كوه‌هاي سفيد(مجموعة سه‌پايه‌ها 1)

 

 

 

 

          يك

روز كلاهك‌گذاري    

  

جُز ساعت روي برج كليسا، در روستاي ما پنج‌تا ساعت ديگر هم وجود داشت كه حساب زمان را در حد مناسبي نگه‌مي‌‌داشتند. يكي از اين ساعت‌‌ها، مال پدرم بود كه آن را روي پيش‌بخاري گذاشته بود. پدر هر شب قبل از خواب، كليدي را از توي گلدان درمي‌آورد و ساعت را با آن كوك مي‌كرد. سالي يك مرتبه هم ساعت‌سازي سوار بر اسبِ پير و لَنگَش از وينچِستِر مي‌آمد كه آن را تنظيم و روغن‌كاري كند. بعد از آن كه كارش تمام مي‌شد، مي‌نشست، با مادرم يك فنجان عرق بابونه مي‌نوشيد و اخبار شهر و چيزهاي تازه‌اي را كه در روستاهاي مجاور شنيده بود، برايش تعريف مي‌كرد. در اين مواقع،‌ اگر پدر مشغول آسياب كردن نبود،‌ همان اطراف مي‌پليك و يك‌بند در مورد قباحت و ناشايست بودن شايعه‌پراكني و غيبت، گوشه و كنايه مي‌پراند. با اين حال، غروب همان روز‌ مي‌شنيدم كه مادرم حرف‌هاي ساعت‌ساز را برايش نقل مي‌كند و گرچه چندان تمايلي هم براي گوش دادن به‌ آنها نشان نمي‌داد، ولي تا آخر پاي صحبت‌هاي مادرم مي‌نشست.

اما بزرگ‌ترين گنجينة پدرم نه اين ساعت روزميزي ‌پاي شومينه، بلكه ساعت مچي‌اش بود. اين يكي،‌ ساعت كوچكي با صفحه‌اي به قطر كمتر از يك اينچ بود كه با يك تسمه دور مچ دست بسته مي‌شد. پدر ساعت مچي را در كشوي ميز تحريرش نگه‌مي‌داشت ـ كه هميشه قفل بودـ و آن را فقط در مراسم خاص، مثل جشن دِرو يا روز كلاهك‌گذاري به دستش مي‌بست. ساعت‌ساز فقط هر سه سال يك بار اجازه داشت به آن نگاهي بيندازد و در اين موارد، پدر بالاي سرش مي‌ايستاد و كارش را تماشا مي‌‌كرد. در روستاي ما و تمام روستاهاي مجاور، فقط همين يك ساعت مچي وجود داشت. ساعت‌ساز مي‌گفت كه در وينچستر هم چند‌تايي ساعت مچي هست، اما هيچ كدام به خوبي اين يكي نيستند. شايد اين را براي رضايت دل پدرم مي‌‌گفت؛ او كه هميشه رضايتش را از شنيدن اين حرف به طور واضح نشان مي‌داد. اما خودم هم اعتقاد دارم كه دستگاه بسيار خوش‌ساختي بود. فولاد بدنة ساعت، از هر چيزي كه از كورة آهنگرهاي آلتون بيرون مي‌آمد، مقاوم‌تر بود و چنان مهارت و ظرافتي در ساخت داخلش به كار رفته بود كه آدم را به حيرت وامي‌داشت. روي سطح آن هم عبارت «اينكابلاك ضدمغناطيس» حك شده بود كه مي‌بايست نام مرد صنعتگري باشد كه آن را در روزگار قديم ساخته است.

ساعت‌ساز آخرين بار، همين هفتة پيش به ما سر زده بود و وقتي داشت ساعت مچي را تميز مي‌كرد و رو‌غن مي‌زد،‌ پدر اجازه داد كه مدتي كارش را تماشا كنم. از چيزي كه ديدم به قدري شگفت زده شده بودم كه نمي‌توانستم فكر اين گنج را ـ كه حالا به سر جايش در كشوي قفل شده برگشته بودـ از سرم بيرون كنم. البته من حتي اجازه نداشتم به ميز تحرير پدرم دست بزنم، چه برسد به اين كه به باز كردن قفل كشو فكر كنم. با اين حال، اين فكر آن قدر در سرم ‌چرخيد تا بعد از يكي‌ـ دو روز به خودم اعتراف كردم كه تنها چيزي كه جلويم را گرفته، ترس از گير افتادن است.

صبح شنبه، يك دفعه ديدم كه در خانه تنها مانده‌ام. پدر در آسيا مشغول كار بود و همة خدمتكارها را براي كمك با خودش برده بود؛ حتي مالي را كه معمولاً در طول روز از منزل  بيرون نمي‌رفت. مادر هم براي عيادت از خانم اَش ـ كه در بستر بيماري بود ـ رفته بود و دست‌كم تا يك ساعت ديگر بازنمي‌گشت. تكاليف مدرسه را انجام داده بودم و هيچ مانعي برايم وجود نداشت كه در آن صبح آفتابيِ بهاري از خانه بيرون بزنم و جَك را پيدا كنم. اما تمام فكر و ذكرم اين بود كه خطر ناچيزِ گير افتادن را بپذيرم و نگاهي به ساعت مچي بيندازم.

فهميده بودم كه كليد كشو پيش كليد‌هاي ديگر، در جعبة كوچكي است كه كنار تخت پدرم قرار دارد. چهار كليد در جعبه بود كه سومي به قفل خورد. ساعت را برداشتم و محو تماشايش شدم. كار نمي‌كرد. اما مي‌دانستم با پيچ كوچكي كه كنارش نصب شده، مي‌توان آن را كوك كرد و عقربه‌هايش را تنظيم كرد. فكر كردم كه اگر پيچ را فقط چند دور بچرخانم و ساعت را كمي كوك كنم، خيلي زود از كار خواهد افتاد. به اين ترتيب، اگر پدرم همان شب هوس مي‌كرد به ساعتش سر بزند، از چيزي بو نمي‌‌ُبرد. همين كار را كردم و به صداي تيك‌تاكِ آرام و منظمش گوش سپردم. بعد، عقربه‌هايش را تنظيم كردم. بعد از اين،‌ فقط مانده بود كه ساعت را به دستم ببندم. با وجود آن كه سيخِ سگك را در اولين سوراخ بند فرو كردم، ولي باز هم روي مچم لّق مي‌خورد؛ ولي مهم نبود، چون ساعت را به دستم بسته بودم...


 

اين وب‌پيج آخرين بار در تاريخ 2008/03/12 روزآمد يا ويرايش شده است.

© 1387-1385 مهرداد تويسركاني

 © 2006-2008 Mehrdad Tooyserkani