاي مختلف آن جاي مي‌گيرد. دو نويسندة كم‌تجربه‌تر نيز درحال تكميل داستان‌هاي روباتي هستند. حتی اشاره به این نکته ضروری است که مجموعۀ بنیاد و داستان‌های روباتی، تا پیش از نگارش روبات‌ها و امپراتوری کاملاً مستقل بودند و هیچ ربطی به هم نداشتند.

گرچه اكنون تعداد مجموعه‌هاي با ارزش و قابل تعمق زمانشهري همچون مجموعة‌ پِرن[61] اثر آن مك‌كافري، دون[62] اثر فرانك هِربِرت، قصه‌هاي فضاي شناخته شدة لَري نيونِ[63]، يا زمانشهرهاي جيمز بليش، پل اندرسون، اَلِن دين فاستر و ديويد برين رو به افزايش است و هر روز بر تعداد خوانندگانشان افزوده مي‌شود، ولي با كمال تعجب، مفصل‌ترين، پيچيده‌ترين و پرمخاطب‌ترين جهانِ خياليِ زمانشهري نه از ادبيات، بلكه از رسانه‌اي به مراتب ضعيف‌تر، يعني تلويزيونِ دهة ‌1960 آمريكا به وجود آمد. وقتي پخش سفر ستاره‌اي[64]‌، (كه در ايران با نام پيشتازان فضا شهرت دارد) در 1966 آغاز شد، هيچ‌كس تصور نمي‌كرد كه اين مجموعة‌ علمي‌ـ تخيّلي تلويزيوني طي مدت كوتاهي به يك مرام فكري جهاني تبديل شود. به قولي، سفر ستاره‌اي اكنون بيش از يك ميليارد نفر مخاطب و لااقل 60 ميليون هوادارِ سرسخت دارد. (گفته مي‌شود كه پس از هرزنامه‌ها، هيچ پديده‌اي به قدر سفر ستاره‌اي فضاي اينترنت را اشغال نمي‌كند.) اين مجموعه اكنون شامل حدود 700 اپيزود تلويزيوني 45 دقيقه‌اي (عموماً خوش‌ساخت‌ترين و پرهزينه‌ترين‌ها در نوع خود در تاريخ تلويزيون)، يازده فيلم بلند سينمايي، بيش از 1400 عنوان رمان و كتاب‌هاي غيرداستانيِ منتشر شده و تعداد غير قابل شمارشي داستان‌هاي كوتاه و بلندِ غيرحرفه‌اي روي اينترنت و تعداد قابل توجهي فيلم‌هاي آماتوريِ هواداري (فَنفيلم) است كه نويسندگانش را طيف گسترده‌اي از افراد با مليّت‌ها، اديان، رده‌هاي سنّي، تجربه و سليقه‌هاي گوناگون تشكيل مي‌دهند، ولي با كمال تعجب، همه با هماهنگي روي يك الگوي فكري عميق و ظريف حركت مي‌كنند. دو نمونة مشابه و بسيار موفق ديگر از اين دست، مجموعة جنگ‌هاي ستاره‌اي[65] جورج لوكاس و بَبيلون 5 [66] مايكل استرازينسكي هستند كه اولي تاريخ چند هزار سالة كهكشاني دور دست است و ديگري داستان بشر و انتشارش در كهكشان راه‌شيري را از ميانة قرن 21 تا اوخر قرن 23 روايت مي‌كند و هر دو از انواع رسانه‌ها و صدها (در مورد جنگ‌هاي ستاره‌اي، بي‌ترديد چند هزار) نويسندة حرفه‌اي و آماتور براي تكميل و پيشبرد داستان‌هاي بي‌انتهايشان سود مي‌جويند.


 

[1] - Achronia

[2] - L’an Doux Mille Quatre Cent quarante

[3] - La Decouverte Australe par une Home Volant, ou le Dedale France

[4] - 300 Years Hence

[5] - Ecotopia

[6] - Dystopia

[7] -Erewhon

[8] - A crystal Age

[9] - After London

[10] - In Search of Utopia

[11] - Cacotopia

[12] - The Brave New World

[13] -Begum’s Fortune

[14] - Revolt of Man

[15] - The Inner House

[16] - The Story of Things to Come

[17] - The Sleeper Awakes

[18]- The Time Machine: An Invention

[19] - First Men on the Moon

[20] - Unknown Tomorrow

[21] - Anthem

[22] -Land Under England

[23] - The Wild Goose Chase

[24] - Perfect Day . اين كتاب با عنوان يوني كامپ به فارسي منتشر شده است.

[25] - A Gift From Earth

[26] - Logan’s Run

[27] - Machine Stops

[28] - Icarus, or the Future of Science

[29] - Daedalus

[30] - Chronotopia

[31] -  Back to Methuselah: A Metabiological Pentateuch  .  اين كتاب با عنوان عمر هزارساله (بازگشت به متوشلح) به فارسي برگردانده شده است.

[32] - The Future History

[33] - The Man Who Sold the Moon

[34] - Green Hills of Earth

[35] - Revolt at 2100

[36] - Methuselah’s Children

[37] - Orphans of the Sky

[38] - The Lives of Lazarus long

[39] - Brave New World Revisited

[40] - Asimov’s Galactic History

[41] - Robot Dreams

[42] - Robot Visions

[43] - Nemesis

[44] - Caves of Steel

[45] - The Naked Sun

[46] - Robots of Dawn

[47] - Robots and Empire

[48] - Stars Like Dust…

[49] - Current of Space

[50] - Pebble in the Sky

[51] - Prelude to Foundation

[52] - Forward Foundation

[53] - Foundation

[54] -Foundation and Empire

[55] - Second Foundation

[56] - Foundation’s Edge

[57] - Foundation and Earth

[58] - Foundation’s Fear

[59] - Foundation and Chaos

[60] - Foundations Triumph

[61] - Pern

[62] - Dune

[63] - Larry Niven’s Tales of the Known Space

[64] - Star Trek

[65] -Stat Wars

[66] - Babylon 5

 


 

اين وب‌پيج آخرين بار در تاريخ 2008/03/12 روزآمد يا ويرايش شده است.

© 1387-1385 مهرداد تويسركاني

 © 2006-2008 Mehrdad Tooyserkani